| |
| پنجشنبه 6 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
حالا فرزانه و مریم به جهنم؛اما دیگه دوست ندارم کس دیگه ای بدونه دنیای درون من همینیه که توی وبلاگم می نویسمش.
مریم و فرزانه؛من قبلاً به شما هشدار دادم که آدرس وبلاگ منو به کسایی که من میشناسن؛ندین.امیدوارم یادتون مونده باشه.راستی دلمم براتون یه ذره شده.کاش یه برنامه prolog دیگه داشتیم.آخ… فرزانه الهی برات بمیرم که استاد دهقان اون بلا رو سرت آورد.چطوره تا آخر عمر نبخشیمش… فکر میکنی فایده ای هم داشته باشه… |
|
|
| |
| چهارشنبه 5 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
-1اِ … اِ… من نمیدونم چرا mail مهم هام؛سر از Bulk در میارن…همه تبلیغها سر از Inbox …
-2 امروز حسابی حال این آقای پر مدعا رو گرفتم؛در CD ROM رو باز گذاشته بود؛منم با سرعت از کنار در CD ROM گذشتم؛آقاهه پررو پررو برگشت گفت اگه CD ROM شکسته بود چیکار میکردید؛منم بهش گفتم:من که کاری نمیکردم؛اما اونی که درش رو باز گذاشته بود؛خسارتش رو میداد تا دفعه بعد یادش نره در CD ROM رو باز بذاره.خانمِ اون آقا از تعجب داشت شاخ در میاورد(آخه خانمش همون جا کار میکنه...)
-3 یه شعر بامزه از دوران مدرسه به یادم اومده.معلم اول دبیرستانمون مرتب میخوند:
نه شیخ میدهدم توبه؛نه پیر مغان می
ز بس که توبه نمودم؛ز بس که توبه شکستم
نمی دونم شاعرش کیه!!!!!!! |
|
|
| |
| سه شنبه 4 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
-1وای … وای… نه به این خانم گ که اینقدر تند تند حرف میزنه؛نه به این پسره شاسکول که اینقدر شل شل و کشدار حرف میزنه.آدم میخواد با پشت دستش … (به علت بد آموزی سانسور میگردد)
-2 امروز منحوس ترین روزی بود که توی شرکت داشتم؛یعنی بقیه هم داشتن.یه case رو با چهار تا مادربرد مونتاژ کردیم؛آخرش هم هیچ کدوم نتیجه نداد و همه رو پس فرستادن… تازه یه آقایی هم یه case از پزشک قانونی آورده بود و سفت چسبیده بود به این هارد کامپیوتره و هی میگفت محرمانه ست.آخه یکی نیست بگه مشخصات چهار تا مرده به چه درد ما میخوره؛این هارد رو با چه جوری ازش گرفتم تا نصبش کنم.
-3 من اگه یه روز دستم رو نبرم و20 تا مهمون رو سرویس ندم و 60 کیلو ظرف نشورم و شبم با پا درد نخوابم؛عذاب وجدان میگیرم و احساس گناه میکنم و به قول معروف باید پا برهنه بخوابم …
-4 بابا جون من؛یه ذره آدم باشین … (یه کلمه هم از مادر عروس)
-5جون شما اصلاً حس غلط املایی گرفتن نیست …
-6 … |
|
|
| |
| دوشنبه 3 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
میدونید؛من همیشه فکر میکردم توی شرایط سخت کم میارم.اما نیاوردم.
میدونید؛من فکر میکنم وقتی مجبور بشی؛هم تحمل میکنی و هم نمیتونی که کم بیاری …
این که دختر لوس بابا چه جوری تا اینجاش رو طاقت آورد؛خودشم نمیدونه. |
|
|
| |
| یکشنبه 2 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
کوفتگی …
خستگی …
افسردگی …
درموندگی …
آخه به اینم میگن زندگی؟ |
|
|
| |
| شنبه 1 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
((من به تنهایی خود معتادم))
فروغ باید اینو میگفت؛ به نظر میاد این درست تر باشه. |
|
|