مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 13 مرداد ماه سال 1382

آیا من واقعاً کار درستی کردم؟

آیا من واقعاً فکر کردم بعد تصمیمم رو عملی کردم؟

آیا واقعاً اون تصمیم از روی احساسات نبود؟

آیا واقعاً این کار لازم بود؟

تا کی می خوای این سوال رو از خودت بپرسی؟

هوم؛تا کی؟

اَه دوباره مغزم درگیر یه سردرگمی پیچیده و لاینحل شده.

هر چی بیشتر فکر میکنم؛بیشتر در اون غرق میشم.

هر چی بیشتر در این مرداب دست و پا میزنم؛بیشتر فرو میرم.

متاسفم برات؛سرکش تر از تو موجود دیگه ای ندیدم.

خودخواه

شایدم نه؛

تو بهتر از این؛تصمیم دیگه ای نمی تونستی بگیری

می تونستی؟؟؟؟

فراموشش کن؛تو نمی تونی به نتیجه درستی برسی؛

تو نمی تونی قضاوت درستی داشته باشی.

هیچ کس دیگه ای هم نمیتونه

اصلاً میدونی چیه؛می تونی اونقدر بهش فکر کنی تا مغزت منفجر بشه


یکشنبه 12 مرداد ماه سال 1382

هورا… هورا…

ببینید چقدر خوشگل شده؛فونت وبلاگم رو میگم.اصلاً به ذهنتون نرسه که من درستش کردما؛اصلاً.
ایشون گفتن فونت وبلاگم خیلی فجیعه.منم گفتم اصلاً فجیع بودنش رو متوجه نمی شم.هیچی دیگه؛آخرش خودش(ببخشید خودشون)درستش کردن.خیلی خیلی ممنون.

خب دیگه؛هر کی با فونت وبلاگ من مشکل داره؛میتونه بگه تا خودش درستش کنه!(کم رو بودنم منو کشته … )

در هر صورت همون طور که می بینید این فونت هنوز درست نشده؛دلیلشم اینه که عیب و ایرادش از ویندوز منه؛نه از چیز دیگه.همه این بلا ها رو هم اول خودم به سرش آوردم(چون بیخودی حس مهندس بودن بهم دست داده بود؛همین جوری الکی)بعدشم این مهندسه برق؛که من فلک زده این کامپیوتر رو پیشش بردم تا درست کنه.حیف حیف که نمی تونم دست به افشاگری بزنم(آخه وبلاگ داره؛راست و دروغش با دوستم؛چون بنده به شخصه این موضوع رو نکشفیدم)

این کامپیوتر که از این مهندس ها خیری ندید.شاید لازم باشه این دفعه ببرمش پیش یه پزشک!!!!!!!

خدا رو شکر که من وقت نمیکنم این کامپیوتر رو مهندسیش کنم؛آخه تصمیم گرفتم یه کتاب 500 صفحه ای رو توی سه روز بخونم؛آخه چهار شنبه باید برم کارآموزی؛منم که چشمم نزنن از سخت افزار هیچی نمی دونم.


شنبه 11 مرداد ماه سال 1382

-1 از دیروز تا حالا صد تا وبلاگ رو باز کردم تا بتونم یه وبلاگ باب طبعم پیدا کنم ولی پیدا نکردم.راستش رو بخواین من هر روز حداقل دو وبلاگ رو همیشه میخوندم(توجه داشته باشید که بعضی وقتها واقعاً بیشتر از 2 تا میخونم؛بحث سر حداقله… ).اما مریم(یکی از اون دو تا)رفته مسافرت؛اون یکی هم یکی دو هفته ای هست که اعلام کرده دیگه نمی نویسه و دلزده شده!!!!!من که تا آخر عمرم به خاطر اینکه منو از خوندن وبلاگش محروم کرده نمی بخشم؛در هر صورت باید بیاد حلالیت بطلبه.(حالا اینا رو میگم چون مطمئنم دیگه وبلاگ منو نمی خونه!!!)

دو تا وب دیگه هم ذخیره داشتم که از شانس من؛یکیش سه روزه که هک شده؛اون یکی هم آدرس عوض کرده و من آدرس جدیدش رو هیچ جوری نمی تونم باز کنم… شما بگین از این بدتر میشه.!!!!!!!!!!

-2 من که هر چی می بینم ؛نمی فهمم کجای این فونت عیب داره!!!!!!!!

-3 وای که چه لذتی داره تمرین خط کردن بدون اینکه یه پسر هم سن و سال خودت (مثلا استاد خطم… )هی به جونت نق بزنه که تند تند ننویس؛روش خطی خودت رو وارد تمرینات نکن… . ولی حالا اگه بود؛یه تعریفی هم این وسطا میکرد…

ولی خداییش از بس تمرین نکرده بودم حسابی از دستم در رفته بود


جمعه 10 مرداد ماه سال 1382

-1 من نمی دونم چرا درست عین یه بز (البته دور از جون شما… )احمق میشم.دیروز(شایدم پریروز… حالا انگار که روزش مهمه… )مریم یه ایمیل برام فرستاده بود که پر بود از عکس های بچه های ناز و ملوس.اول این میل هم نوشته بود برای این که عضو این گروه بشی اینجا(یه آدمک بود)رو کلیک کن و بعد هم کلید join رو بزن.منم عین احمق ها؛کورکورانه همین کار رو کردم.دیروز که داشتم با مریم چت میکردم؛پرسیدم قضیه این گروه چیه؛اونم گفت: من که نگفتم عضو بشی….هیچی دیگه؛ قصد مریم فقط فرستادن عکس ها بوده همین.میدونید چه احساسی داره که به مهمونی که دعوت نشدید برید.بابا آخه ابله بودن هم حدی داره.گند بزنن به این مخ معیوب من که اینقدر آکبنده… .حالا خدا رو شکر که مریم disconnect شد.وگرنه کلی ضایع میشدم.(نه که الان نشدم!!)

-2 الهی قربونت برم بابایی که خوب شدی.(البته خوب که بودی ؛بازم البته اگه راستش رو بهم گفته باشی). نازی بابایی خوب… .قول میدم تا یه ماه دیگه دعوات نکنم که بابای سر به هوایی هستی.قربونت برم…

-3 فامیلی؛ الکی خوش تر از فامیل خودمون ندیدم.دیروز من و ندا و سه تا دختر عمه هام با دو دختر عموم و مامانم و عمه و زن عموم و عموم(یعنی یه گروه سنی بین 8 تا 62 سال) نشستیم اسم-فامیل بازی کردیم.راستش رو بخواین تنها کاری که نمی کردیم بازی بود.البته باید ذکر کنم بنده نقش موثری در بر هم زدن بازی داشتم(البته عمه ام هم کمک بزرگی به حساب میومد!!!!).هر کی هر چی بلد نبود که من بلند بهش میرسوندم؛تا جایی هم که می تونستم تیکه می نداختم تا حواس نفهمند(به قول عمه ام).ولی واقعاً بعد از 8 سال اسم-فامیل بازی نکردن؛خیلی کیف داد.کجایی دوران کودکی که یادت بخیر…

-4 الهی بمیرم برای ماهیم که آخرش مرد.دلم براش تنگ شده…


پنجشنبه 9 مرداد ماه سال 1382

همیشه فکر میکردم اگه یه وقت ماهیم مرد؛عکس العمل من چیه.همیشه می دونستم خیلی ناراحت میشم.پیش خودم فکر میکردم اوجش اینه که کمی گریه کنم.اما وقتی امروز ماهی کوچولوی من مرد؛اولش چند تا جیغ کوتاه کشیدم و در حالی که جلوی چشمام رو گرفته بودم؛ناباورانه شروع کردم عقب عقب رفتن.من بد جوری شکه شدم؛اونقدر که بغضم تو گلو موند…

بابا اصرار کرده بود که بذار بندازیمش توی رودخونه ای؛چیزی… اما من بد جوری بهش عادت کرده بودم.خودم خریده بودمش؛اونم وقتی که همه با خریدنش مخالفت میکردن.من هر روز بهش غذا میدادم.خودم اون شعر فروغ رو براش خوندم:ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه / اونوخ به خواب هر کی رفت / خوابشو از ستاره سنگین میکنه....

همیشه میدونستم نباید به کسی یا چیزی عادت کنم؛چون به سختی ازش دل میکنم.به سختی…

همیشه باید از همه چیز و همه کس دوری کنم که مبادا بهشون عادت کنم.این موضوع در مورد هرکسی و هر چیزی صدق میکنه؛دوست؛آشنا؛غریبه؛فامیل؛جونور؛کتاب؛در؛دیوار و هر موجود زنده و غیر زنده ای؛ من اینو خیلی وقته میدونم و همیشه قبل از اینکه بخوام به حضورکسی یا چیزی عادت کنم؛خودم رو ازش دور میکردم.حتی عادت نکردن هم کافی نیست.مثلاً حسان؛من به دیدنش اصلاً عادت نداشتم.یه بچه پنج؛شش ساله که 3 یا 4 بار در سال بیشتر نمیدیدمش.من فقط چند تا کتاب براش خونده بودم با چند تا شعر؛همین.اما وقتی مرد یه بشکه گریه کردم؛نمونه اش همین دیشب…؛

الهبی یمیرم برای ماهیم؛شاید اگه نخریده بودمش یا به حرف بابا گوش کرده بودم؛الان زنده بود.از عذاب وجدان دارم میمیرم؛حالا اونش به کنار؛از نبودنش بیشتر دارم دق میکنم.

حالا همه اینا به کنار؛دلم بد جوری برای بابایی شور میزنه.دیروز بابایی با دو تا دیگه از همکاراش رفتن بیمارستان تا تست کنن ببینن قلبشون سالمه یا نه.(آخه اجباری بوده؛بابا میگفت دستور بوده. چه میدونم … یه چیزی تو این مایه ها بوده…).دیروز بعدازظهر بابایی زنگ زد که بیمارستان نگه اش داشتن.دکتر گفته:شما باید دو روز بیمارستان بمونید تا آزمایش های بیشتری انجام بشه.من میترسم.آخه بقیه همکاراش رفتن سر خونه زندگیشون به جز بابا… .من نمیدونم چرا هیچکی نگران نیست.مامان که میگه بابا هیچیش نیست و من باباتون رو میشناسم… .ندا هم که انگار نه انگار .چسبیده به کتاب های تستش؛انگار که همین فردا کنکور داره… .بد جوری دلم برای بابایی شور میزنه….خیلی خیلی…

الانم یه کتاب 500 صفحه ای گذاشتم جلوی خودم.تا بلکه دو تا کلمه یاد بگیرم عین بوق ها پا نشم برم کارآموزی.اما کو یه ذره تمرکز؛کو یه ذره آرامش…

وای… چقدر توی این وبلاگم نق و وِر زدم؛ولی چاره ای نبود؛واقعاً داشتم خفه میشدم…


چهارشنبه 8 مرداد ماه سال 1382

یه حس بد

یه حس غمگین

یه حس افسرده

یه حس سکوت

یه حس مبهم

یه حس پوچ بودن

یه حس بی اهمیت بودن

یه حس فریب

یه حس بی تفاوت بودن

یه حس پیچیده

یه حس گنگ

یه حس ترس

یه حس درک نشدن

یه حس نامفهوم

یه حس سرگردون که هجوم آورده به مغز من؛به روح من؛به وجود من…

دلم برای خودم میسوزه؛از این که این همه حس مزخرف دارم؛از اینکه همه چی رو حس میکنم؛حس…سنگ بودن چه عالیه؛سنگ بودن چه آرام بخشه.پس من کی سنگ میشم؟؛کی ؟؟


سه شنبه 7 مرداد ماه سال 1382

وای که دیروز چقدر خندیدیم.دیروز که خونه داییم مهمونی بودیم؛فیلم عروسی پسر داییم رو گذاشتن تا ببینیم؛یه قسمت اش بود که علیرضا انگشتش رو زده بود توی ظرف عسل ؛و بعدشم گذاشت توی دهن فریبا؛فریبا هم نامردی نکرده بود و یه گاز محکم از انگشت علی گرفت.وای… این قیافه علی واقعاً دیدنی بود.بعدشم اتاق پر شد از جیغ و خنده و سر و صدا و بالا پایین پریدن.نتیجه اش هم این شد که تخت علیرضا که همه مون روش نشسته بودیم شکست…

بقیه اش رو حوصله ندارم بگم؛ آخه دیشب تا ساعت 3 داشتیم ور میزدیم؛الان کلی خوابم.

امروز مهمون هامون میرن؛و من بدبختانه میرسم که به حس جدیدم که یه هفته است توی روحم وول وول میخوره فکر کنم


<<    1      2      3      4    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113880