جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 15 خرداد ماه سال 1382
دلیل اینکه من درس نمی خونم چیه؟ دلیل اینکه باید درس بخونم چیه؟دلیل اینکه من درسام رو نمی خونم ولی پاس میشن چیه؟ دلیل اینکه من از جام بلند نمیشم برم به مامانم تو اسباب کشی کمک کنم چیه؟دلیل اینکه ندا امتحان داره چیه؟دلیل اینکه چرا من اینقدر وبلاگ میخونم چیه؟دلیل اینکه من وبلاگ مینویسم چیه؟دلیل اینکه من یک کلمه نرم افزار نخوندم چیه؟دلیل اینکه من باید با Access برنامه بنویسم ولی در موردش هیچی نمیدونم چیه؟دلیل اینکه هنوز همه ازم میپرسن حسان کی بوده چیه؟دلیل اینکه دو تا متن پایین ترش رو نمی خونن چیه؟دلیل اینکه من با فرزانه حرف میزدم ولی نمیشنیده چیه؟دلیل انکه برنامه prolog رو من باید بنویسم چیه؟دلیل اینکه col[I]-col[k]!=I-k باید باشه چیه؟دلیل اینکه چرا من اینقدر تو هپروتم چیه؟دلیل اینکه چرا هوا اینقدر گرمه چیه؟دلیل اینکه من سرما خوردم چیه؟دلیل اینکه این کتاب هوش مصنوعی این قدر بی سر وته چیه؟دلیل اینکه این بچه گنجیشک ها چرا اینقدر جیک جیک میکنن چیه؟دلیل اینکه مامانشون چرا دیگه بر نگشته چیه؟دلیل اینکه اینا همش تقصیر باباشونه چیه؟دلیل اینکه چرا من هی یادم میره یه زنگ به مریمم یزنم تا ازدواجش رو تبریک بگم چیه؟دلیل اینکه ستاره ها چرا دیگه نیستن چیه؟دلیل اینکه چرا همه اینقدر ور میزنن چیه؟دلیل اینکه من چرا اینقدر زر میزنم چیه؟دلیل اینکه من اینا رو برای چی نوشتم چیه؟دلیل اینکه من باید جواب این همه دلیل رو بدونم چیه؟ دلیل اینکه این همه هذیون میگم چیه؟
حوصله اینکه ببینم غلط املایی یا اشتباه تایپی دارم یا نه رو ندارم.
حالا یه شعر بامزه و مزخرف:
دوباره انفجار خلوت شاعر و انفجار غزل
فشار هندسه و جبر با فشار غزل
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
چقدر وزن روانی است در کنار غزل
بدون دردسری ساختم دو بیتش را
چه کار راحت بی دردسری است کار غزل
و فرم تازه ی آن یا زبان امروزیش
گمان کنم شود این بیت شاهکار غزل
چه شعر مسخره ای گفته ای!چرا شاعر؟
برای اینکه ضعیف است ساختار غزل

چهارشنبه 14 خرداد ماه سال 1382
-1صبح با سر درد خفیفی از خواب بیدار شدم.اتاقم رو میباید تمیز میکردم.آخه قرار بود بعد ازظهر ساناز بیاد خونه مون.نمی خواستم بفهمه که چقدر بهم ریخته ام.نمی خواستم از مرگ حسان بهش چیزی بگم.می خواستم نقش یه آدم آروم رو براش بازی کنم.هر چند می دونستم این کار چقدر غیر ممکنه وهمه چیز خیلی زود لو میره.
من و ساناز هشت ساله با هم دوستیم.همدیگه رو خیلی زیاد نمیبینیم؛ولی این باعث نشده یه ذره از هم دور بشیم.دلیلش هم اخلاق خاصی هستش که ساناز داره.اون به طرز وحشتناکی صادق و رکه و بدون رودروایسی حرفی که توی ذهنشه رو آناً بر زبون میاره.من شیفته این اخلاقشم.خودش میگه دلیل اینکه تونستم هشت سال تحملش کنم اینه که هیچ چیز نمی تونه منو ناراحت کنه؛از جمله حرفهای تند اون(البته اون بطور مطلق درست فکر نمیکنه).و حالا من قصد داشتم این اتاق بهم ریخته رو بعد از یه هفته تمیز کنم.
-ساعت پنج بعد از ظهر.من و ساناز روی تخت نشسته بودیم و من داشتم دفتر خطم رو بهش نشون میدادم.و اون بی توجه به شوق من میگه:نقاشی کردن بست نبود ؛تو آدم نادونی هستی که وقتت رو برای این جور کارها هدر میکنی.سرم رو بالا میارم و نگاه سرزنش کننده ام رو به صورتش میندازم.تو چشام زل میزنه و میگه:حساس شدی زود بهت بر میخوره.چه بلایی سرت اومده.بهش میگم:تو همونی نبودی که میگفتی که دور احساساتم رو یه پوسته گردویی کشیدم که نه سرزنش های خانواده؛و نه تیر نگاه یه عاشق؛ونه حرف های تند تو نمیتونه به اون پوسته سخت سنگی آسیببی برسونه.چرا حالا فکر میکنی بلایی سرم اومده.میگه:اون مال اون موقع بود؛این مال حالا؛در هر صورت من سر سوزن نگرانت نیستم؛چون تو اونقدر خودخواه و خوددار هستی که به زودی یه پوسته محکم تر و سخت تر دور احساستت بکشی که مبادا که ترک بردارد شیشه نازک احساساتت(این جمله آخری رو خیلی جدی و در عین حال طعنه آمیز میگه).هنوز نگاهم رو از صورتش بر نداشته بودم و داشتم فکر میکردم تا چه حد ممکنه درست گفته باشه؛که رو میکنه بهم و میگه:از بعضی وقت ها از این چشم هات متنفر میشم؛پشت این چشم های خوشگل گول زنندهِ مظلوم نمات چشمایی هستن که هیچ کس رو نمیبینه؛اگه هم ببینه اونقدر عمیق میبینه که آدم آرزو میکنه کاش هیچ وقت نمی دید.نمیدونم چرا میخندم.خندیدن من کم کم تبدیل به ریسه رفتن میشه؛همون طور که دارم میخندم دستام رو دور گردنش حلقه میکنم و یه بوسه از روی گونه اش برمیدارم.بهم میگه عقلم رو از دست دادم.منم به خاطر اظهار لطفش ازش تشکر میکنم. ساناز دیگه؛عمراً عوض بشه.
-2 خیلی عجیبه که من تا حالا شعر چشم تو فریدون مشیری رو نکفشیده بودم(نکشفیده بودم(کشف نکرده بودم)).
-3 راستی این عضو شدن تو این انجمن بلاگ اسکای چقدر بامزه است.ولی من آخرش نفهمیدم مثلاً که چی این عضو شدن!!!!!

سه شنبه 13 خرداد ماه سال 1382
بابا جون من تکلیف خودت رو روشن کن.یا زنگیِ زنگی؛یا رومیِ رومی.نمیشه که یکی به نعل زد یکی به میخ.اِ…

دوشنبه 12 خرداد ماه سال 1382
روز گند و مزخرف وخسته کننده وتهوع آور و مسخره وچندش آور و مغز منفجرکن و احمقانه ای داشتم؛دارم و خواهم داشت.

یکشنبه 11 خرداد ماه سال 1382
دیشب ساعت 3 از خواب بیدار شدم.یاد حسان افتاده بودم.یاد دستهای کوچولوی نحیفش که اونا رو تو دستام میگرفتم و براش لی لی حوضک میخوندم… رفتم وسط اتاقم نشستم؛بعد هم شروع کردم هر چی شعر حفظ بودم خوندم.شب سردی است و من افسرده؛راه دوری است و پایی خسته…
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم همون جا خوابم برده بوده.شایدم اصلاً نخوابیده بودم.نمی دونم.
صبح عین یه ربات شده بودم.درست عین یه آدم آهنی که با ورودی هایی که بهش میدن؛کارها رو انجام میده.کتابام رو گذاشتم تو کیفم؛مانتوو مقنعه ام رو پوشیدم.توی کیفم رو چک کردم ببینم که که کیف پولم رو جا نگذاشته باشم.وقتی رسیدم دانشگاه؛تعجب کردم که چه جوری اونجام و چه جوری سر از یه جای دیگه در نیاوردم.
اونجام عین یه ربات عمل کردم.زورکی سلام کردم.لبخند دروغین زدم.دروغ های مزخرف گفتم:گفتم که خیلی سر حالم؛گفتم که به خاطر سرماخوردگیم رفتم دکتر؛گفتم که حوصله شلوغ بازیهاشون رو دارم. گفتم که همه چی رو فراموش کردم.گفتم گه همه چی برام عادی شده؛حتی به عالی خانی هم گفتم که مشق های خطم رو نوشتم.
وقتی برگشتم خونه یه سنگ سرد شده بودم.هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم؛هیچ کاری هم انجام ندادم.روزنامه نخوندم.درس نخوندم؛کتاب نخوندم؛سهراب نخوندم؛خط تمرین نکردم؛ تلوزیون نگاه نکردم.موسیقی گوش نکردم؛اتاقم رو تمیز نکردم.هیچی هم نخوردم.آهان چرا؛آب خوردم.یکی دو تا سه تا.. یادم نیست چند تا لیوان آب خوردم؛ولی خوردم.یادم نمیاد بعدش چی کار کردم.
یادم نمیاد چه جوری پشت کامپیوترم نشستم.یادم نمیاد اینا رو چه جوری نوشتم.یادم نمیاد.من بیدارم؟

پنجشنبه 8 خرداد ماه سال 1382
تنها راه برای باور کردن مرگ حسان این بود خونه خالی بشه تا من وقتی صدای ظبط و صوت رو بلند کردم با خیال راحت زار بزنم وبپرسم چرا؟؟چرا؟اون واقعاً به این دلیل پا به این دنیا گذاشت که نصف عمرش رو زجر بکشه و توی درد بمیره؟ اون به کدوم گناه مرتکب نشده ای متهم بود که سرنوشتش این بود.
خدا جون خوبی؛ میدونم.مهربونی میدونم.رحیمی؛کریمی… میدونم.هر کی رو که بیشتر دوست داشته باشی؛زودتر پیش خودت میبری؛میدونم.از اول هم حسان مال خودت بوده فقط یه مدت پیش مامان باباش امانت بوده میدونم.اما اگه دوسش داشتی چرا اینقدر زجرش دادی؟؟؟؟؟
بله میدونم؛نمیدونم؛نمیفهمم. سرم نمیشه.

پنجشنبه 8 خرداد ماه سال 1382
حسان رفت.حسان برای همیشه رفت.رفت که از این دنیا خلاص بشه.رفت که از عذاب رها بشه…
حسان دیگه با اون چشمهای یشمی اش به ما نگاه نمی کنه.حسان دیگه حرف نمیزنه.حسان دیگه نمی خواد راه بره.حسان دیگه نمیخواد آب بازی کنه.حسان دیگه نمیگه که درد داره.حسان دیگه نمیگه که بهش مسکن بزنن…
حسان فقط هفت سال داشت.که از این هفت سال؛ چهار سالش رو درد کشید.چهار غده سرطانی تو نخاعش در اومد.چهار بار زیر تیغ جراحی رفت.جهار سال شیمی درمانی کرد.چهار سال فلج بود…
حسان دیگه نمیبینمت.حسان خداحافظ.هیچ وقت دعا نمی کنم که به این دنیای کثیف بر گردی.هیچ وقت دعا نمیکنم که به این لجنزار برگردی.
تو حالا به جای درد کشیدن میخندی .تو حالا به جای راه رفتن پرواز میکنی.چرا باید آرزو کنم که برگردی.


<<    1      2      3      4      5    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113874