مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 مهر ماه سال 1382

1- من نمی دونم ...یعنی مریم اونقدر خنگه که فکر کرده من اونقدر خنگم که نمی فهمم منظورش من بودم یا واقعاً منم یکی از اون آدمهای متحرک مجسمه ای بودم...با همه این تفاصیل دلم واسه اش تنگ میشه..

2-باز این دانشگاه شروع شد و این سر دردهای منم شروع شد...

امروز سر کلاس شبکه همش خط تمرین کردم.چقدر خوبه که کلاس خلوته و این پسرا نمیتونن شیطونی کنن و هی میخ توی اعصاب این استاده بکنن...من واقعاً چندشم میشه و قتی بچه ها این استاد رو سر کار میذارن.قبول دارم که کلاسش واقعاً مزخرف و به درد نخوره ولی این دلیل نمیشه ما احترام اونو نگه نداریم...میدونید بعضی ها اونقدر تربیت خانوادگی ندارن که تفاوت شوخی و شیطونی رو با بی احترامی بدونن...

3- من جونمم که در نیاد باید این درس واسط کاربر رو با دهقان بگیرم.دلیل اول:من مجبورم یه درس اختیاری بگیرم،کلاس اخوان که پر شده اونم فقط به خاطر این که خانمه خوشگله و زیاد سخت هم نمی گیره...امکان هم نداره که معماری پیشرفته رو بگیرم،استادش واقعاً بی شخصیت و بی ادب و بی سواده،درسشم که نگو،همش حفظیه...مگه عقلم رو از دست دادم.و اما واسط میمونه که به دو دلیل میگیرمش:اول اینکه کلاسش خلوته،چون بچه ها میترسن بیوفتن.دوم این که استاده خوب درس میده...حالا صد بارم که این آرزو و سحر خودشون رو نکشن که خودتو بدبخت نکن؛مرغ یه پا داره و نرود میخ آهنین در سنگ...

4-بی خیالیمه که منو کشته...سه شنبه باید گزارش کارآموزیم رو تحویل بدم اما من هنوز چرک نویسم هم تموم نشده،چه برسه به تایپ و بقیه موارد...


جمعه 4 مهر ماه سال 1382

امروز روز فوق العاده ای بود. منو تصور کنین که وسط اتاق نشسته باشم و چهار طرف من کوهی از کتاب تلنبار شده باشه...همه ی کتابام بودن،حتی اولین کتابم رو که دو سالم بود،خریدیمش(چه رویی دارم من،من دقیقاً یادمه که چه جوری کتاب شنگول و منگول رو از پسر همسایمون قاپیدم.مامانش کتاب رو برامون خوند،اما همین که پسره خواست کتابه رو ببره،چنان وَنگی سر دادم و یک پا وایسادم که کتاب رو باید بدین من ببرم خونه که طفل معصومی ها مجبور شدن من رو با اون کتاب کذایی پس بفرستن خونه...)

همه کتابام با شیشه پاک کن گلرنگ پاک و سپس مرور شد.نمی دونید چه لذتی داره وقتی کتابایی که یک عالمه پیش خوندیشون، حالا ورق بزنی.تمام خاطراتت زنده میشن...کتاب گربه من ناز نازیه و کتاب حسنی ما یه بره داشت که من سه سالم بود که بالای میز وایمیستادم و میخوندمش...کتاب زنان کوچک که شب امتحان ریاضیم خوندم...و 13 جلد کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت که سال کنکورم خوندمش(الان که فکرش رو میکنم اطمینان پیدا میکنم که چقدر مخم معیوب بوده..).کتابای بابابزرگم ،کتابای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان،یک عالمه کتابای تاریخی،کتابای شعر... و یک عالمه کتابای دیگه....ولی هیچ کتابی دیدنش به اندازه کتاب قصه های من و بابام کیف نداد.برامم مهم نیست اگه بهم بگین: چه بچه!!!!


جمعه 4 مهر ماه سال 1382

من چه ساده ام،من چه خامم،من چه ابله ام،من چه راحت در مورد دیگران تصمیم میگیرم، من چه راحت در موردشون قضاوت میکنم.من چه راحت اظهار نظر می کنم،من چه راحت زر میزنم،من چه راحت با احساسات دیگران بازی میکنم،من چه راحت راسخانه به عیب جویی از اونا میپردازم،من چه راحت دیگران رو میرنجونم،من چقدر بیخودی رکم،من چقدر بیخودی ور میزنم و وقت دیگران رو هم میگیرم...من چقدر راحت اشتباه میکنم.....من چقدر راحت اشتباه میکنم......من چقدر راحت اشتباه میکنم.............................

چقدر خوبه که من از فکر کردن،اشباع شدم....


چهارشنبه 2 مهر ماه سال 1382

سه روزه کار آموزیم تموم شده،روز اول تماماً به خرید کردن گذشته،روز دوم به گوش دادن و پاک سازیِ تمام آهنگ های روی کامپیوترم گذشته و امروز...

کارتن ای کی یو سان یادتونه.اون جاییش که برای تنبیه تمام اون سالن بزرگ رو دستمال میکشید.منم امروز همین کار رو کردم،البته نه برای تنبیه،برای فکر کردن.خب هر کسی یه روشی برای فکر کردن داره،مدل منم اینجوریه ...همه رو دو بار دستمال و تی کشیدم، از دم در خونه تا ته حال و پذیرایی و آشپزخونه رو...بعد نوبت سابیدن در و دیوار و چارچوب ها و کابینت ها بوده...از 7 صبح تا 2 بعد از ظهر.از 4 تا 7 شب هم به جارو کشیدن تمام خونه گذشته ...و در تمام این مدت تمام کارهای من خودکار و اتوماتیک وار بوده،چون ذهن من جایی دیگه سیر میکرده... یه جای دیگه...فکر...فکر...فکر...

--به نتیجه ای هم رسیدی؟

--نه...

--چرا

--نمیدونم،شاید زیادی مغشوش بود،شاید زیادی در هم بر هم بود،شاید زیادی پیچیده و مبهم بود...

--دستات چطورن؟

--دستام؟....دو سه روز دیگه معلوم میشه!!

--چرا از دستکش استفاده نکردی؟

--تمرکزم رو به هم میریخت.ذهنم رو منحرف میکرد...

--چه بهتر،حالا مثلاً چی شد این همه فکر که کردی؟با این جسم خسته و گزارش کارآموزیت چه غلطی میخوای بکنی؟

--لازم بود،میفهمی لازم بود...

--آره میفهمم..

باورم نمیشه...خوندن وبلاگ های شما روی ذهن من تاثیر میذارن،منظورم این نیست که عقاید شما باعث تغییر عقاید و افکار من میشه،نه.در واقع منظورم اینه که ذهن منو به فکر کردن بهشون مشغول میکنه.دردسر وقتی شروع میشه که بعد از یک روز کاری و خسته کننده،در حالی که نمی خوای به چیزی فکر کنی،بیای توی اینترنت و وبلاگ بخونی و ذهنت دوباره درگیر فکر بشه...من الان وبلاگ یکی رو میخوندم،دفعه اولم نبود،بار ها و بار ها به اون وب سر زده بودم....همیشه از خوندن وبش لذت میبردم،اما امروز نه...راستش رو بخواین چندشم شد،در واقع باورم نشد.چه جوری بگم،ذهنیت من به هم ریخت....حسی که بعد از خوندن اون مطلب داشتم یه جور بدی بود...


سه شنبه 1 مهر ماه سال 1382

روی صندلیم نشستم.دارم روش تاب میخورم و به آهنگ از کرخه تا راین گوش میدم.مامان اومده تو اتاقم.میگه گزارش کارآموزیت رو نوشتی؟ نوک انگشت پام رو به زمین تکیه میدم و یه چرخ کامل میزنم و میگم:حسش نیست.یاد گذشته افتادم،دو سه ماه پیش...میچرخم و زمزمه میکنم:حسش نیست،حسش نیست.حسش نیست...یادم میاد من این جمله رو قبلاً نشنیده بودم.با لبخند پیش خودم زمزمه میکنم:ای بد آموز....عذاب وجدان همیشگی میاد سراغم...بازم نگرانم،بازم دلم شور میزنه.مثل همیشه،مثل همون موقع...اما هیچی فرق نکرده ...هیچی..هیچ رد پایی نیست،هیچ نشونی نیست...خدای من...من دیر متوجه شدم.من که خودم رو میشناختم،اصلاً نباید شروع میکردم... من مقصر بودم ....آیا من واقعاً بخشیده شدم؟؟آیا این بهترین کار بود؟؟بازم نگرانم...نگرانم...نگرانم....


<<    1      2      3      4   
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113923