| |
| یکشنبه 13 مهر ماه سال 1382 |
|
 الان با کمال تعجب بسیار زیاد دیدم که روش اختراعی بنده جواب داد.من برم یه جیغ سرخ پوستی بکشم بیام یه دقیقه بعد: این عکس تمام انگیزه من برای سر و کله زدن با اون سایت های مزخرفه.من عاشق این دخترک شیرین هستم .............................................. ۷ ساعت بعد: نتیجه گیری اخلاقی: ۱-تنبل همیشه مخترع نمیشود؛بعضی وقتا هم خیط میشود ۲-همیشه راحت اعتراف کنید(ولی به جون خودم تا یه ساعت بعدش دیده میشد) ۳-کی بالای وبلاگ منو درست کرده؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!دستش درد نکنه هر کی بوده.الهی یک در دنیا صد در آخرت خدا اجر بهش بده...الهی.... |
|
|
| |
| یکشنبه 13 مهر ماه سال 1382 |
|
|
خسته ام...خیلی...فردا دفاع گزارش کارآموزیمه...استاد مشاورمون بهم واسط رو نداد،گفت باید با نرم2 هم نیاز کنم.دنبال دردسر نگرد،مجبور شدم به جاش معماری پیشرفته بگیرم با اون استاد عصبی بی نزاکت...شنیدین میگن تنبل مخترع میشه،منم امروز جو زده شده بودم و میخواستم روش جدیدی رو بکشفم یه عکس رو از هارد mail دادم به خودم و بالاخره میخواستم از اون آدرسه استفاده کنم.عکسه توی اون صفحه که باید مطالب رو publish کنیم میومد اما توی وبلاگ نه.آخرش رفتم عین بقیه آدما توی یه سایتی ثبت نام کردم(انگار مدرسه ست)اما دیگه نرسیدم ببینم بعدش چه دست گلی به آب بدم...این استاد آز سیستم عاملمون هم بامزه است ها...سر کلاس شبکه هم شعرای اخوان ثالث رو خوندم.استاده مزخرف،معلوم نیست چی میخواد درس بده.هر چی که تا حالا گفته واسه آز کارگاه قبلاً امتحانش رو دادیم،منم که از درس های تکراری متنفرم....عصرم وقتی خسته و مونده رسیدم خونه،مامان عین بچه گربه پشت گردنم رو گرفته و به زور برده ام که واسه عروسی پنج شنبه لباس بخرم...شما الان با یه جسد متحرک طرف هستین(ای بابا نترسین،من که نگفتم که با روح طرفین!!!!!!!)...شب بخیر و خداحافظ |
|
|
| |
| جمعه 11 مهر ماه سال 1382 |
|
|
خب چی بگم.امروز روز جالبی نداشتم.یه روز کسل کننده و بی خاصیت(حالا انگار روزه کپسول یا قرص بوده که باید خاصیت داشته باشه).
بعد از publish کردن مطلب دیشبم،تا نیمه شب کتاب اخوان رو میخوندن،خوشبختانه شعراش رو دوست داشتم.یادمه دفعه آخر که کتاب شعر شاملو رو خوندم،چنان تو ذوقم خورد که اون روز رو حسابی دمغ بودم(خاک تو سر من کنن که اینقدر تاثیر پذیرم)..
صبح ساعت 7 با جیغ جیغ های مامان بزرگم بیدار شدم.پشت سرشم یه سر درد فجیع...یه چند تا وبلاگ خوندم.بعدش دیدم سرم داره واقعاً منفجر میشه و منم تنها کاری که کردم این بوده که دستم رو روی سرم بذارم و نق به جون همه بزنمو از درد به خودم بپیچم.آخرش هم نشستم روی زمین و به تختم تکیه دادم و چشمام رو بستم شروع کردم شعرای مشیری رو خوندن(چیه!!نکنه انتظار داشتین با این سر دردم بشکن بزنم)...سرم تا اندازه ای آروم گرفت...
بعد از ظهر یه وبلاگ پیدا کردم که بگه چه جوری میشه عکس رو از هارد آورد توی وبلاگ.ولی من هر چی خودم رو کشتم تا یاد بگیرم نشد.اون سایته که باید ثبت نام میکردم شماره ویزا میخواست با یه مشت چرت و پرت دیگه..میدونید کجاش حرص آور بود،این که آقاهه تکرار کرده بود این کار چقدر ساده ست.دوباره قاط زدم و اعصابم به هم ریخت،بعد عمری هم فهمیده بودم آرشیوم کار نمیکنه(یکی نیست بگه آرشیو بخوره تو سرت،کسی مطالب الانت هم نمیخونه....)
بعدش نشستم این کتاب مظاهر ادیب پور رو خوندم.اون وسطا فهمیدم lol یعنی قهقه...داشتم از تعجب شاخ در میاوردم.ناواردیه دیگه.بعدشم فهمیدم پایین بودن سرعت xp به خاطر Ram ام هستش...64 MB واقعاً کمه...منو باش که هی ویندوز پاک و نصب میکردم(خدا شفای عاجل به همه بندگانش مخصوصاً من عطا کند...به قول معروف یا خدا یه عقل درست و حسابی بهم بده یا یه پول کلون به بابام بده که خرج دوا درمونم کنه) |
|
|
| |
| پنجشنبه 10 مهر ماه سال 1382 |
|
|
1-وقتی اطمینان ندارین که دیسکت start up تون درست ریخته نشده،یهو قدرت ریسک پذیریتون بالا نره ،که عاقبتی به جز منفجر شدن ویندوزهاتون نداره...
2-وقتی کار گزارش کارآموزیم تموم شد اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یه جایزه برای خودم بخرم(بابا این مامان بابا که تحویل نمیگیرین،منم که لوس و ننر...)خلاصه امشب تا صبح کار دارم تا این کتاب شعر اخوان ثالث رو بخونم...
3-خیلی خیلی بده که وقتی بعد عمری یه آهنگ مزخرف پیروز گذاشتی و وسط اتاقت داری aerobic انجام میدی و دو تا دستات با یه پات رو هوا معلقه و روی انگشت شست پات وایسادی،بابات در اتاقت رو باز کنه و تو بتونی به راحتی از چشماش بخونی که داره از تعجب میمیره که دختر ملایم و رمانتیک و آرومش که صدایی به جز صدای ملایم آهنگ های اصیل سنتی از اتاقش بیرون نمیاد،چی خورده به سرش که به این روز افتاده !!!!!!!!!!
4-دوباره یه چیزی افتاده تو مغزم ،اما من واقعاً حوصله 3 ساعت تفکر مداوم رو ندارم،اون دفعه پدر دستام در اومد...نه.خواهش میکنم،الان وقتش نیست،یعنی اصلاً حسش نیست...هی با توام دختر،این دفعه رو فراموشش کن...باشه برای یه وقت دیگه.هر موقع زمانش رو داشتی اونقدر بهش فکر کن تا جونت در بیاد ولی خدا وکیلی این یه دفعه رو کوتاه بیا..باشه؟فراموش کن...میفهمی؟؟؟فراموش...اصلاً این همه به در و دیوار و زمین و زمان فکر کردی،چی دستگیرت شد؟کجا رو گرفتی؟؟دِ جواب بده......میدونی،من فکر میکنم تو آدم بشو نیستی!!والا...شوخی که نداریم...خیل خب..حالا نمیخواد اینقدر تحویل بگیری.... |
|
|
| |
| چهارشنبه 9 مهر ماه سال 1382 |
|
|
بدانید و آگاه باشید که اگر چند روزی شَرم کم شد،نمرده ام بلکه به بیماری اعتماد به نفس بیش از حد دچار شده و اقدام به مهندسی نموده و ویندوزهای خود را ترکانده ام.
ناراحن نباشین(وای وای..چه اعتماد به نفسی دارم من!!)...بر میگردم... |
|
|
| |
| سه شنبه 8 مهر ماه سال 1382 |
|
|
عجب غلطی کردم که واسط رو گرفتم،10 نمره پروژه!!!!!!!!!چه خبره؟؟؟!!!حالا دات نت رو از کدوم گوری یاد بگیرم.....اِ اِ اِ ..تو رو خدا نگاه کن،چرا این جامدادی و کیفم کثیف شده.!!وقتی مجبور شدی هی بشوریشون،اون وقت چشمت کور میشه،دیگه با کلاس بازیت نمیاد،آدم میشی(زهی خیال باطل...).....پس من کی میرسم ته این اتاق رو جارو بزنم،قالیچه رو هم که لوله کردم،انداختم زیر تخت.بابا مگه این گزارش کارآموزی تموم میشه.اَه اَه...چقدر وقتم رو گرفته و خواهد گرفت...این حذف و اضافه کوفتی چرا افتاد شنبه(چه بی ادب شدم!!!!).منم که اصلاً یادم نیست این آز منطقی رو با کدوم گروه گرفتم.جداً چقدر شوتم!!!!وای وای..ترم دیگه رو بگو که 5 تا آزمایشگاه باید بگیرم،همه اشم که برنامه نویسی داره.نکنه به خاطر آزمایشگاه 9 ترمه بشم.!!اصلاً به جهنم،حالا مثلاً اگه نشم چه شق القمری قراره بکنم...وای چقدر هوس دلمه کردم،چقدر دلم برای برگ انگور تنگ شده.الان فصلشه یا نه؟؟؟؟؟....وای الهی قربون اون بچه نازه که امروز تو اتوبوس دیدمش برم.موهای قهوه ای روشن.یه دماغه ریز میزه.چشم های مشکی با یه چهره ی صورتی. جثه کوچیک با استخون بندی ظریف و باریک..با یه سارافون ناز آبی..چقدر ملوس بود.خیلی شبیه به بچگی های خودم،با این تفاوت که رنگ چشمای من قهوه ای روشن بوده.به خاطر همین بچهه از بچگی های من خوشگل تر بود.حیف که بچه ها همیشه با ماماناشون هستن و آدم نمیتونه ببوستشون.ای بابا باز که من رمانتیک شدم....راستی چه عجب این کامپیوترم بعد از یک ماه از روی زمین ولو بودن، روی میز منتقل شد...چه آدم مزخرفیم من،به جای این که به گزارش کارآموزیم برسم دارم اینا رو مینویسم.چقدر من تو این وبلاگم نق این گزارش رو زدم.چه بامزه!!!چه تایپم سریع شده،اونم بدون برچسب فارسی...ای بابا ،چرا یادم نمیاد واسه پروژه ریز پردازنده چی چی رو باید search کنم.... |
|
|
| |
| دوشنبه 7 مهر ماه سال 1382 |
|
|
وای که امروز چقدر از خوندن وبلاگاتون خندیدم:
silvery 1 جون که بعد عمری سوار اتوبوس شدن، سر یه مشت آدم محترم داد زدن.البته اگه من جای اون آقای مهترم بودم،یه ذره بیشتر تشکر میکردم.من حدس میرنم که اون آقای مهترم در آینده به گروه آقایون محترم بپیونده...
2-فرزانه جونمم که دیگه هیچی.واقعاً دیگه داشتم از خنده منفجر میشدم...ولی ببین فرزانه جون،برو خدا رو شکر کن که به جای اسبه،الاغ نبوده...وگرنه مریم معلوم نبود چی میخواست جوابت رو بده!!!!!!!!آخه الاغ رو هر چی هم که بشوری اسب نمیشه...
3-و در آخر این آقای حامد که آرمان گراییش همه رو کشته...فقط یه عیب وجود داره،اونم این که سقوط آزاد داره و اصولاً آخر عاقبت نداره...
4-وای این مریم جونمم که الهی قربونش برم،یه شعر خوشگل گفته که واقعاً خیلی تکه...راستی مریم جون هنوزم میخوای این blogsky رو هک کنیم.... |
|
|