چهارشنبه 7 خرداد ماه سال 1382
داشتم وبلاگ خود نویس رو میخوندم.یه جایی آقای صدر نوشته بودن که چه جوری به اون دختر بچه گل فروش محبت کردن و گل پونصد تومنی اش رو دو هزار تومن خریدن.یاد یه خاطره ای از خودم ویه پسر بچه گل فروش افتادم که چقدر رذل و پست بودم.یادم افتاد که چه جوری بیرحمانه دل اون پسر بچه رو شکستم و اون خاطره درست مثل همون روز برام زنده شد و درست مثل همون روز شروع کردم گریه کردن.
یادم میاد قبلاً گل ها رو خیلی دوستشون می داشتم و همیشه از دیدن گل تازه چقدر ذوق زده میشدم(البته از وقتی که استادمون گفته که وقتی دارین گلها رو می چینین جیغ میکشن؛دیگه از دیدن گلها مثل گذشته رمانتیک نمیشم.حس کردن اینکه این گلها وقتی داشتن می چیندنشون از درد جیغ می کشیدن؛یه حس غم رو بهم انتقال میده)
یادم میاد یه شب که با بابام داشتیم بر می گشتیم خونه؛خودمو برای بابام لوس کردم و ناز اومدم که بابایی برام گل بخر.یادمه درست 20 ثانیه بعدش به یه چراغ قرمز رسیدیم و یه پسر بچه که یه دسته گل مریم داشت به شیشه ماشین زد. بابا شیشه رو پایین کشید و پرسید چند؟اونم کفت هفتصد تومن.بابا یه نگاه به من انداخت.اما من چون دیدم گلها تازه نیستن و کمی پرمرده شدن؛حرص یه گل تازه تر برم داشت و ابروم رو به نشانه نه بالا انداختم.پسرک وقتی منو دید گفت پونصد تومن.من باز سرم رو به علامت جواب منفی تکون دادم.همون موقع بود که چراغ سبز شد و ما بی توجه به پسرک راه افتادیم.هیچ وقت تا آخر عمرم لحظه ای که پسرک دنبال ماشینمون می دوید و دویست و پنجاه میگفت یادم نمیره.هیچوقت یادم نمیره چه جوری ناامید صورتش رو برگردوند و برگشت.همون لحظه از خودم متنفر شدم.از اینکه چه آدم طمع کار و سنگدلی هستم.وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم تو اتاقم و در رو هم بستم؛سرم رو کردم زیر لحاف و تا جایی که تونستم گریه کردم.
اون خاطره مدت زمان زیادی باهام بود.دیگه داشتم فراموشش میکردم که دوباره برام زنده شد؛درست عین همون شب؛همون لحظه؛همون افسوس…
از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگها ریخت؛
پا شد از جا در میان سایه و روشن؛
بانگ زد بر من:مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده میسازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد؛
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد غبار آلود.

سهراب

سه شنبه 6 خرداد ماه سال 1382
هورا… هورا… تونستم عیب برنامه رو پیدا کنم .آخ جون… آخ جون… فرزانه برنامه درست جواب میده.هورا…
من برم یه جیغ سرخ پوستی بکشم بیام.آآآآآآآآآآآا…….

سه شنبه 6 خرداد ماه سال 1382
1-من خودم رو کشتم؛ صد جا رفتم تو وبلاگ دخترها نظر دادم تا اقل کم یکیشون بیان اینجا رو بخونن؛یه نظر بدن ببینم نظر اونا چیه.اما دریغ از یه دختر.دستتون درد نکه که به این خوبی و ماهی من رو ضایع فرمودید.اصلاً به قول یاسمن منم با شما قهر شد.
-2 دیشب با بچه ها قرار داشتیم که بریم شرکت تا اون آقاهه نیم وجبی برنامه رو برامون توضیح بده که بعدش جلوی استاد ضایع نشیم.دو ساعت تمام برنامه رو توضیح داده.در تمام این دو ساعت هی ما گفتیم شما چه جوری این برنامه به سختی رو نوشتید(من که خداییش برنامه رو که دیدم کلی گوزن شدم.شاخ و اینها… )؛اونم هی گفت برنامه نوشتنش که کاری نداره الگوریتم در آوردنش سخت بوده که شما انجام داده بودید.(منظور بچهheuristic اش بود)
آخر کار هم که فرزانه جون دستشون درد نکنه خوب دستمزدم رو دادن.وقتی که آقاهه گفت که الگوریتم در آوردن این مساله خیلی سخت بوده و زحمت اصلی رو شما کشیدین؛فرزانه جون هم فرمودن نه و در مورد الگوریتم استاد قبلاً برامون توضیح داده بودن و نوشتنش دیگه کاری نداشته(یکی نیست بگه مگه تو نوشتی).آخه قربونت برم عزیزم این استاده سر سوزن نم پس داد که تو میگی الگوریتم رو استاد بهمون گفته.سه روز کامل از خواب و خوراک افتادم؛کلی کتاب و جزوه والگوریتم مزخرف خوندم؛کلی افسرده شدم؛اون وقت میگی استاد گفته.پس بنده تا حالا شغل شریف سوسک رو داشتم و خودم خبر نداشتم.
حالا بعدش رو نگفتم.چشمتون روز بد نبینه؛آخر کار که همه برنامه رو خط به خط توضیح داد؛چند تا ورودی به مساله دادکه نشون بده برنامه درست عمل میکنه؛منم گفتم که یه ورودی بدین که مسیرها با هم تداخل داشته باشن؛ببینیم برنامه چه جوری حلش میکنه.وای وای وای … برنامه برای ورودی اصلی جواب نمی داد.کلی همه مون دمغ و پکر شدیم.اصل کار این ورودی بود که برنامه درست جواب نمیداد.
آخرش آقاهه قرار شد برای خودش کار کنه یه کپی از برنامه رو هم بده به ما؛ما هم برای خودمون کار کنیم ببینیم چی میشه.
من که فکر کنم آقاهه عمراً دیگه رو این برنامه وقت بذاره.چون از اول که میگفت من پول نمی گیرم(به خاطر دوستی که با برادر فرزانه داره)؛کار بی مزد هم که به درد لای جرز دیوار می خوره؛بچه اصلاً انگیزه نداره که سر هیچی سرش رو منفجر کنه.
همین دیگه.الانم بلند شید برید پی زندگیتون؛بلند شید زودِ زود… چیه اینجا نشستید.
فرزانه یهو بهت بر نخوره ها.به خدا اصلاً منظوری نداشتم؛باشه؟

دوشنبه 5 خرداد ماه سال 1382
-1 تنها قانون اخلاقی طبیعت این است:زندگی کنید؛و بگذارید دیگران زندگی کنند.
گوته
-2 ندا اومده میگه:باید دستمزدم رو بهم بدی؛اینقدر موهات رو خوب کوتاه کردم(بچه پرو…)بعد هم رو کرده به طرف مامان و میگه:مگه نه.مامان هم میگه آره خیلی بهتر از بقیه موهات رو کوتاه کرده!!!!!!!منم گفتم اول اینکه کدوم بقالیه که بگه ماستش ترشه؛بعدشم به روباهه میگن شاهدت کیه؛میگه دمم. خدا رو شکر به مامانم بر نخورد.مگه من میتونم جلوی این زبونم روبگیرم.
-3 همین دیگم مونده بود که برای تربیت بدنی هم تحقیق تحویل بدیم.حالا من در مورد بسکتبال یا هندبال یا… چی پیدا کنم بنویسم.
-4 من اتاقم رو خیلی دوسش دارم.از وقتی یه جفت پرنده اومدن پشت پنجره اتاقم لونه درست کردن؛این اتاق برام مقدس شده.تازگی ها هم بچه هاشون از تخم در اومدن و همش جیک جیک میکنن.منم وقت و بی وقت میشینم رو میزم و اونا رو تماشا میکنم.خیلی نازن.
5-ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم ونبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
خیام

یکشنبه 4 خرداد ماه سال 1382
-1 ای هوار یکی بیاد این مشق های خط منو بنویسه… این دفعه نه تنها سرمشق ها سخته؛این استادمم برای این که کفر من رو در بیاره یه عالمه سرمشق اضافی هم داده.اما من اصلاً تو حس خط نوشتن و تمرین کردن نیستم.شرط میبندم این دفعه که برم مشقام رو نشونش بدم؛کلی متلک بارم میکنه که اون همه اشتیاق چی شد؟؟اون وقت من باید مثل لبو یا سطل زباله هی قرمز و بنفش بشم.آخه من کلی دعواش کرده بودم که:شما آدم بی نظم و بی مسئولیتی هستید و حیف که من آدم مشتاقی در یادگیری خط هستم وگرنه صد سالشم نمی یومدم بگم سر مشق من چی شد.
حالا چی کار کنم ؟؟
-2 راستی این آقاهه بود که قرار بود برنامه مون رو بنویسه؛برنامه رو نوشته.این نیم وجبی اخلاقش رو درست کنه لهجه اش رو هم عمل کنه یه خورده هم اعتماد بنفس اش رو هم زیاد کنه؛در آینده یه چیزی میشه.البته فکر کنما؛من ضمانت نمی دم
-3 از غیبت کردن در ملإ عام(این جوری مینویسن؟؟؟؟؟)بپرهیزید.چون ممکنه غیبت شونده درست پشت سرتون وایساده باشه و احتمالاً حرفهاتون رو تصدیق نخواهد کرد.
-4 به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
وبه پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

شنبه 3 خرداد ماه سال 1382
-1 این جهان برای کسانی که فکر می کنند یک کمدی؛و برای کسانی که حس می کنند یک تراژدی است.
هوریس والپول
بقیه مطلب روسو باشه برای یه وقت دیگه؛الان حوصله اش رو ندارم.
-2 قربونت برم خدا جون؛امروز بهم ثابت شد که دوستم داری.اگه امروز اون گوشه ی چشم رو نمی یومدی؛فکر می کردم که منو وسط بیابون ولم کردی امون هیچکی.به خاطر امروز ممنون.
-3 چه احساسی دارین وقتی بعد از 12ساعت از دانشگاه بیاین خونه و بلافاصله بشینید به خواهرتون حسابان درس بدید.من بهتون میگم؛ هیچ اتفاقی نمیوفته فقط امکان اینکه فردا خواب بمونید و به سر کلاستون نرسید و درستون حذف بشه زیاده(چه بهتر)
-4 چه کیفی میده بشینی یه عالمه شاتوت بخوری و از نوک دماغ تا انگشت شست خودت و خواهرت رو شاتوتی کنی.حتماً امتحان کنید.از من گفتن
-5 در دل من چیزی است؛مثل یک بیشه ی نور؛مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم؛که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت؛بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است؛که مرا میخواند.
سهراب

جمعه 2 خرداد ماه سال 1382
-1 انسان آزاد به دنیا آمده؛و همه جا به زنجیر است.
ژان ژاک روسو
این رو داشته باشین تا بگم بعدش چی گفته.
-2 چقدر همه ی این وبلاگ نویسهای بلاگ اسکای جدی هستن!!!!!!!!!
یکی سیاسی می نویسه؛یکی مذهبی؛یکی شعر میگه؛یکی جک؛اون یکی داستان کوتاه مینویسه؛یکی دیگه 8 تا از متنهاش رو به انگلیسی می نویسه نصفش رو به فارسی؛یکی در مورد شهرش مینویسه؛یکی هم در مورد مدرسه اش؛اون یکی در مورد ساختمون و عمران و این حرفها؛یکی هم هک کردن رو یاد میده(ای بد آموز)….
امروز که سرم خلوت بود شروع کردم وبلاگم رو به عنوان یه منتقد خوندن.دیدم خیلی نق نق کردم و غر زدم؛البته من فقط میدونم که اینا همش به خاطر این پروژه ی کوفتیه.و از حالا میدونم که اگه همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه ؛میشم همون بچه شیطون بازیگوش همیشگی و اگه پروژه مون رو نتونیم تحویل بدیم کلی افسرده میشم و میرم تو حس شعر و شاعری … و خوب می دونم خیلی مسخره و ابلهانه هست که یه پروژه مزخرف میتونه روی من تأثیر داشته.اصلاً ولش کن.

-3 نظرتون در مورد اینکه وبلاگ ها نشون دهنده ی شخصیت وبلاگ نویسها هستن چیه؟؟مطمئنناً همه چی بستگی به وبلاگ نویس داره که چقدر خودشو رو کنه.به نظر من در هر صورت ما نمیتونیم تصمیم درستی بگیریم.به قول سعدی :من آنم که من دانم.

<<    1      2      3      4      5    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113887