| |
| جمعه 31 مرداد ماه سال 1382 |
|
|
شخصیت های کارتونی؛شما رو یاد کسی میندازه؟
یادم میاد؛یه رو توی مدرسه بنفشه خدا بیامرز(آخه ازدواج کرده)به صرافت افتاد که واسه بچه ها اسم بذاره.بنفشه بچه خیلی شر و با حالی بود؛به خاطر همین اسم یک عالمه جک و جونور زشت و بی ریخت رو روی بچه ها گذاشت.اسم زُمبه رو گذاشت روی زهره.زهره(من و زهره 7 سال بغل دستی هم بودیم) دختر بامزه ای بود که یه بینی تقریباً بزرگی داشت.فاطمه هم بشوک نامیده شد.خود بنفشه هم پدرِ پسر شجاع شد.بنفشه اسم سرندیپیتی رو هم روی من گذاشت؛یادمه زهره روی این موضوع کلی اعتراض کرد؛بنفشه هم نگذاشت؛نه برداشت و گفت چشمای فیروزه شبیه سرندیپیتیه و دماغ تو هم شبیه زمبه.اون روز مجبور شدم کلی زهره رو ببوسمش؛تا از دلش در بیاد.آخی؛نازی؛بهنوش هم قبل از اینکه اجازه بده بنفشه واسش اسم بذاره؛خودش اسم گوریل انگوری رو پیشنهاد کرد؛آخه بهنوش جثه بزرگی داشت …
بامزی:بامزی منو دقیقاً یاد یکی میندازه.یادمه ازش پرسیدم تو بامزی هستی یا زنبورایی که عسل تقلبی به بامزی فروختن.اون گفت که بامزی نیست.و نبود؛اون هیچ کدومشون رو نبود.امیدوارم هر جا هست موفق و پیروز باشه.براش آرزوی سلامتی میکنم.
سفید برفی منو یاد امیر میندازه.امیر پسر خاله مامانمه.یه کتابخونه بزرگ پر از کتاب داره.من قبل از این که کارتون سفید برفی رو ببینم؛کتابش رو از بین کتابای امیر پیدا کردم.
خسته ام … بقیه اش ولش… |
|
|
| |
| پنجشنبه 30 مرداد ماه سال 1382 |
|
|
ای بابا … یه ذره سنگین باشین؛رنگین باشین؛متانت داشته باشین.آخه قرمز و صورتی هم شد رنگ لباس….
پسره جیغ … با اون طرز صحبت کردنش؛چقدر هم احساس خوش تیپی و صمیمیت میکنه.
حیف که آدم جلفی نیستم؛وگرنه اساسی حالش رو میگرفتم … دهه… بعضیا واقعاً تربیت لازم دارن… |
|
|
| |
| چهارشنبه 29 مرداد ماه سال 1382 |
|
|
عزیز من؛جان من؛این روحه؛این احساسه؛این یه شیشه نازکه.هی این سنگ رو برندار بکوبون بهش …
خرد و خاکشیر میشه ها …
چیزی ازش نمیمونه ها …
|
|
|
| |
| سه شنبه 28 مرداد ماه سال 1382 |
|
|
عجیبه …
کسی نمیخواد بیاد بپرسه؛خَرم به چند من؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
|
| |
| دوشنبه 27 مرداد ماه سال 1382 |
|
|
من میترسم …
من خیلی میترسم …
من با تمام وجودم میترسم.
من نگرانم..
من خیلی نگرانم …
من با تمام وجودم نگرانم.
من تمام سعیم رو میکنم که کم نیارم؛من همه تلاشم رو میکنم که تحمل کنم؛اما … |
|
|
| |
| یکشنبه 26 مرداد ماه سال 1382 |
|
|
چقدر دلم واسه وبلاگم تنگ شده.نمیرسم بیام اینجا؛سه ذره وراجی کنم.
بابا حالش خوبه؛بذارید بگم چه بلایی سر بابام آوردن:
این دکترها به اندازه بز شعور ندارن(شما هم اگه این بلا ها رو سر باباتون میووردن؛همینقدر با ادب میموندین)این بابای مظلوم ساده من؛سالم رفت بیمارستان؛منفجر شده بَرِش گردوندن.بابا رفت قلبش رو تست کنن؛از مغزش سر در آوردن.میدونید؛توضیح دادنش برام سخته …
فقط اینو بگم که خودتون رو دست این دکترهای بی شعور ندین …
الان هم باید برم؛آخه من تنهایی باید برم اسباب کشی کنم؛بابایی گفته وقتی برگرده خونه؛میخواد بره خونه جدید.اینه که باید دست تنها(البته تقریباً)اسباب کشی کنم.این کارآموزی هم که قوز بالا قوز؛تمام صبح و بعداز ظهر منو میگیره …
فعلا برم … |
|
|
| |
| شنبه 25 مرداد ماه سال 1382 |
|
|
بابای من حالش خیلی بهتره؛بعداً میام توضیح میدم … |
|
|