خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 آبان ماه سال 1382

1- من نمیدونم چرا اینقدر از حمل کردن سبدهای چرخدار فروشگاه ها متنفرم.مخصوصاً اولش که تازه وارد فروشگاه شدی...من نمیدونم این کار چه مشکلی داره مثلاً.ولی من هیچ وقت نتونستم این موضوع رو برای خودم حلش کنم و کماکان از این کار بدم میاد....(بعضی وقتا اطمینان پیدا میکنم که مخم تاب داره....)
2- چقدر خوبه آدم مهمونی دوستش دعوت بشه.کلی برای روحیه ادم خوبه....چون اول کلی از آدم تعریف میشه.دوم هم اینکه کلی آدم میتونه ورجه وورجه کنه و شلنگ و تخته بندازه.تازه کلی هم میتونه آتیش بسوزونه....تازه شومینه خونه شون هم کلی ذوق مرگت میکنه...چون با چوب طبیعی میسوزه و کلی یاد دماوند میوفتی و شیطونی هایی که با کل فامیل روز های چمعه باهاشون میکردی...هی هی،جوونی کجایی که یادت بخیر...
۳- از قدیم گفتن:آدم وقتی میوفته تو چاه،بعدش خیلی میترسه که دوباره بیوفته تو چاه(از:پروفسور من)
من الانه خیلی دلم میخواد بگم که اون پسره ی مزخرف چه جوری حالم رو گرفت و من خیلی دلم میخواد سر به تنش نباشه....ولی خب میترسم فردا بیاد بگه:فکر کردی من وبت رو نمیخونم.جرات داری بیا دانشگاه تا حقت رو بذارم کف دستت....
۴- آخ جون ...فردا یا شایدم پس فردا قراره به یکی هدیه بدم.برای لو نرفتن ماجرا مجبورم بعداً بیام توضیح بدم....


چهارشنبه 28 آبان ماه سال 1382

من؟
من حالم خیلی خوبه!!!
اصلاً هم سرم درد نمیکنه که...
اصلاً هم هیچ کس صبح تا شب بهم نگفت چهرت اَخمه که...
اصلاً هم صبح کله سحر مامانم دعوام نکرد که...
اصلاً هم کلاس جبرانی اول صبحمون کنسل نشد که...
اصلاً هم استاده سر کارمون نذاشته بود که....
اصلاً هم من و دوست جون عصبانی نشدیم که...
اصلاً هم بعدش عین معیوب العقل ها برنگشتیم خونه که....
اصلاً هم عین خل ها،ظهر دوباره برنگشتیم دانشگاه که...
اصلاً هم نگران نیستم که...
اصلاً هم درس نخونده ندارم که،مخصوصاً ریز و معماری...
اصلاً هم شونصد تا پروژه ندارم که...
اصلاً هم کنفرانس نباید بدم که....
اصلاً هم سرم درد نمیکنه که...
اصلاً هم دو تا استامینوفن ننداختم بالا که....
اصلاً هم دپرس نیستم....
اصلاً هم این نوشته ام از نوشته ایشون تاثیر نپذیرفته که......
گفتم که:الان کلی بشاش و سرحالم....
................................................................................
تنها اتفاق خوشایند و شیرینی که امشب افتاد اینه که دوست جون با من آشتی شد...اطمینان داشتم که امکان نداره دو تا دختر نتونن مشکلاتشون رو با هم حل نکنن و با هم کنار نیان.... ممنون مریم جونم...

 


سه شنبه 27 آبان ماه سال 1382

و حالا مریم،همون طور که نوشته های دیروزم رو خوندی،امیدوارم نوشته های امروزمم بخونی:
مریم معذرت میخوام...
نمیگم عصبانی نبودم ولی مریم باور کن من دچار عصبانیت آنی و زود گذر شده بودم.باور کن اگه نیم ساعت دیر تر مشغول نوشتن شده بودم امکان نداشت دیگه اونا رو بنویسم.برای اینکه آتیشم خوابیده بود....
باور کن هر کی دیگه جای تو بود همان آن دعواش میکردم.به روت نیاوردم؛ دلیلشم اینه که معتقدم تو روحیه حساس و ظریفی داری.و چون دوست دارم،امکان نداشت کاری کنم که تو از دستم ناراحت بشی....
به خاطر جریانی که پیش اومد؛متاسفم............
بازم معذرت میخوام؛همین.


دوشنبه 26 آبان ماه سال 1382


میدونید من از ساعت 6 صبح تا حالا هزار دفعه اینا رو بلند بلند و تو دلم خوندم:
"خونشون در داره، در خونشون کلون داره، حیاط داره، ایوون داره،
اتاقش تاقچه داره،حیاطش باغچه داره،
باغچه که داره گل گلی، کنار حوضش بلبلی، لای لای لای"..
لای لای لای....لای لای لای.........(بیشتر از هزار بار این خط تکرار شود)
آی من با این آهنگه حال کردم،آی من امروز با این آهنگه کیفیده شدم،آی من با این آهنگه دارم ذوق مرگ میشم .الهی خدا یک در دنیا،صد در آخرت به باعث و بانیش عطا کنه!!!!
.........................................................
الان موقعیه که باید مثل خر درس بخونم اما خریتم نمیاد............
..........................................................
هر چی خواستم دندون رو جیگر بذارم و هیچی نگم نشد.
من نمیدونم چرا بعضیا فکر میکنن ملت خرن،نفهمن،به اندازه یه بز حالیشون نیست.یه چند وقت پیش تر دوست جون این لینک رو به ما داد و گفت این خرسه میتونه فکر تو رو بخونه.(نیم ساعت پیش هم این لینک رو توی وبلاگ نوشی دیدم).منم رفتم دیدم که هی مینویسه:فکر شما رو میخونم و معجزه میکنم و این حرفا....بعدشم 6 تا کارت نشون داد و گفت که یکیش رو انتخاب کن و بالاخره هر چی گفت،انجام دادیم.آخر کارم گفت:ببنید کارت انتخابی شما جزء این کارت هایی که الان گذاشتم نیست.منم دیدم راست میگه.که یهو فهمیدم کلک اولیه و احمقانه شون چیه....بذارید درست براتون توضیح بدم.ببینید،ما چهار نوع مختلف کارت داریم:خشت و خاج و پیک و دل.بنابرین در کل 12 نوع مختلف شاه و بی بی و سرباز از این چهار نوع کارت داریم.اینا در سری اول،6 تا از این کارت رو انتخاب میکنن و میگن یکیش رو انتخاب کن و بعد در سری دوم،6 تا کارت باقیمانده رو آخر کار نشون میدن و میگن:ببینید کارت انتخابی شما جزء این کارت ها نیست و ما ذهن شما رو خوندیم!!!!!!!!!!!!مسلمه که هر کدوم از کارت های سری اول رو که انتخاب بکنیم،توی سری دوم کارت ها نیستن....
شیطونه میگه دوباره شروع کنم فحش بدما.دِ آخه بشر،میخوای سر ملت رو گول بمالی،یه ذره شعورت رو بکار بنداز تا کلکت سر 3 ثانیه لو نره.ملت که دیگه خل نیستن که.......به شعور همه هم توهین نکن......
**نتیجه اخلاقی:یه ذره آدم باشین،بقیه رو هم آدم بدونین!!


یکشنبه 25 آبان ماه سال 1382

اینا نتیجه ی وبگردی امروزم هستن:
1-یاس سفید:میدونید این وبلاگ از نظر ظاهری خیلی به نظرم تک اومد.رنگ زمینه ی این وب بادمجونی رنگ بود که در اون رنگ های صورتی،یاسی و بنفش استفاده شده بود.هم خیلی تک بود و هم خیلی سِت...
۲-من و هیلا:این وب رو با اشتیاق تمام خوندم.نویسنده اش خیلی راحت و بی تکلف مینویسه.درست برعکس چیزی که بین بقیه وب نویسها رواج پیدا کرده.تا حالا توجه کردین جدیداً چقدر همه مبهم و گنگ و در هم برهم مینویسن....پیدا کردن یه وب صاف و بی آلایش سخت شده...
۳- صادقانه:چند خط از چیزهایی رو که نوشته بخونین:
تو کلا با کسی کاری داری؟ نه بابا تنهایی کلی حال میکنی
!
اصلا ناراحت نباش مگه من چیزی گفتم!
می دونی کارد بزنی کلی خون ازم میاد بیرون؟!
من؟ صبرم صبر عیوبه
من؟ آدم نیستم که
من؟
اصلا گور بابای من....»
نمیدونم چی بگم،اصلاً چی میتونم که بگم....
۴- حتماً تا حالا آهنگ این وب رو گوش کردین...
۵- من هنوز نمیدونم چرا وبلاگ دوست جون هم تعتیل شده هم تعطیل؟؟!؟؟!؟!!در ضمن خیلی بی خود کرده.اصلاً این حرکات چی معنی میده........
.......................................................................................................
بهترین روش برای اینکه بعد از اینکه ملت رو نقد کردین کتک نخورین اینه که:نرین توی وب هاشون نظر بدین.چون میان وبت رو میخونن و فحش نثارت میکنن.........


شنبه 24 آبان ماه سال 1382

بنده امروز به تیم ملی والیبال دانشگاهمون دعوت شدم.پس فردا اگه دیدین تیم ما تو جهان اول شد،بدونید و آگاه باشید که استعداد و کمالات بنده بوده(کمالات این وسط چه ربطی داشت!!!!!!).
**توضیح:بد نیست آدم بعضی وقتا خودش رو تحویل بگیره،برای روحیه طنزش مفیده.
..................................................................................................
شنیدین از یه جوون پرسیدن:عاشقی بدتره یا بی پولی؟؟گفته:الهی تنگت نگیره!!!!!!!!!!!!!!!!میدونید به نظر من اون بنده خداهه،خیلی بی کمالات و بی ادبیات تشریف داشته.ولی خوب ببخشیدش،که واقعیت رو گفته!!!!
..................................................................................................
امروز پیش خودمون گفتیم سه ساله داریم میریم دانشگاه،یه بار واسه افطاری دانشگاه نموندیم.این سال آخریه رو بمونیم ببنیم چه جوریاست(کی گفته من فضول نیستم،حالا بهتون ثابت شد!!).
امشب یه صحنه بامزه دیدم.آقا یه پسره تو دانشگاه ما هست که عین این مانکن های هندی لباس میپوشه،پسره آخرِ لباس اَجغ وجغ پوشیدنه.باید میبودین میدیدین با این تریپش چه جوری سر دیگ گنده برنج رو گرفته بود و از پله ها بالا میومد.(حالا هی بگین این پسرا یخن،نه بابا،بعضی وقتا خیلی هم جکن... )
..............................................................................................
الانه که از خستگی غش بکنم...


جمعه 23 آبان ماه سال 1382

دیشب ساعت یک،نشسته بودم و داشتم آروم ونگ میزدم.یاد بدبختیهای سه ماه پیشم افتاده بودم.همون موقع ها که بابا سکته کرده بود.یاد همون موقع که بعد از سه روز، این موضوع رو خیلی سربسته بهم گفتن،یاد اون موقعی که توی 6 ساعت،600 تا بشکه اشک ریختم و بال بال زدم.یاد اون موقع که اینقدر کنار اتاقم نشستم و ونگ زدم تا بهم خبر دادن بابام حالش خوب شده.یاد اون روزهای که عین سگ جون کندم.یاد اون روزهایی که از 7 صبح تا 3 بعد از ظهر رفتم کارآموزی و عین یه سگ براشون جون کندم.از ساعت 4 بعدازظهر تا 3 نصف شب هم از اون خونه به این خونه اسباب کشی کردم،دست تنها،بدون پدر و مادر؛عین یه بچه یتیم.یاد هموه موقع ها که نصف شب با ندا می نشستیم و پاهای ورم کرده مون رو چرب میکردیم.یاد اون موقع هایی که عین آدم های ناقص العقل،یک مشت دروغ تحویل ندا میدادم تا آب تو دلش تکون نخوره،تا مثل من احساس یتیم بودن نکنه...و ونگ زدم به خاطر این که همه این کار ها رو من کردم.من که لای پنبه،اونم توی یه شیشه،بزرگم کرده بودن.منی که از گل نازک تر بهم نگفته بودن.منی که به اندازه ی یه گلبرگ گل ازم مواظبت کرده بودن،منی که به اندازه ی یه شیشه،نازک و شکننده بودم...و این من بودم که سه ماه پیش توی اون مرداب داشتم دست و پا میزدم،این من بودم که این همه رنج و درد وعذاب سرم خراب شد.و این من بودم که توی اون بیابون برهوت،تنهایی میدویدم و این من بودم که لحظه لحظه توی اون لجن لعنتی فرو رفتم.و ونگ زدم به خاطر این که تنها بودم،تنهای تنها و هیچ کس نیومد بپرسه:خرت به چند من،و کسی نیومد بپرسه:زنده ای یا مرده،و کسی نیومد بپرسه:چه غلطی داری میکنی.و کسی نیومد بپرسه:هنوز نفس میکشی؟؟...چرا یادم اومد،یکی اومد و گفت برای بابات دعا میکنم،و در جواب بهش گفتم:ممنون،بابام بهتره...در حالیکه روی کی بردم بارون میومد،همون طور که دیروزش اومده بود،همون طور که چند روز پیشش اومده بود،همون طور که فرداش اومد،همون طور که تا یک ماه بعدش اومد.همون طور که همه جا همین بارون اومد.همون طور که دیشب اومد...
...........................................
چنان فشرده شب تیره،پا،که پنداری
هزار سال بدین حال باز میماند
به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب
خروس آیه آرامشی نمی خواند.
چه انتظار سیاهی،
سپیده میداند؟
«فریدون مشیری»


   1      2      3      4    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
-->
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 104896