یکشنبه 30 شهریور ماه سال 1382

ای داد...ای بیداد....آی هوار...آی فریاد...آی فغان...آهای کمک...آهای help

مثل اینکه کم آوردم یا نه،فکر کنم منم دلزده شدم.شایدم افسرده شدم.دیگه نوشتنم نمی یاد.دیگه حوصله اش رو ندارم.میخوام ولش کنم.آره... الان تصمیم گرفتم که دیگه خداحافظی کنم.برم دیگه...در اینجا رو تخته کنم....آره همین کار رو میکنم....

....................................................................................

ها ها...الکی خوشحال نشین،بی خود هم دلتون رو صابون نرنین که من میرم...با عرض شرمندگی سرکار بودین.همش یه شوخی مزخرف بود.مگه من حالا حالا ها دست از سر کچل شما بر میدارم(فکر کنم تا حالا با این همه وراجیی که کردم،کچلتون کرده باشم.خیلی معذرت میخوام.من حاضرم دیه همه رو تک تک بپردازم....)

آخی ...نازی...فکر کردین از دستم راحت شدین.الهی...عیب نداره.دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!!


عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113877