مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 22 مهر ماه سال 1382

لازم میدونم که یه چند تا نکته در مورد مطلب دیروزم بگم:
۱- اگه اینقدر مطلبم رو هول هولی نخونده بودین،متوجه میشدین که من یه داداش واقعیه هم سنو سال خودم میخواستم نه یه جینگیل بچه ی شرِ ونگ ونگو...
۲- دوستان فرمودن اونی که من میخوام غول چراغ جادو هستش نه داداش!!!!!حالا که فکرش رو میکنم میبینم فکر بدی نیست و چرا خودم به ذهنم نرسید.هم بدرد بخور تره و هم بیشتر گیر میاد.چون داداش رو نمیشه از بقالی سر کوچه خرید ولی ظاهراً غول چراغ رو میشه...(آخه یه دونه 8 سالش رو سفارش دادن،بریم واسشون بخریم، اونم پاره وقتش رو.یکی نیست بگه خودتون برین بخرین...این همه بقالی و لبنیاتی و خرده فروش.،تازه نون خشکی ها هم می فروشن...ما اگه عرضه داشتیم تا حالا یه دونه واسه خودمون خریده بودیم...)
......................................................................................
من نمیدونم پاهای تمیز چشه که ملت اسم وبلاگاشون رو میذارن پاهای کثیف!!!!!!!!!
اِ...وا...مگه اسم گذاشتن،چیزی رو روی زمین گذاشتنه که با ذ (ذال)نوشته میشه!!!!نکنه اسم گزاشتن هستش؟نه،به نظر درست نمیاد؟!؟!؟!؟!؟!
......................................................................................
آی حال میده کله سحری به جای یه چایی داغ یه لیوان شربت تگرگی بخوری.آی حال میده،حتماً یه دفعه امتحانش کنید،یادتون نره ها،خیلی با حاله....
حالا دارم یواشکی بهتون میگم،پیش خودمون بمونه،این کار خیلی کیف میده اما بعدش آدم سرما میخوره و پدرش در میاد از فق فق...حالا خود دانید،صلاح مملکت خویش خسروان دانند...


دوشنبه 21 مهر ماه سال 1382

آقا قبول نیست....من نمیخوام...من اعتراض دارم...منم داداش میخوام...یه داداش واقعی...یه داداش هم سن و سال خودم...یه داداش شیطون و مهربون...یه داداش دلسوز که وقتی بهش گفتم برو فلان کتاب رو برام بخر،بدو بره بخره...یه داداش که یا تمرین های منو حل کنه یا من تمرین های اونو حل کنم...ندا نمی تونه داداشم باشه....من اعتراض دارررررررررررررررررررم...............

.................................................................................................

من همون یه دفعه که فیزیک 2 رو افتادم برای هفت پشتم بسه و اصلا قصد ندارم ریز رو بیوفتم.اصلا قصد ندارم......

...................................................................................................

ها ها...هاها....استاد خطم از دانشگاه اخراج شده...بنابرین من با خیال راحت مشقام رو نمی نویسم.ولی بد نبود اگه سر مشقام رو بهم میدادا.......در هر صورت من که اصلا تو مُد خط تمرین کردن نیستم پس بود و نبودش خیلی فرق نمیکنه....

.................................................................................................

من همیشه مامانم رو مانی صدا میکنم.از بس که تنبلم.امروز که داشتم از دانشگاه بر می گشتم به مامان زنگ زدم که بیاد دنبالم(آخه مامان میگه زمونه بد شده و امنیت نداره تنها تو کوچه خیابون ولت کرد.خب راست میگه دیگه...)

هیچی زنگ زدم به مامانم و گفتم:مانی من ده دقیقه دیگه میرسم سر خیابون،بیا دنبالم و خداحافظ....آقا اینو گفتم و بلا گفتم.یه خاله زنکی گوش وایساده بود.میدونید به بغل دستیش چی گفت.گفت:میبینی خانم.دوره زمونه خراب شده.دختر پسرا پررو شدن.زنگ میزنن به هم و قرار میزارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.منو میگی،انگار یه بشکه آب یخ ریخته باشن روم.عین یه چوب خشک،خشکم زد ولال شدم.حالا اومدم خونه و حالا بد و بیراه............به این میگن آش نخورده و دهن سوخته.نتیجه میگریم که اسم دیگران مخفف نکنیم.چون زمونه بد شده...............


شنبه 19 مهر ماه سال 1382

فقط خانم های بالای 18 سال بخونن(البته زیر 18 سال هم میتونن بخونن ولی به دردشون نمی خوره):
خانمهای محترمی که گواهینامه رانندگی گرفتن،الان قوانین جدیدی بر نظام رانندگی حکم فرماست.اون آیین نامه که امتحانش رو دادین به درد این میخوره که بذارنش لب کوزه و آبش رو بخورن.بنابرین اگه میخواین تصادف نکنین باید آیین نامه جدید رو رعایت کنین:
۱- همیشه حق تقدم با موتور سواران هست.
۲- همیشه و تحت هر شرایطی حق تقدم با آقایون هست.
۳- سبقت از سمت راست برای آقایون آزاد و بلا مانع میباشد.
۴-سبقت گرفتن از آقایون تحت هر شرایطی برای شما ممنوعه.(حتی اگه ماشین روبروییتون ژیان باشه...)
....................................................................................
وبلاگ مریم رو بخونین.خیلی(
n بار ...)بامزه نوشته.(قربونت برم که اینقدر بامزه ای.!!!)
...........................................................................
امروز یه اتفاق بامزه سر کلاس افتاد.استاد اول ترم گفت هر کس سر کلاس چرت بزنه و از کلاس بره بیرون و از این حرفا باید برای بقیه بچه های کلاس بستنی بخره.خلاصه استاد دو جلسه بود که به یه پسره گیر داده بود که حواست سر کلاس نیست.امروزم که داشت از کلاس میرفت بیرون،استاد بهش گفت بالاخره باید یه بستنی جریمه بشی....هیچی دیگه،پسره وسط کلاس با یه کیسه بزرگ بستنی برگشت.استاد حسابی شوکه شده بود.ما هم هر کدوم یه بستنی به دست زل زده بودیم به استاد.بیچاره مجبور شد کلاس رو تعطیل کنه تا بقیه بستنی هاشون رو بخورن....پسره به خواسته اش رسید(بر هم زدن کلاس..)
.............................................................................
من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
اخوان ثالث


جمعه 18 مهر ماه سال 1382

...
منم من،سنگ تیپاخورده ی رنجور.
منم دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.
نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگِ بیرنگم.
...
اخوان ثالث
..................................................................
از این که میدیدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم عصبی شده بودم.خون هیچ جوری بند نمی یومد...هر چقدر باند رو روی دستش فشار میدادم تا خون بند بیاد تا دوباره باند رو برمیداشتم،خون جاری میشد.به خاطر آسپرین هایی هست که مجبوره بخوره...بدنم کرخت شده بود.یخ کرده بودم.اما دستم نمی لرزید. دفعه اولم نبود که این کار رو میکردم.بابا همیشه دستاش رو میبرید ولی حالا اوضاع فرق داشت.زخمش نیم سانتیمتر هم نبود اما مجبور شدم سه تا چسب زخم بهش بزنم تا خون ها فوران نکنه..........بعدش مجبور شدم یه آب قند اول برای خودم درست کنم.....
..............................................................
میدونید.معلوم میشه کسایی که شعر دیروزی رو خونده بودن،خیلی سَر سَری خونده بودن که حتی متوجه اشتباه بودن جمله نشده بودن...کلمه شادی رو دیروز جا انداخته بودم.راستی کسی شعرای اخوان رو خونده؟؟؟؟
................................................................
همان بیرنگِ بیرنگم...
از صبح این یه جمله افتاده تو دهنم و هی تکرارش میکنم........


پنجشنبه 17 مهر ماه سال 1382

هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه پس اهل کجا هستیم؟
از عالم هیچیم و چیزی کم،گفتم.
غم نیز چون شادی برای خود خدایی،عالمی دارد
نور سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باشد مثل شادی،غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق،مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما
هیچیم و چیزی کم.
...
اخوان ثالث
.................................................

نظر شما غیر از اینه؟؟؟؟؟؟؟یعنی ما واقعاً چیزی بیشتر از هیچیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیچ وقت...هیچ وقت...اطمینان داشته باشید که هیچیم و چیزی کم...


سه شنبه 15 مهر ماه سال 1382


خب این عکس رو از راه و روش و اصول خودش اینجا گذاشتم(از روش اختراعیم نیست).بنابرین اگه دوباره نمی بینین عیب از فرستنده نیست.بهتره به گیرنده های خود دست بزنید...

در ضمن:

1- کسی حق نداره بیاد بگه این عکس خوشگل و ناز و ملوس و لطیف نیست.

2- کسی حق نداره از اینجا بره بدون اینکه بگه این عکس چقدر خوشگل و ناز و ملوس و لطیفه.

چنانچه این قوانین نقض بشه،اونوقت من میدونم و شما....

................................................................................................................

یکی از کارهایی که من از انجام دادنش لذت میبرم،تمیز کردن اتاقمه....امروز ساعت 7 با چه ذوق و شوقی از خواب بیدار شدم تا به اتاقم سر و سامون بدم.میدونید خیلی کیف میده بعد از چند ساعت کار مداوم،بعدش یه گوشه ی اتاقت وایسی و یه نگاهی به همه جا بندازی و اون وقت به سلیقه و ذوق هنری خودت تبریک بگی...

................................................................................................................

نتیجه گیری اخلاقی(راستش این چیزی که میخوام بگم،اصلا ربطش رو با اخلاق نمی دونم.خیلی خواستین خودتون پلاک خونه پرتقال فروش رو پیدا کنین!!):

اگه خواستین برین از باغچه تون گل بکنین و توی اتاقتون بذارین،رنگش رو با رنگ قالی( یا موکت یا سرامیک...)اتاقتون سِت کنین.البته یادتون باشه که اونا نباید دقیقاً همرنگ باشن ولی ته رنگشون باید یکی باشه...


دوشنبه 14 مهر ماه سال 1382

روزنامه ها دم در ریختن،یه کمی جلوتر کتاب ریز پردازنده افتاده،هنوز بازه و یه مداد هم افتاده روش...وسط اتاق دفتر نرم 1 و 2 با دفتر گزارش کار آموزی افتاده...کنار کتابخونه هم سی دی های دیپلمات افتاده...در کمد بازه و کنارشم جانماز هم همین طور...روی شوفاژ هم حوله و پاکت جوراب و سه تا کتاب دیگه ...روبان های مخملی با تنگ ماهی روی زمین کنار آیینه جا خوش کرده...کیف و کتاب اخوان روی تخت ولو شده...روی میز هم یک مشت دیسکت و سی دی و کاغذ و کتاب و دفتر به اضافه یه لیوان شربت خورده نشده،لیوان قلم مو هم در آستانه سقوط....دو جفت دمپایی هم زیر میز افتاده... و من دارم روی صندلیم تاب میخورم و به این فکر میکنم که الان که فصل امتحانا نیست!!!!!!پس چرا اتاقم شبیه اون موقع ها شده........


<<    1      2      3      4    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113999