یکشنبه 23 شهریور ماه سال 1382

   گنه کرد در بلخ آهنگری           به شوشتر زدند گردن مسگری


جمعه 21 شهریور ماه سال 1382

آره، کم آوردم...

آره خسته شدم...

از این خونه در هم بر هم خسته شدم

از این بی سر و سامونی خسته شدم

از این گل کار و خشت مال و نجار و بنا خسته شدم

از این اتاقم که سه روزه که خالیش کردیم تا بیان موکتش کنن خسته شدم

از این که هر شب باید روی زمین بخوابم، خسته شدم

از این که هر روز،هر ساعت، هر دقیقه باید این کامپیوتر رو از این اتاق به اون اتاق ببرم،خسته شدم

از این که هر روز مامان و بابا نق نق میزنن که کار آموزیت کی تموم میشه،خسته شدم

از این که این آقای پر ادعا هر روز تاکید میکنه که تا آخر شهریور باید بیای کار آموزی خسته شدم

از این ندا که کنکور داشتنش رو هر روز توی سر من میکوبونه،خسته شدم

از دستور دادن های پی در پی مامان بزرگم،خسته شدم

از مهمون هایی که تمومی ندارن، خسته شدم

از گل های بی ریخت گلایول خسته شدم

از پذیرایی کردن خسته شدم

از این که هر روز باید با این بابا سر و کله بزنم که ورزش کنه،خسته شدم

از این همه نق نقی که توی وبلاگم میکنم،خسته شدم

از این کی برد که برچسب فارسی نداره،خسته شدم

از این که بومم یک کنار افتاده و نمیرسم نقاشیم رو تمومش کنم خسته شدم

از این که حس سهراب خوندنم نیست خسته شدم

از سر و کله زدن از عالم و آدم خسته شدم

از این وبلاگ مزخرفم هم خسته شدم

از پرسه زدن توی وبلاگ ها بدون اینکه نشونی از خودم بذارم،خسته شدم

از شنیدن آهنگ های غمناک خسته شدم

از خوردن بیسکوییت های کِرِم دار توی شرکت خسته شدم

از عذاب وجدانی که یک ماه و نیمه گرفتم خسته شدم

از اعصاب داغونی که دارم و هیچ جوری نمیتونم کنترلش کنم،خسته شدم

آرررررررررررررره...اعتراف میکنم خسته شدم

چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خنده داره......مهم نیست،هیچی مهم نیست...


پنجشنبه 20 شهریور ماه سال 1382

من دیشب با مامان و ندا نرفتم عروسی،اونم فقط به خاطر این که فکر میکردم صبح زود باید برم شرکت.تاریخ و زمان و حساب کتاب از دستم در رفته.من نمی دونم چرا اینقدر الکی مجنون بازی در میارم.مثلاً همین دیروز،قرار بود اون،" یکی "دیروز لینک بشه اما من یادم رفت.به هر حال ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازست.خب یکی...

12 ساعت بعد....

امشب رفتم پاتختی همون عروسی دیشبی.جای شما خالی خوش گذشت.توی این مهمونیه،هی من فکر میکردم کدوم پسر پادشاهی قراره بیاد این مریم(دختر دایی مامانم) رو برداره،از بس که این دختر خوشگل و ناز و خوش پوش و خوش سلیقه و فوق لیسانس و پولدار و(البته باباش پولداره،خودش حقوق بگیره...)و یک عالمه دیگه از این محاسن دار هست.

دوباره 12 ساعت بعد...

وای که امروز چقدر از خوندن کلمه مفتکی خندیدم،silvery جونم،تو هم خیلی بامزه ای ها...

آهان یه چیز دیگه،الان کلی سر حال و شارژ هستم،هر که میخواد عیب و ایراد بگیره،بیاد که ظرفیت شنیدنش رو دارم،اما بعدش رو خدا عالمه،ممکنه مثل بمب عمل کنم.راستی صبحتون به خیر........

8 ساعت بعد...

نمیدونم این مطلب چه نحوستی گرفته که هیچ جوری publish نمیشه.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


سه شنبه 18 شهریور ماه سال 1382

یکی اومد گفت:یالا پسورد وبلاگت رو بده،کارش دارم(راستش رو بخواین تقریباً دستور داد!!!!!!!!).بعدشم غیر مستقیم گفت که وبلاگم خیلی بی ریخته.(واقعاً مرسی...).سر تغییرات هم اصلاً تفاهم فکری نداشتیم.مخصوصاً این counter جدیده.از اون اصرار از من انکار...آخرشم همینی شده که میبینید.باید اذعان کنم که این جینگیل وینگیل ها،اصلاً باعث نمیشه که قاط بودن اعصاب من سر جاش نباشه،چون سوهان روح هنوز سر جاشه.ولی فکر کنم هفته دیگه خیلی هم خوشم بیاد.اصولاً من از تغییرات میترسم(البته اولاش...)ولی بعداً بهشون عادت میکنم.

خلاصه من الان لازم میدونم به طور خیلی رسمی و با دیسیپلین کامل تشکر کنم.

همین دیگه...


دوشنبه 17 شهریور ماه سال 1382

استخوون مهره پشت گردنم درد میکنه...

مغزمم گیج ویج میزنه و منگه...

انگشت دستمم وقتی داشتم اون مودم کوفتی رو نصب میگردم، برید...

پاشنه پامم که طبق معمول درد میکنه...

این وسط گوشمم سوت سوت میکنه...

اعصابمم که دو روزه قاط زده،هی داره گذشته رو یاد میاره...

حوصله هم که اصلاً صحبتش رو ندار،مقدارش به صفر رسیده...

بقیه نداره دیگه...چه خبره مگه.


یکشنبه 16 شهریور ماه سال 1382

خدایا آرامش... سکوت...یا یه تن بی خیال به من عطا کن.

خدایا یه اعصاب راحت...یه صبر ایوب...یا یه مشت محکم به من عطا کن.

...

گفته باشم ها،اعصاب درست وحسابی ندارما...سر میزارم به بیابونا...مجنون بازی میشه ها... نگی بنده ناخلفیا... نگی نگفتیا...،حالا ببینم چه گلی به سرم میزنی...


شنبه 15 شهریور ماه سال 1382

"الهی قربونت برم...

الهی فدات بشم...

الهی دورت بگردم...

ملوسک من...

قربون چشای مشکیت بشم من..."

من اینا رو به یه فُک سفید که روی صفحه desktop کامپیوتر مشتری بود،میگفتم.همه کسایی که اونجا بودن به دو نتیجه رسیدن:

اول:من احتمالاً عقلم رو از دست دادم

دوم:من فُک های سفید رو بیشتر از آدما دوست دارم...

با کمال شرمندگی باید موارد فوق رو تصدیق کنم.


<<    1      2      3      4    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113951