| |
| چهارشنبه 30 مهر ماه سال 1382 |
|
|
1- من کی گفتم که باغچه ی ما گل یاس داره؟؟!!من فقط گفتم رنگ گلش یاسی بوده با سفید...ولی حالا عیب نداره،آخه ما از 2 ساعت پیش،گل یاس دار شدیم.حالا هم یاس شب بو داریم هم یاس سفید.البته یاس شب بومون داره خشک میشه(آخه صاحب خونه قبلی اصلاً بهش نرسیده).یاس سفیدمون هم همش غنچه است.دفعه آخری که یاس خریدیم،اونقدر بهش زیادی رسیدیم که فوت شد.قراره این یکی رو کسی فضولیش نکنه. 2- وای وای...این غلط غلوطا چی بود نوشته بودین،درستش اینه: من نمی دانم که چرا میگویند:اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد. چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید. ....... یاد گرفتین،دیگه نبینم چَپل چپول بنویسین ها.میدونید که من چقدر روی سهراب تعصب دارم و غیرتی میشم..... ۳- امروز که از همه عیب و ایراد گرفتم،بذار بقیه اش رو هم بگم(شما هم یه دفعه بد و بیراهتون رو بهم بگین).....این غلط های املایی ضایع چیه دارین؟؟!!!!!!!!واقعاً که...مثلاً من چقدر به این دوستان گرامی باید بگم:عزیزم،قربونت برم،اون" حرص" هست نه "حرس"،یا اون "عطش" هستش نه "عتش" یا "الکی"،نه "علکی"(حالا خوبه هر دوشون مسافرت هستن و تا جمعه بر نمیگردن،وگرنه بی فیروزه میشدین) یا آقاهه برام سیاسی مینویسه،اونم با چه شدت و حدّتی،اما "تهدید" رو منویسه"تحدید".......یا صد جا دیدم که "قالب"(به معنی چارچوب)رو مینویسن"غالب"...وای وای،این یکی دیگه خیلی فجیعه،برای چی دیگه "میخوام"رو "میخام"مینویسین.اینو که دیگه کلاس اول بهتون یاد دادن....نمی خوام بگم بی سوادین ها،نه،من از همه تون بی سواد ترم،من غلط بکنم اگه منظورم این باشه.ولی بی توجهی میکنین،اهمیت نمیدین،سهل انگاری میکنین.الهی دور همه تون بگردم،قربون همه تون برم،یه کم فارسی رو پاس بدارین دیگه،کشتین منو.... 4- بعضی وقتا اینقدر حرصم در میاد از این ژیگول بازی های خودم.میدونید رنگ کیف من چه رنگیه؟سبز روشن ِ روشن .حالا عین شاسکول ها باید هر هفته اساسی بشورمش.از بس که از کثیفی ضایع میشه.حالا هم پاشم برم کیفم رو بشورم،بد بختیه دیگه.شما هم پاشین برین جوراب هاتون رو بشورین،به جای اینکه شِر و وِرهای منو بخونین ...
|
|
|
| |
| سه شنبه 29 مهر ماه سال 1382 |
|
|
همه چی خوبه...همه چی آرومه... امروز صبح کنار حوض حیاطمون نشستم و به جیک جیک گنجشکا گوش دادم.بعدشم یه دسته گل سفید و یاسی چیدم و گذاشتم توی اتاقم.یه موسیقی سنتی آروم و تاب خوردن من روی صندلیم.چشمام رو بستم و سهراب خوندم،برای آرامشم: صدا کن مرا صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید. .... دارم به این فکر میکنم اونایی که سهراب نمی خونن،اونایی که موسیقی سنتی دوست ندارن ،اونایی که باغچه شون گل های سفید و یاسی نداره،اونایی که به جای گنجشک،کلاغ دارن،اونایی که یه روز در هفته تعطیل نیستن....نمی تونن یه روز آروم داشته باشن؟؟؟؟ شایدم اصلاً با این جور چیزا آروم نمیشن.شاید ویراژ دادن تو خیابونا براشون خوشایند باشه.یا ولگردی توی پاساژ ها...یا گوش دادن به آهنگ های جیس جیس... اصلا مگه من وکیل وصی مردمم،خب اونا اون طوری خوشن.تو مشکلی داری،آهان میخوای براشون دل بسوزونی...بگی:آخی،نازی،الهی بمیرم براشون،چقدر نفهمن،چقدر ابلهن.......
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی سر رسد از پس کوه... زندگی خالی نیست: مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست. آری تا شقایق هست،زندگی باید کرد. .... سهراب  اینو گذاشتم اینجا؛چون به دیدنش معتاد شدم.وابستگی زیادم به این عکس باعث شد نتونم ندیدنش رو توی وبم تحمل کنم.میدونم مسخره ست.ولی شما که نمیدونین اگه من قرار باشه چیزی رو دوست داشته باشم؛چه جوری دوست دارم....بماند |
|
|
| |
| یکشنبه 27 مهر ماه سال 1382 |
|
|
خوشحالم،بالاخره این شعر رو اینجا گذاشتم.همون 4 ماه پیش که خوندمش عاشقش شدم.دلیلشم نمیدونم.یه حس بود.همین:
سکوت دیوانه کننده این دیوارهای غربت سوزش از نفس افتادن خشم نور شدید و آزار دهنده شیار درهای زنجیر شده متنفر از انعکاس اشتباهاتم روزهای رفته عمرم همسفران گذشته ام در شلوغی تنهاییم و آشفتگی افکارم خود را به سردی آتش می افکنم و به نام شجاعت و ایمان برای آخرین بار توجه عابران را جلب میکنم برای آخرین بار اشتباهات موثرم را دوباره تکرار میکنم --- وسوسه جایگزین کردن یک داستان بجای هزاران شخصیت غیرقابل پیش بینی غرق باتلاق داستانمان می کند یادمان می رود که هر داستانی فقط بخشی از زندگی عده ای انسان است و به خودی خود پوشالی است فراموش می کنیم که قهرمان در انتهای داستان چگونه کوله بارش را به دوش کشید و پشت به تمامیت داستان به سوی روز دیگری قدم برداشت و تحت تاثیر پوچی خوفناک داستان برای آخرین بار خود را به سردی آتش می افکنیم و برای آخرین بار در این داستان اشتباهات موثرمان را دوباره تکرار میکنیم.
احسان پریم ........................................................................................................... کتاب پسر دایی رو خوندم.برام خیلی جالب بود.البته کتابه جالب نبود اما این که من تمام ذهنیات نویسنده رو جلو جلو میتونستم حدس بزنم برام جالب بود.میتونستم پیش بینی کنم که چه اتفاقی در داستان قراره بیوفته،یا الان نویسنده چه جوری اشتباهات قهرمان داستان رو توجیه میکنه و بعد بقیه داستان رو میخوندم.85 درصد حدسیاتم درست بود.این حدس بازی هم برای من تبدیل به یه بازی شده.اگه دارم فیلم میبینم،بقیه اش رو حدس میزنم و بعد میشینم ببینم چقدر از حدسیاتم درسته.اگه کسی داره باهام حرف میزنه هم همین طور.اما کاش نمی تونستم.برای اینکه حرف زدن دیگران برام خسته کننده میشن.مثلا ندا یا ساناز،کافیه یه کلمه بگن،تا ته قضیه رو گرفتم،اونوقت باید کلی منتظر بشینم تا حرفاشون رو تموم کنن.انگار که دو دفعه یه حرف رو بشنوم.
آهان داشتم در مورد سیذارتا میگفتم،میدونید عقیده نویسنده چی بود؟؟«اگه میخواین به کمال و فضیلت برسین،ناگزیر هستین که اول آدم کثیف و پستی بشین و این دو تا لازم و ملزوم هم هستن.»یه نویسنده مزخرف،یه کتاب بی معنی و یه قهرمان مغرور و پوشالی ..... .......................................................................................................... تمام ماهیچه های بدنم درد میکنه،اونم به خاطر این که دیروز تربیت بدنی داشتم.شدم عین یه خرگوش تنبل.کافیه یه ذره تحرک داشته باشم تا جونم در بیاد.خیلی هم بازیگوش شدم.از اول ترم تا حالا 30 ثانیه هم به درسایی که استاد شبکه مون گفته گوش نکردم،همش رو تا حالا شعر خوندم.خیلی از دست خودم عصبانیم،خیلی...پس من کی میخوام آدم بشم؟!؟!
|
|
|
| |
| شنبه 26 مهر ماه سال 1382 |
|
|
ایشون دیگه دارن خیلی لوسم میکنن.اگه دیدین پس فردا من لوس و ننر و گنده دماغ شدم،بدونین همش تقصیر این خانمیه که هی الکی الکی منو تحویل گرفته.(اصولاً من آدم بی جنبه ای هستم و زود جَو گیر میشم). ............................................................................................ فردا 4 ساعت آزمایشگاه دارم،4 ساعت هم شبکه.برای کارت ملی هم باید برم عکس بگیرم.تازه شرکت هم باید برم تا مدرک جرم دانشگاه رو ازشون بگیرم(این خیلی قضیه داره،خیلی هم بامزه و جکه،فقط من خیلی خسته ام).کتاب نرم 2 هم باید بخرم.آخ آخ،باید برم ببینم واسه معماری پیشرفته چه کوفتی رو باید کنفرانس بدم.پیش گزارش آز منطقی رو هم باید بنویسم.تازه...ولش کن،من دارم میرم بگیرم بخوابم....
مرجانی کجایی واسم لالایی بخونی(لطفاً با اندوه فراوون بخونین...) |
|
|
| |
| جمعه 25 مهر ماه سال 1382 |
|
|
فکر میکردم امروزم اخلاق سگیم،بجا باشه.اما وقتی بیدار شدم و روی مبل ولو شدم،ندا رو دیدم که رفته یه ظرف انجیر چینده.بهم میگه:آُه،استاد چانگ...خواب میموندین،خوشحال میشدیم.میره به طرف آشپزخونه که بهش میگم:مِستر...سهمیه ی من یادت رفت.یه دونه انجیر قلمبه به طرفم پرت میکنه و میگه:یه دونه بیشتر روزیت نیست.بقیه اش مال خانم تاتانه(مامان بزرگم رو میگه).شروع خوبی بود...
بعدشم یه شیرازه پیدا کردم که کار سوت رو میکرد.منم با اون صدای تیز گوش خراش،هی مرغ سحر باهاش زدم و خندیدم و حال کردم...
راستی خاک تو سر این پرسپولیسی ها بکنن.آبرو برام نذاشتن جلوی این مامانِ استقلالی...اون 10 دقیقه ای که نشستم فوتبال ببینم،آی این مامان ما،برامون کُرکُری خوند...
بعدشم من و مامانی رفتیم خونه خاله و خلاصه با پسر خاله همراه شدیم و رفتیم خونه پسر دایی،تا این استقلالی های پیروزی ندیده،برای خودشون جشن بگیرن و کلی پول هدر کنن...
این پسر داییم بر عکس پسر خاله هه،خیلی شوخه و کلی سر به سرم میذاره و هی دانشگاهشون رو تو سر من میکوبونه.منم که عمراً از این جینگیل بچه کم بیارم.اون وسطا هم یه کتاب از خونه پسر دایی کِش رفتم.برگشته بهم میگه:بذارش زمین،سطحش خیلی بالاتر از سطح فکریته.یک کلمه اش رو هم نمی فهمی .بهش گفتم:از هفته دیگه،ساعتی 20 تومن میگیرم تا خط به خط کتاب رو واسش تفسیر و معنی کنم.
هیچی دیگه،الانم برم کتابه رو بخونم،ببینم چی به چیه...حالا اون طور که میگه، کتابه مهم و باکلاس هست یا نه،یه مشت چرت و پرته!!!!!!! |
|
|
| |
| پنجشنبه 24 مهر ماه سال 1382 |
|
|
لعنت... لعنت به سردرد دیشبم... لعنت به mail ای که دیروز بهم دادن و من ترسیدم... لعنت به خاله زنک هایی که خودشون رو برای امروز خونه ما دعوت کردن... لعنت به مردای شکم پرستی که سفارش پخت ژیگو دادن... لعنت به آشپزی خوب مامان... لعنت به این فروشگاه ها که تا آخر شب باز هستن... لعنت به سبد های چرخ دار که مثل یه جسد باید حملشون کرد... لعنت به پوست های روی مرغ که باید کندشون تا مهمونا خدای نکرده ریش و سبیل در نیارن... لعنت به فصل 14 و 15 ریز که اینقدر طولانیه... لعنت به صبح زود که به زور باید روحت رو به جسمت برگردونی... لعنت به همسایه های فضول که بی موقع مامان رو برای آشنایی، خونه شون دعوت میکنن... لعنت به مشیری که شعر فریاد رو سر زبونم انداخت... لعنت به سرامیک هایی که سه دفعه سابیدمشون،شستمشون و خشکشون کردم... لعنت به قالی هایی که 2 ساعت به 2 ساعت جاروشون کردم... لعنت به تمام ظرف ها،میوه ها،سبزی ها،کاهو ها...که شستمشون... لعنت به دستکش های سایز small که هنوز برای دستام بزرگن... لعنت به دستای من که زمخت و درشت نیستن... لعنت به ژله هایی که دیر درست میشن... لعنت به مهمون هایی که به جای ناهار،صبحانه میان خونتون... لعنت به خوش آمدگویی های پی در پی... لعنت به پذیرایی... لعنت به زر های زیادی... لعنت به لبخند های دروغین من... لعنت به خستگی من... لعنت به کوفتگی من... لعنت به زندگیِ لعنتی من.. لعنت به من که به عالم و آدم لعنت فرستادم... آره...لعنت به من که شاکیم... آره...لعنت به من که نق میزنم... آره...لعنت به من که نازک نارنجیم... آره...لعنت به من که همه لعنت گفتنام رو میارم،اینجا مینویسم... آره...لعنت به من ... لعنت به در... لعنت به دیوار... لعنت به زمین... لعنت به زمان... لعنت...
|
|
|
| |
| چهارشنبه 23 مهر ماه سال 1382 |
|
|
سه هفته بود که جزوه ی ریز پردازنده رو ننوشته بودم و تمام دیروزم برای نوشتن و خوندن ریز به هدر رفت...از 7 صبح تا 12 شب.برای تنوع هم سه تا کار اون وسطا انجام دادم.ظهر مطلب دیروزم رو publish کردم.بعد از ظهر با بابا دعوا کردم(آقا یادش رفته که چیزی به عنوان فیزیوتراپی هم وجود داره..)و شب هم این لینک ها رو این کنار گذاشتم.هدف اصلیم هم از این بود که لینک نگذاشته،نمرده باشم...فرزانه عزیز شب قبلش user name و پسورد وبلاگش رو بهم داد تا برم فضولی کنم،بلکه یه چیزی دستگیرم بشه.خوشبختانه همه سر و کله زدن با وب فرزانه و گذاشتن این لینک ها نیم ساعت بیشتر طول نکشید.وگرنه نه اراده،نه علاقه و نه حوصله سر و کله زدن باهاشون رو نداشتم....
امروز هم با درس شیرین معماری پیشرفته و اون استاد گنده دماغش شروع شد.سر کلاس کامپایلر هم به علت کمبود جا،مجبور شدم ردیف اول بشینم و هی به استاد تز بدم و ایراد گیری کنم.البته بقیه هم اصلاً کم نمیاوردن...
عصر هم سر درد و منفجر شدن مغز لهیده ی من... |
|
|