مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 23 تیر ماه سال 1382

-1 منفور ترین چیز:مهمون های ناخونده ای هستن که با دعوت خودشون میرن مهمونی.

-2 منحوس ترین چیز:این وبلاگ های بلاگ اسپاتی ها هستش که باport بیport ؛با proxy بی proxy ؛با adress بی adress …باز نمیشه.

-3 قاط ترین چیز:این کامپیوتر منه که در تمام طول عمرش؛روی هم رفته یک هفته هم سالم نبوده.

-4 مضحک ترین چیز:هر نوع نوشته در کامپیوتر منه که هنوز برعکسه.

-5 آشغال ترین چیز: سطل آشغال اتاق منه که یک ماهه خالی نشده.

-6 خنده دارترین چیز:کارنامه این ترم منه.

-7 درهم برهم ترین چیز:محتویات مغز منه.

-8 گند ترین چیز:شربت سرفه منه.

-9 بی مصرف ترین چیز:yahoo messenger منه.

-10 -3 ترسناک ترین چیز:این کارآموزی منه.

-11مزخرف ترین چیز:با این تفاسیر؛قاعدتاً باید وبلاگ من باشه.


یکشنبه 22 تیر ماه سال 1382

-1 چقدر خوبه وقتی آدم فکر میکنه یه دردسر جدید براش شروع شده؛یهو ببینه بدون اینکه خودش بدونه؛تموم شده.عالیه؛اصلاً حس بدی نسبت به این موضوع ندارم.

-2 وای این کارآموزی هم شده آیینه دق من؛احتمالاً تا چند روز آینده؛بنده به مدت 300 ساعت؛سوژه دارم.

-3 یه چیز خیلی مهم؛امروز تولد ((دوست جونه)) زود برین بهش تبریک بگین.تولدت مبارک دوست جون خوفم(وای حالا این Antimemory میاد میگه غلط املایی داری؛منظورم همونیه که نوشتم..)

-4 به خاطر اینکه دیروز تعداد آدم هایی که تولدم رو تبریک گفتن به صفر میل میکردن(حد که یادتون مونده؟!!!!)واقعاً لازم میدونم که ازشون تشکر کنم.حالا در آینده جبران میکنم.(اَه اَه چه آدم لوس و ننریم.)

-4

آب از دیار دریا

با مهر مادرانه

آهنگ خاک میکرد

بر گِرد خاک میگشت

گَرد ملال او را

از چهره پاک میکرد

از خاکیان ندانم

ساحل به او چه میگفت

کان موج نازپرورد

سر را به سنگ می زد

خود را هلاک می کرد!


شنبه 21 تیر ماه سال 1382

امروز صبح؛در واقع یک بامداد امروز یه جشن تولد باحال برای خودم گرفتم؛اون لباس آبیه ام رو پوشیدم و یه موسیقی ملایم؛و با یه حس رمانتیک؛شروع کردم سهراب خوندن.آره؛میدونم لابد فکر میکنین عقلم رو از دست دادم؛یا چه میدونم هر چیز دیگه ای؛ولی به غیر از این کار؛هیچ چیز دیگه ای نمی تونست به این کلاف های مغز من سر و سامونی بده.

صبح هم ساعت 8 با آرزو رفتیم دانشگاه؛تا خیر سرمون نمره های هوش مصنوعی رو بگیریم.من ابداً نمی خواستم برم؛اما این بچه ها که رفته بودن سر خونه زنگیشون؛هی زنگ میزدن که نمره ها رو گرفتی یا نه؛خب به نظر شما بی ادبانه نبود اگه میگفتم حوصله ندارم برم نمره هاتون رو ببینم.آخرش هم 4 ساعت معطل شدیم ولی این نمره های کوفتی فاکس نشد؛هی من گفتم بابا سر کاریه؛بیا بریم؛اینا اگه قرار بود نمره ها رو فاکس کنند تا حالا کرده بودن.اما آرزو میگفت من دلم شور میزنه و تا نمره ها نیاد نه من میرم خونه؛نه تو.آخرش هم دست از پا دراز تر رفتم خونه.ندا هم تا تونست تو ذوق من زد.آخه ندا بعد عمری یادش مونده بود که امروز تولدم هستش.ندا میگفت که یه هفته پیش یه اردک پشمالوی سفید ناز(البته من ناز بودنش رو تایید یا تکذیب نمیکنم؛چون من به شخصه ندیدم)برام نشون کرده بوده که امروز بهم کادو بده ولی امروز که رفته بوده تموم شده بوده.حالا یکی نیست بگه چیز قحطی بود؛یه چیز دیگه میگرفتی.خلاصه همه چی با یه جعبه شیرینی اتمام یافت(این فعل آخریه چه ادبی شد!!!)


جمعه 20 تیر ماه سال 1382

من کودکیم رو از دست دادم؛همین امسال و شاید همین امروز.فردا روز تولد منه و من مثل سالهای گذشته؛ذوق زده نیستم.به مامان بابام گیر نمیدم که فردا برام مهمونی بگیرن و بهشون سفارش نمیکنم که کادوی تولدم خوشگل باشه و اجازه میدم یادشون بره که فردا تولدمه.اونا فراموش میکنن و من اجازه میدم که فردا؛درست مثل روزای دیگه بگذره.ودرست برعکس سالهای گذشته؛به این فکر میکنم که یکسال به عمرم اضافه شده و من چقدر پیر شدم.اصلاً حس خوبی ندارم.مغزم دوباره شلوغ پلوغ و درهم برهمه.مغزم دوباره پر از فکرای جور واجوره و من همش دارم فکر میکنم؛فکر

شایدم امروز یکی از روزهای ابریم باشه و فردا یه روز آفتابی.شاید فردا عین یه ورووجک بشم و زمین و زمان رو بهم بدوزم.شاید فردا یه روز دیگه باشه..


پنجشنبه 19 تیر ماه سال 1382

-1 امروز صبح تا حالا داشتم یه کار خیلی خیلی مهم انجام میدادم.!!!من به مدت چندین ساعت درگیر امر خطیر جدا کردن هسته آلبالو از خود آلبالو بودم.البته این کار با دقت هر چه تمام تر انجام داده شد؛چون همه آلبالو ها سالم نبودن!!!!!!حالا فکر نکنید که من چه آدم بیکار و در عین حال حوصله داری بودم؛نخیر؛در تمام اون مدت؛این تیکه شعر سهراب تو مغزم وول وول میخورد:من به .دل بستگی پاک قناعت دارم.وتمام اون مدت به این فکر میکردم که جای اون نقطه چین ها چی باید گذاشت و اصولاً سهراب به چی ممکن بوده که دل بستگی داشته باشه؛اونم از نوع پاک قناعتش.خب فکر میکنین اصل شعر چی بود.؟!! اصل شعر این بود:من به یک آیینه؛یک بستگی پاک قناعت دارم.بعدش به این فکر میکردم که چرا سهراب در یک جمله دو بار از کلمه “یک“استفاده کرده و بهتر نبود میگفت:من به یک آیینه؛دل بستگی پاک قناعت دارم.اما بعدش به این نتیجه رسیدم که سهراب حتماً یه چیزی میدونسته که اینو گفته و من بهتر برم همون آلبالو هسته کنم.!!!!!!!!

-2 میبنم که دستِ بالا دست بسیاره.وبعد از بلاگ اسکای چشمومون به آریان بلاگ روشن شده.تازه کلی هم برای خودش کلاس گذاشته اما کیه که؛یه کم تحویل بگیره.!!

-3 اینم از اون کتابه خوندم که معلوم نیست از قول کیه:

همیشه و در همه جای جهان؛در تمامی جماعات بشری یک قانون وحشتناک ازلی و ابدی حاکم بوده است:-اسب بینوا گاری را کشیده و سورچی گردن کلفت انعامش را گرفته است.

-4 راستی کسی شعرای نادرپور رو خونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


چهارشنبه 18 تیر ماه سال 1382

تمام دیروز و امروز من صرف خوندن دو تا کتاب شده:کتاب شعر نیما و کتاب ضرب المثل ها.آهان دیروز دو تا مغازه باکلاس هم رفتم؛اول مغازه نقره فروشی و بعدش هم مغازه ترمه فروشی.واقعاً روح آدم از دیدن چنین جاهای سنتی؛ طراوت پیدا میکنه.کاش یه طوری میشد که من میتونستم همچین جاهایی کار کنم.اونوقت مطمئناً؛من 200 سال عمر میکردم.

حالا از خیالات بیایم بیرون.دیشب که یه شعر نیما رو خوندم؛طبق معمول اولش ازش چیزی سر در نیاوردم؛اما بعدش به صرافت افتادم که تفسیر اون شعر رو از آخر کتاب بخونم؛نتیجه اش عالی بود؛هر چند که معتقدم نباید معنی و تفسیر شعر رو خوند.

اینم همون شعره:

خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه؛خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم؛

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره؛نی زن که دایم مینوازد نی؛در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

اینا رو هم از اون یکی کتابه خوندم.مثلا ببینید این آقای محمد مسعود چه تعبیر جالبی از زندگی داره:((وه که زندگی چه معجون غریب و چه خواب مرموزی است.))

منظور ژان ژاک روسو رو هم از این جمله اش نفهمیدم:((بهترین علاج برای قلب شکسته اینست که یکبار دیگر آن را بشکنید.))به نظر شما منظورش چی بوده.؟؟!!!!!!!!


سه شنبه 17 تیر ماه سال 1382

خدای من؛اون یکی خواهر(لاله) هم در گذشت.چه اتفاقی افتاد؟اونا هر دوشون مردند.حالا هر دوشون با هم هستن.


<<    1      2      3      4      5    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113884