سه شنبه 10 تیر ماه سال 1382

-1 امتحان های من تموم شده؛قاعدتاً من باید از خوشحالی بال بال بزنم ولی اصلا همچین حسی ندارم.

-2 کامپیوتر من دوباره قاط زده؛در واقع اومدم سورمه چشمش کنم؛کورش کردم.در واقع من همه کلمه ها رو برعکس میبینم؛مثلاً همین سلام رو مالس میبینم.(الان هم مطمئن نیستم که شما درست ببینین )اصلا هم حوصله سر و کله زدن باهاش رو ندارم.سواد دوستان و پسر خاله هم به جایی قد نداد.عالممون هم در دسترس نمیباشد.خب دیگه

-3 الانم باید یه عالم خط بنویسم؛آخه فردا باید مشقام رو به استاد اعظم(!!!!!!!!)نشون بدم.


یکشنبه 8 تیر ماه سال 1382
سلام

شنبه 7 تیر ماه سال 1382
من نمیتونم تشخیص بدم که اون همونیه که من فکر میکنم یا یکی دیگه است.میدونید اون خیلی خیلی شبیه همونیه که قبلا میشناختمش ولی بازم همون جور قبلی نیست؛یه چورایی عوض شده.خودش هم مثل اینکه نمیخواد منو از این پا در هوایی(نوع فجیع سر درگمی)در بیاره.بدیش هم اینه که من نمیتونم خیلی روشن منظورم رو بگم؛آخه نمیخوام بفهمه که منظور من اونه.من نمیدونم؛اصولا این موضوع نباید برام خیلی مهم باشه؛در واقع برام یه معما شده و تو این هیری ویری هی هجوم میاره به مغزم.حالا خیلی مهم نیست ؛آخه معما ها اگه زود حل نشن؛من زود فراموششون میکنم.

شنبه 7 تیر ماه سال 1382
سرم سنگینی میکنه.مغزم پرِ پره.مغزم پر شده از زباله های درسی.تمام شعرها به مغزم هجوم آوردن؛بیشتر از 100 بار این تیکه شعر سهراب تو ذهنم تکرار شده:باید امشب بروم / باید امشب چمدانی را / که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم / و به سمتی بروم / که درختان حماسی پیداست / رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند… رو به آن وسعت به واژه…………
شعرای سعدی که از اون بدتر؛چون اونا رو زیاد حفظ نیستم و برای درست شدن وزنشون؛مدام باید کلمات رو جابجا کنم تا قافیه و ردیفش درست در بیاد.از دیروز تا حالا مغزم مشغول یک بیت شعر شده؛اولش چند تا کلمه بیشتر نبود؛بعدش هی کلمات جابجا شدن و چند تا کلمه هم اضافه شد تا آخرش که امروز صبح به این بیت تبدیل شد:ای که گفتی که مرو در پی خوبان زمانه / اندر این بحر تفکر ما کجاییم؛تو کجایی . آخرش هم وزنش به دلم ننشست و کلی گشتم و وقت تلف کردم تا فهمیدم درستش اینه:ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه / ما کجاییم در این بحر تفکر؛تو کجایی . و همه اینا وقتی تو ذهنم دارن وول وول میخورن که من دارم تو یه جای دیگه از مغزم حلاجی میکنم که object با object type با table چه فرقی میکنه و کدوم مال DFD کدوم مال ERD و کدوم مال ACCESS هستش.
محتویات ذهن من شده عین چند تا کلاف کاموا که داده باشن دست دو بچه گربه بازیگوش.

جمعه 6 تیر ماه سال 1382
به هم ریخته ام.همه چی بی معنیه.هیچی رو نمیتونم درک کنم؛همه چی برام بی مفهومه؛خودم؛زندگیم؛اطرافیانم؛اتاقم؛در؛دیوار؛همه چی لوسه.مثلاً که چی؛می خوریم؛می خوابیم؛پامیشیم؛درس میخونیم؛کار میکنیم.یعنی که چی مثلاً؛اَه اَه … حالم داره از این زندگی به هم می خوره .همه چی مزخرفه؛همه چی بی سر و ته؛همه چی مسخره است.اصلاً همه الکی خوشن؛هی الکی میخندن؛الکی گریه میکنن؛الکی داد میزنن؛الکی جیغ میکشن؛الکی دلشون خوشه؛الکی حرص میخورن؛الکی مهربونن؛الکی وحشین؛همه چی الکیه؛الکی... الکی .... الکی... همه چی دروغه؛لبخند های دروغی؛تعارف های دروغی؛محبت های دروغی؛عصبانیت دروغی؛دل سوزیهای دروغی؛زندگی دروغی...همه چی حال آدم رو به هم میزنه...

پنجشنبه 5 تیر ماه سال 1382
من سکوت میخوام.من آرامش میخوام.من خلاء میخوام…
تلفن داره جیغ میکشه؛یکی خفه اش کنه…
صدای وز وز میاد؛صدای وز وز زنبور میاد؛یکی خفه اش کنه…
صدای زوزه میاد؛صدای زوزه گرگ میاد؛یکی خفه اش کنه…
صدای داد میاد؛یکی داره عربده میکشه؛یکی خفه اش کنه…
صدای فریاد میاد؛صدای هوار یه خواننده میاد؛یکی خفه اش کنه…
صدای نعره بوق میاد؛صدای نعره ممتد بوق میاد؛یکی خفه اش کنه…
صدای تیز و برنده ساعت میاد؛صدای تیغ زنگ ساعت میاد؛یکی خفه اش کنه…
صدای…
سکوت میخوام… سکوت… سکوت… سکوت… … … …

چهارشنبه 4 تیر ماه سال 1382
-1 نظراتی که دیروز داده بودین خیلی بامزه بود.یه آقایی اومده بود گفته بود که نوشته هام اصلاً جالب نیست.راستش رو بخواین خیلی بهش حق میده.آخه من اصلا سعی نمیکنم که جالب بنویسم؛من فقط خاطرات روزمره ام رو مینویسم.آخه کی تو امتحانا میتونه خاطره جالب داشته باشه یا مثلاً ذوق لطیف یا چه میدونم؛ اصلا حوصله نوشتن یا اصلا وقت نوشتن.خب راست میگه بنده خدا که جالب نیست(واقعا ممنون که نظرت رو گفتی).بعدش یکی دیگه اومده بود گفته بود که :زیبا بود.!!!!!!!!والا من هر چی گشتم هیچی رو زیبا ندیدم.!!
-2 آخ..آخ .. دیروز که داشتم طالع بینی خودم رو توی یه مجله میخوندم(از درس خوندن که بهتر بود)؛یه کیفی کرده بودم که نگو؛اصلاً محوش شده بودم.یه جورایی فکر میکردم که درست نوشته.هر چند که اصلا به این جور چیزا اعتقاد میگن؛باور میگن؛نمیدوم؛همون اعتقاد نداشتم ولی به نظرم خیلی بامزه اومد.میخواین چند جمله اش رو بخونید:
((این زن بسیار همدل وپر احساس و یاری بخش است و اگر احساساتش را به درستی جهت دهد؛همه چیز عاشقانه پیش خواهد رفت(به اینجا که رسید پیش خودم گفتم اَه اَه .. چه لوس و مزخرف)اما امان از وقتی که همه چیز را خراب میکند؛گریه و شیونی راه میاندازد که آن سرش ناپیداست(اینجا رو چنان قهقه ای زدم که اون سرش ناپیداست)…. او در صورت لزوم دیگران را نیز توبیخ میکند اما پس از نطق آتشین یا دعوا با دیگران خود خوری میکند که آیا کارش درست بوده یا نه و بعد حسابی گریه خواهد کرد(راستش رو بخواین اینجاش رو که خوندم حسابی تعجب کردم؛به یاد ندارم که کسی رو دعوا کرده باشم و بعدش پشیمون نشده باشم؛حتی اگه صد در صد جق با من باشه.ولی خب هیچ وقت بعدش ننشستم گریه کنم(مگه عقلم کمه) ولی چنان دچار عذاب وجدان شدم که به قول این مجله اون سرش ناپیدا!!!!!).))ولی اینا همش مزخرفه.آخه اگه قرار بود که درست باشه که یک دوازدهم مردم جهان باید شبیه آدم باشن.نمیشه که؛میشه؟؟؟
-3 این آقای مرتضی بود که اسم وبلاگش راوی بود؛من نمیدونم چرا غیب شده.هر چی سعی میکنم وبلاگش رو باز کنم نمیشه!!!!!

<<    1      2      3      4      5    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113891