مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 خرداد ماه سال 1382
خدایا کی این کارت اینترنت من تموم میشه تا من دو سه هفته ای از دست این اینترنت خلاص شم.شیطونه میگه دوباره خودم رو تحریم کنم.

پنجشنبه 22 خرداد ماه سال 1382
-1 مریم الهی بگم خدا چی کارت کنه با این جزوه ات.جونم داره بالا میاد با این خط خرچنگ قورباغه تو و استاد.آخه بشر؛این جزوه رو اینقدر خط خطی می کنن.در ضمن خر خون؛آخه آدم یه جزوه رو چهار بار میخونه.اگه دستم بهت برسه…
-2 بابا جون من؛من نمی دونم چه اهمیتی داره که بدونیم که کی بن بست اتفاق میفته و چه جوری باید رفعش کرد؛وقتی که خیلی راحت میشه کامپیوتر رو restart اش کرد.تازه اکثر سیستم عامل ها از همین روش استفاده میکنن.اون وقت یه مشت ملت علاف(شایدم الاف)وقت صرف کردن که چه جوری رفع بن بست کنند؛یه مشت ملت بدبخت هم باید اینا رو درس بدن؛یه مشت ملت بدبخت تر هم باید امتحانش رو بدن.خدا باعث وبانی این مصیبت رو نیامرزه(تریپ خاله زنکی و پیرزنی)

چهارشنبه 21 خرداد ماه سال 1382
-1وقتشه که دیگه آدم شی.
جناب فیلسوف خودم
-2 داشتن یه روز نشاط آور با فرزانه.امروز قرار بود فرزانه ساعت 7:30 بیاد خونه مون تا با هم درس بخونیم.اما فرزانه با یک ساعت تاخیر ساعت 8:30 اومد.(دلیل اینکه من هی میگم فرزانه و مثلاً نمیگم دوستم؛به خاطر اینه که مریم که اومد اینجا رو بخونه حسابی دلش آب بشه.الهی برات بمیرم مریمی جونم که گیر من افتادی) اولش چهار تا کلمه درس خوندیم(برای اینکه هم خدا رو خوش بیاد هم بنده خدا رو ).بعدش هم فرزانه گفت که وقتی داشتیم پروژه هوش رو تحویل میدادیم چه با اعتماد به نفس دروغ گفتی(گفتی که پروژه رو خودمون نوشتی)البته چون فرزانه جون خبر نداشتن که وقتی داشتم دروغ به اون گندگی رو میگفتم ؛باهاش صد تا انفاکتوس هم زدم؛از ماجرا هم دو هفته ای بود که گذشته بود و آتیش منم خوبیده بود؛منم با فرزانه شروع کردم کلی خندیدن.
اما فرزانه باید بدونی از اون روز تا حالا کلی دماغ من دراز شده و اگه همین جوری پیش بره؛ باید حرج عمل دماغم رو بدید؛شرمنده .
بعدشم گفت که توی وبلاگم خوب مینویسم و حیف منه که اینجا(blogsky )می نویسم وکسی اینجا رو نمی خونه و برم تو بلاگ اسپات.(از بس که سوادشم دارم که برم اونجا)بلاخره کلی تحویل گرفته شدم.(مرسی عزیزم می بینی که چقدر خوب خر شدم و کلی خودم رو تحویل گرفتم )
-3 امروز دیدم مامانی لحاف نوزاذی های منو بیرون آورده و ملحفه اون رو کنده و یه ملحفه صورتی سفید خوشگل براش دوخته.منم با دعوا و تعصب گفتم که:مامانی چرا رویه این لحاف رو عوض کردی؛اون مال کوچولویی های من بوده و باهاش خاطره داشتم.مامان گفت: اون رو برای بچه محمد وقتی که میاد خونه مون؛درست کردم.خدایا چقدر شیرینه بچه ای که هنوز دنیا نیومده؛خاله باباش بره براش لحاف درست کنه.
مامان همین نی نی دنیا نیومده؛ازم خواسته یه اسم خوشگل واسش پیدا کنم.کسی یه اسم خوشگل دختر سراغ نداره ؟

سه شنبه 20 خرداد ماه سال 1382
-1 تحریم بودن؛تبعید بودن؛چه میدونم هر چی؛تموم شد.حالم گند تر از این حرف هاست که بخوام در موردش توضیح بدم.
-2 یه برنامه با prolog باید بنویسم.یه برنامه ام با access.البته در این مورد فرزانه قرار شده کمکم کنه.کمک خواستن از یکی اونم تو امتحان ها بد جوری عذاب وجدان میاره.از اینکه عین احمق ها بعد عمری باید بشینم ریاضی(البته برای اینکه گولمون بزنن میگن اسمش محاسبات عددی هست) بخونم لجم میگیره.از این که باید 300 صفحه نرم افزار بخونم لجم میگیره.از اینکه جزوه ی هوشم با کتابش نمیخونه لجم میگیره.از این همه چیز مزخرف لجم میگیره.از اینکه اینقدر نق میزنم لجم میگیره.از این که اینقدر زود کم میارم لجم میگیره.از اینکه اینقدر لوسم لجم میگیره.از این همه کلافه بودن لجم میگیره.
-3خستگی اینکه با مامانت به یکی از این فروشگاه های زنجیره ای بری معادل با اینه که همه جزوه سیستم عاملت رو بخونی.حتی اگه بسته بزرگ چیپس رو بخوری؛باعث نمیشه این خستگی از تنت بیرون بیاد.چون یادت میاد دیروز توی اخبار شنیدی که چیپس سرطان زاست؛اون وقت پیش خودت میگی مگه حسان چقدر چیپس خورده بود که توی سه سالگی سرطان گرفت؟؟؟
پس چرا حسان مرد؟چرا؟واقعاً چرا؟……......تا کی می خوای این سوال رو از خودت بپرسی ؟چرا با این موضوع کنار نمیای؟اصلاً چه مرگته؟مگه نه اینکه حسان خودشم راحت شد؛پس این وسط تو چته؟هان؟؟دِ بگو دیگه….. پیشنهاد میدم خفه شی.
-4 شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه ی سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
سهراب

یکشنبه 18 خرداد ماه سال 1382
من؛فیروزه خودم رو به کم کاری(در واقع هیچ کاری)در درس خوندن متهم کرده و به عنوان مجازات خودم رو به مدت 48 ساعت از اینترنت محروم می کنم(باشد که درس عبرتی برای من قرار گیرد)
این حکم از این لحظه قابل اجرا بوده و تا 48 ساعت بعد( یعنی روز سه شنبه ساعت 13:45 )ادامه دارد.

شنبه 17 خرداد ماه سال 1382
دیروز که داشتم انباری رو تمیز میکردم سه پایه نقاشیم رو دیدم.هوس نقاشی کردن افتاد تو کله ام.ساعت 11 شب وسط درس خوندن(اونم بعد عمری) دلم یهو برای رنگ بازی پر زد.پیش خودم گفتم به قول سهراب:بهتر آن است که برخیزم/رنگ را بردارم/روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.
من یه پیرهن آبی صورمه ای نخی دارم که همیشه از پوشیدنش کیف میکنم.اون پیرهن آستین بلند و گشاده.احساس میکنم میتونم توش غواصی کنم.اونو پوشیدم و شروع کردم نقاشی کردن؛البته نقاشی کردن که نه؛بیشتر رنگ بازی.فقط رنگها رو قاطی میکرم و روی بوم می کشیدم.خیلی مهم نبود که مدل چی میگه.نمی دونم میدونید یا نه که چه لذتی داره وقتی رو پالت رنگ درست میکنی؛وقتی داری رنگ ها رو ملایمشون می کنی.برای درک این حس لازم نیست نقاش ماهری باشی(همون طور که من نیستم)فقط کافیه رنگ رو حس کنی؛لمس کنی…
همیشه هر وقت هوس یه کاری تو ذهنتون افتاد ؛همون لحظه اون کار رو بکنید.به این فکر نکنید که حالا امتحان دارید و باشه برای بعد.این یه اشتباه محضه.من امتحانش کردم؛دیگه اون حس قبلی رو نمی تونید داشته باشید.چون قبلاً اون حس رو کشتید.پس اگه یهوبه ذهنتون رسید که از اول تا آخر یه کتاب شعر رو بخونید؛حتماً این کار رو انجام بدید.

جمعه 16 خرداد ماه سال 1382
-1 میدونید؛من فکر میکنم این جو بلاگ اسکایی بودن؛خیلی ماها رو گرفته.حالا درسته که blogsky جدیدترین نسل از وبلاگ های فارسی هستش؛ولی این دلیل نمیشه ما اینقدر جو زده بشیم.
این بلاگ اسپاتی ها که خودشون رو قدیمی ترین و صاحب آب وگل می دونن و اصلاً تحویل نمیگیرن(دستشون درد نکنه.ازاین کارشون خیلی خوشم میاد)این بلاگ اسکایی ها هم که خودشون رو جدید ترین میدونن و مدرن بودنشون گوش الک و فلک رو کر کرده(این اعتماد بنفسشونه که منو کشته).این پرشین بلاگی ها هم که نسل وسطی هستن و مثل بچه وسطی اصلاً به حساب نمیان.بقیه ای هم اگه وجود دارن من نمی شناسمشون .
-2 و اما در مورد لینک:
اعتراف در این مورد واقعاً عذاب آوره ولی من تصمیم دارم بنویسمش تا شما هم یه ذره بخندید(آخه یه آقایی درست روز بعد از مرگ حسان اومدن گفتن:یه چیز بنویس شاد شیم).راستش رو بخواین من خودم رو کشتم؛ریز ریز کردم؛1800 نفر اومدن گفتن آموزش لینک دادن رو دادیم بیا یاد بگیراما من خودم رو صد شقه کردم؛آخرش هم نتونستم یه لینک دادن ساده رو یاد بگیرم.من اصلاً نمی دونم این دستورات html رو چی کارشون باید بکنم.شما هم با این آموزش دادنتون؛عمراً معلم یا استاد خوبی بشین.ابداً هم به ذهنتون نرسه که یه کتاب بنویسین.ولی خب؛منم جزء اون آدم هایی نیستم که وقتی بلد نیستم برقصم بگم زمین کجه.بله؛بنده اعتراف میکنم که نتونستم یه لینک دادن ساده رو یاد بگیرم.خب حالا می تونید بخندید.آخه خندیدن هم داره.اصلاً می تونین بیاین اینجا بگین خنگی؛بی استعدادی.. چه میدونم؛هر چی؛عیب نداره.ولی تو رو خدا دیگه نیاین بگین پایگاههامون رو عوض کنیم.آخه من عذاب وجدان میگیرم.حالا شاید بعد از امتحان ها یه کاریش کردم.اما حالا نمی تونم روش وقت بذارم.
خیل خب ؛خیالتون راحت شد.ببینید چه جوری آدم رو وادار به اعتراف کردن میکنید.
-3 دیشب رفتیم خونه دایی اینا.کلی با مرجان تو سر و کله هم زدیم.چند تا چیز هم دستگیرم شد:اول اینکه این مجری های برنامه های لوس آنجلس خیلی بیشتر از آخوندها حرف میزنن.بعد هم اینکه این مردها ذاتاً همشون بامعرفت و وفادارن؛واین موضوع اصلاً کوچیک و بزرگ و جوون و پیرمرد نمیشناسه.نمونه اش همین فامیل ما.آقا 75 سالشه؛45 روز هم بیشتر نیست که خانمشون فوت کردن؛دیروز روز عروسیشون بوده.سوژه داشتیم دیروز…


<<    1      2      3      4      5    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113894