مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 مهر ماه سال 1382

فکر میکردم امروزم اخلاق سگیم،بجا باشه.اما وقتی بیدار شدم و روی مبل ولو شدم،ندا رو دیدم که رفته یه ظرف انجیر چینده.بهم میگه:آُه،استاد چانگ...خواب میموندین،خوشحال میشدیم.میره به طرف آشپزخونه که بهش میگم:مِستر...سهمیه ی من یادت رفت.یه دونه انجیر قلمبه به طرفم پرت میکنه و میگه:یه دونه بیشتر روزیت نیست.بقیه اش مال خانم تاتانه(مامان بزرگم رو میگه).شروع خوبی بود...

بعدشم یه شیرازه پیدا کردم که کار سوت رو میکرد.منم با اون صدای تیز گوش خراش،هی مرغ سحر باهاش زدم و خندیدم و حال کردم...

راستی خاک تو سر این پرسپولیسی ها بکنن.آبرو برام نذاشتن جلوی این مامانِ استقلالی...اون 10 دقیقه ای که نشستم فوتبال ببینم،آی این مامان ما،برامون کُرکُری خوند...

بعدشم من و مامانی رفتیم خونه خاله و خلاصه با پسر خاله همراه شدیم و رفتیم خونه پسر دایی،تا این استقلالی های پیروزی ندیده،برای خودشون جشن بگیرن و کلی پول هدر کنن...

این پسر داییم بر عکس پسر خاله هه،خیلی شوخه و کلی سر به سرم میذاره و هی دانشگاهشون رو تو سر من میکوبونه.منم که عمراً از این جینگیل بچه کم بیارم.اون وسطا هم یه کتاب از خونه پسر دایی کِش رفتم.برگشته بهم میگه:بذارش زمین،سطحش خیلی بالاتر از سطح فکریته.یک کلمه اش رو هم نمی فهمی .بهش گفتم:از هفته دیگه،ساعتی 20 تومن میگیرم تا خط به خط کتاب رو واسش تفسیر و معنی کنم.

هیچی دیگه،الانم برم کتابه رو بخونم،ببینم چی به چیه...حالا اون طور که میگه، کتابه مهم و باکلاس هست یا نه،یه مشت چرت و پرته!!!!!!!


عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 114072