| |
| سه شنبه 31 تیر ماه سال 1382 |
|
|
من همیشه معتقد بودم که وقتی سه تا دختر جور یه جا جمع بشن؛اون وقت زلزله میاد.و مرجان(دختر داییم)نفر سوم گروه من و ندا بود.الان دو روزه که مرجان خونه ماست.آخه وقت نمیکنن بیان دنبالش؛ما هم که از خدا خواسته.
کار ما این دو روزه بوده حرف زدن و خندیدن ؛عصر ها میریم خیابون گردی. آخر شب ها هم فیلم می بینیم.بعد از فیلم هم یه ساعت به نقد و بررسی اون میپردازیم(حالا فکر نکنید خیلی نظر های مهم مهم میدیم؛نه بابا نظرامون به درد عمه مون می خوره فقط… ).هر چه دیشب خواستم این کتاب شاملو رو بخونم مگه این دو تا ورووجک گذاشتن.هی تپیدن(اومدن)تو این اتاق منو آهنگ سوزان و حمیرا و اندی گذاشتن و اداشون رو در آوردن.تازه میگفتن تو هم بیا ادای سیاوش رو در بیار؛حالا فکر نکنید من از بس دختر سنگین رنگین و خانمی هستم؛این کار رو نکردم و همراه این دو تا نشدم.نه بابا؛از این خبرا نبود.دلیلش این بود که یه ساعت قبلش فیلم “من ترانه 15 سال دارم”رو دیده بودم و کلی حس غم و همدردی و آخی و نازی و بیچاره و دلم براش سوخت و این حرف ها… گرفته بودم؛
نصف شب هم که این دو تا ورووجک خوابیدن؛نشستم این کتاب ققنوس در باران شاملو رو خوندم؛به نظر من که عمراً به پای شعرای سهراب و فریدون مشیری برسه.به گرد پای شعرای فروغ و نیما هم نمیرسه؛البته من همه شعرای شاملو رو که نخوندم؛شاید بقیه اش خوب باشه.اینا رو گفتم چون میدونید که نظر من چقدر و چقدر(در حد nبار )مهم و فهیمانه و ارزشمند و اینا هستش.آره… حالا اگه قبول ندارید؛من چی کار کنم؟مشکل خودتونه ؛والا…(اَه اَه … دوباره که لوس و ابله شدم...)
خب دیگه؛من برم پی بقیه شیطونیم… |
|
|
| |
| دوشنبه 30 تیر ماه سال 1382 |
|
|
-1عروس خوش قدم رو دیدین؟صحنه های بامزه ای داشت.مخصوصاً قسمت هایی که امین حیایی بازی داشت.فیلم هم که پر بود از آهنگهای منصور و رقص.پارسا پیروزفر هم بر خلاف همیشه که نقش مثبت داشت؛این دفعه نقشی منفی و تقریباً طنز داشت.ولی در کل فیلم خیلی مزخرفی بود؛مخصوصاً آخراش.من که اصلاً پیشنهاد نمیکنم برین ببینین.
-2 دیشب که رفته بودم یه کتاب در مورد مونتاژ کامپیوتر پیدا کنم؛به جاش کتاب ققنوس در باران شاملو رو خریدم.فردا میام میگم نظرم در موردش چیه(از بس که نظر من مهمه… )
-3میدونید احساس میکنم“زندگی رسم خوشایندی ست”
-4 چه عجب من یه روز نیومدم نق بزنم.(تشویق… کف… سوت….) |
|
|
| |
| شنبه 28 تیر ماه سال 1382 |
|
|
از وقتی من؛خودم رو مغز متفکر خانواده اعلام کردم؛مادر بزرگم هر وقت منو میبینه میگه:مادر؛الهی خدا عقلت بده.
مرسی تحویل… |
|
|
| |
| جمعه 27 تیر ماه سال 1382 |
|
|
من نمی فهمیدم اون چی میگه؛وضعیت مضحکی بود؛پسر خالم رو میگم.من از بچگی درست نمیفهمیدم چی میگه.آخه اون تند تند حرف میزنه.من و اون زیاد همصحبت نمیشدیم.دلیل اصلیشم همین بود؛واینکه چرا من به اینطور حرف زدنش عادت نکرده بودم و هنوز نمی تونستم بفهمم که چی میگه؛ این بود که اون بچه درسخونیه و همیشه توی اتاقشه.این اواخر اگه به دقت به حرفاش گوش میکردم میتونستم بفهمم چی میگه.اما نمیدونم دیشب چه مرگم شده بود.خاله اینها دیشب پسر داییم و خانمش رو پاگشا کرده بودن(نمی دونم از این مراسم ها دارین یا نه ….)؛و حالا اون وسط مهمونی یه چیزی رو میخواست بهش بدم یا شایدم میخواست یه چیزی رو به مامانش بگم؛نمیدونم؛من بهش گفتم حرفشو یه بار دیگه تکرار کنه؛اما اون عصبی تر و نامفهوم تر شروع کرد حرف زدن؛منم توی اون هیری ویری؛خنده ام گرفته بود.من عموماً میتونم خنده ام رو کنترل کنم؛اما دیشب همه چی فرق کرده بود.من ناشیانه دستم رو روی دهنم گذاشتم؛من نمخواستم که اون از این موضوع ناراحت بشه؛اما اون که ابله نبود.خدا الهام رو رسوند.من فهمیدم که الهام بهش گفت: باشه؛الان میارم.من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که خودمو به یه اتاق رسوندم و تا جایی که تونستم خندیدم؛طبق معمول هم بعدش دچار عذاب وجدان شدم و خودم رو سرزنش کردم که این اداها یعنی چی.
یادمه همون اوایل که وارد دانشگاه شده بودم؛همین مشکل رو با یکی از پسرا پیدا کردم.اون یه چیزی رو میخواست بپرسه اما من نمیفهمیدم؛نه اینکه اون لهجه داشته باشه؛نه.اتفاقاً اون تهرونی حرف میزد؛احساس میکنم کلمات رو به هم چسبیده میگفت؛خلاصه اون روز هم کلی ضایع بازی شد.پسره لابد فکر میکرده؛ من کرم.
خب به من چه؛اونا باید سعی کنن؛یه ذره شمرده تر صحبت کنن. |
|
|
| |
| پنجشنبه 26 تیر ماه سال 1382 |
|
|
-1 من نمیدونستم وبلاگ بلاگ اسپاتی ها و پرشین بلاگی ها که بسته شدن؛فقط یه اشتباه سهوی از طرف شرکت پارس آن لاین بوده و حالا مشکل برطرف شده و راحت میتونیم این وبلاگ ها رو بازکنیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینو روزنامه آشتی گفته؛راست و دروغش رو خودتون دارید میبینید دیگه.
-2 هیچ میدونستید بیت ماندگار فروغ فرخزاد-پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی است-قبلاً در شعر دیگرش به نام“ تنها صداست که میماند”اینگونه گفته شده بوده:پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم.
تازه یه چیزه دیگه ام کشفیدم و اون اینکه اکثر شعرای فروغ واژه آرایی دارن؛مثل:“در نگاه شرم آگین گلی گمنام”که واژه آرایی حرف “گ”رو داره.
-3 فرنیا که اونقدر ریزه میزه بود؛ شده عین یه توپ قلقلی.بهتون گفتم اسم اون بچه رو گذاشتن فرنیا؛یعنی شکوه نیاکان؛ندا هم چپ میره؛راست میره میگه آخه اسم قحطی بود که اسم بچه شون رو گذاشتن شکوه بابا حسین؛(آخه پسر خاله و دختر خالم به بابابزرگ میگفتن بابا حسین؛خدا بیامرزتش).بعدشم میگه آخه بابابزرگ شکوهش کجا بود؛به قول مامان بزرگ؛بابابزرگ شکوفه هم نبوده چه برسه به شکوه.!!!
-4 …
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
…
سهراب |
|
|
| |
| چهارشنبه 25 تیر ماه سال 1382 |
|
|
-1من و بابام یه فرق خیلی اساسی داریم.و اون موقعیه که بخوایم یه مطلبی رو به یکی بگیم.من اول میرم سر اصل مطلب؛یعنی اولین جمله ای که میگم دقیقاً همون چیزیه که طرفم میخواد بشنوه.اولین جمله نتیجه کاره؛و بعدش میرم سر حاشیه و طول وتفضیل؛اما امان از وقتی که بابایی بخواد نتیجه یه کاری یا بحثی رو بگه؛شروع میکنه حاشیه رفتن؛وارد جزئیات میشه؛ و اصل و نتیجه مطلب؛ آخرین جمله ای که شما میشنوید. وقتی قرار بوده یه چیزی رو بهم بگه؛بارها بهش تذکر میدم که اول نتیجه کار رو بگه اما اون …
بارها به خاطر این موضوع بحثمون شده؛اما نه اون عوض شده نه صبر من زیاد.
-2 لازم میدونم یه موضوعی رو توضیح بدم؛یادتون میاد من میگفتم بلد نیستم لینک بدم و توضیحات شما رو نمیفهمم و شاید دلیلش اینه که من خنگم.(وشما مطمئن بودید دلیلش همینه)؛خب حالا میگم دلیلش این نبوده که من خنگم.دلیلش این بود که internet explorer, verssion من پایین بوده و من هیچ کدوم از کلیدها و امکانات تویblogsky رو نداشتم.البته الانم یه internet explorer با version 6 نصب کردم ولی همه چی رو برعکسی میبینم؛(فکر کنم صد دفعه اینو گفتم… )حالا اگه جرات دارین؛بیاین بگین کم کم دارم راه میوفتم.
-3 من دیروز یه اشتباه داشتم.اونم این بود که جمله آقای پاتریک هنری رو اشتباه نوشتم.“پسر شما در پنج سالگی مدیر شما؛در ده سالگی اسیر شما … ”(نه در پانزده سالگی).
-4
-ساده ترین درس زندگی اینست:هرگز کسی را میازار.“روسو”
-همه ما یک ایده مشترک داریم و آن جمع آوری پول است.“ولتر”
این آقای ولتر به طرز وحشتناکی تابع معقولات بوده؛درست برعکس روسو که به طرز فجیعی تابع احساسات بوده. |
|
|
| |
| سه شنبه 24 تیر ماه سال 1382 |
|
|
-1 از قدیم گفتن کادوی تولد؛دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!!!!
-2 ای بابا؛ما نمیدونستیم که این شرکتی که میخوایم بریم کاآموزی؛ اینقدر باکلاسه؛وقت قبلی و وقت بعدی و ….
حالا با این دردسر جدید چی کار کنم؛گفتن ما بیشتر از یک ماه به شما آموزش نمیدیم؛اما من دو ماه باید برم کارآموزی؛آخه فرم 50 روزه دارم که باید گزارش روزانه رو بنویسم؛ حالا پدر مادر و هفت جد و آبادشون رو بیامورزه که یه چیزی یاد میدن.آخه ثریا دیشب که زنگ زده بود؛گفت که یه هفته ای که رفته کارآموزی؛همش روی یه صندلی نشسته و بقیه رو تماشا کرده.من بهش پیشنهاد کردم که حداقل یه کتابی ببره؛اونجا بخونه.
خب دیگه فعلاً تا 15 مرداد که نوبت ما بشه؛بنده بیکار و علاف(الاف؟؟؟) هستم.کسی یه کتاب در مورد مونتاژ کامپیوتر سراغ داره به من معرفی کنه؟؟
-3 این مهمونی بازی های تابستانه؛حالم رو به هم میزنه؛من اصولاً تحمل مهمونی های پشت سر هم رو ندارم.اصلاً روحم کدر میشه توی این مهمونی های مزخرف ……
4- حالا هم چند تا جمله قصار میذارم اینجا؛تا شما هم چهار تا کلمه یاد بگیرین:
-تفکر و تعمق زیاد برای یافتن سبب وجود یا هدف و مقصود زندگی به نظر من دیوانگی محض است.“انیشتین”
-فصاحت بیان معجزه میکند؛زیرا گوش های مردم از دیدگانشان بی تجربه تر است.“شکسپیر”
-پسر شما در پنج سالگی مدیر شما؛در پانزده سالگی اسیر شما؛در پانزده سالگی المثنی شما و بعد از آن بسته طرز تربیتش دوست یا دشمن شماست.“پاتریک هنری” |
|
|