Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 22 آبان ماه سال 1382

ساعت 9 هست.از جام میپرم.زیر لبم شروع میکنم غرولند کردن:"خرس تنبل.خجالتم نمیکشه تا این وقت روز خوابیده.شنبه هم لابد میخوای به استادت بگی:خوابم برد،نتونستم خودم رو برای کنفرانس اماده کنم"....میپرم تو آشپزخونه."پنج دقبقه بیشتر وقت نداری صبحانه بخوری".یه استکان رو آب میکنم و میذارم توی مایکروفر.از توی قفسه یه چای کیسه ای برمیدارم...صدای مایکروفر هنوز در نیومده...شروع میکنم کتابم رو تند تند ورق زدن...بوق..بوق...استکان آب جوش رو بر میدارم،زیادی داغ شده.آب سرد میریزم توی استکانم."زود باش دیگه،فقط پنج دقیقه".چای کیسه ای رو میندازم توی استکان...بلندش میکنم...."خدای من"...دارم از تعجب میمیرم."تو روزه ای،الاغ عزیز".خوشحال میشم.سه دقیقه صرفه جویی شد...
ساعت یازدهه..."vip,vif,ac,vm,rf,iopl,tf,sf "...."خدای من،اینا دیگه چیه!!!!!!!!!!"..."EBP دیگه چه زهرماریه؟!؟!؟"...کتاب رو ورق میزنم..."نمیشه،نمیشه،تموم نمیشه......."
ساعت یک بعد از ظهر...."مانی...مامانی..."مامانم میگه:چیه،چرا داد میزنی..."تموم نمیشه...عامل تمام بدبختی های من تو هستی...تو گفتی برو ریاضی...من از این رشته بدم میاد...من اصلاً میخوام برم شمال...".مامان میگه:چرا خودت رو لوس میکنی.هیش......(مرسی واقعا مامان جون که اینقده تحویل گرفتی)
ساعت دو بعد ازظهر...ندا میگه:استاد چانگ،این هفته رامین میمیره،نمیخوای ببینی؟...."نه،خورشید خانم گفته نمیمیره"...ندا میگه:خورشید خانم دیگه کیه؟؟؟؟"ولش کن،هان؟؟اینطوری بهتره"...
**توضیح:جملات داخلِ"..... "فرموده های بنده هستن
....................................................................................................
از وبلاگ سیب:
«اگه میخواهی که پُر دوستت بدارند،محبت خود را پُر نشان نده»
مجبورین که این موضوع رو اینقدر بهم ثابت کنین...یه ذره اصلاح کنید خودتون رو...واقعاً شرم آوره...یه ذره بشینید به گناهانتون فکر کنید(موعضه به سبک عمه مارچ).
..................................................................................................
فریاد میزنم،
--نه صدایی
بر من نه پاسخی،نه پیامی.
تردید بود و،
--من
--این تَلخوَش شرنگ شماتت را--
قطره
قطره
باری به جام کردم و نوشیدم
دیدم که می جوند
دیوار اعتماد مرا موریانه ها.
اینک من آن عمارت پای بست ویرانم.
...
«حمید مصدق»


 


چهارشنبه 21 آبان ماه سال 1382

امروز وقتی سوار اتوبوس شدم که برم دانشگاه یه نگاه به خودم انداختم.کفش سفید،شلوار لی آبیِ روشن،مانتوی صورمه ای،یه ژاکت صورمه ای و یه کیف سبز روشن...وسط اتوبوس شروع کردم هرهر به خودم خندیدن....امروز برای تنوع مانتو و شلوار و کفشم رو عوض کرده بودم اما چون عجله داشتم یادم رفته بود کیف مشکیم رو بردارم و حالا داشتم به تیپ جوادی که با این کیف سبز پیدا کرده بودم می خندیدم.البته این خنده به اینجا ختم نشد،دانشگاه هم که رسیدم به عالم و ادم این موضوع رو گفتم تا بازم بخندیم.....
آرزو دیشب رفته بود یه کیف بی ریخت خریده بود.خودشم اینو میدونست.خودش میگفت نمیدونم دیشب چی تو سرم خورده بود که اینقدر بد سلیقه شده بودم.ازم پرسید خیلی ضایع است.گفتم:خیلی،اگه میتونی عوضش کن...بهم میگه:کوفت،مجبوری همیشه راستش رو بگی...نمیدونم چرا مردم دوست دارن که بقیه بهشون دروغ بگن.خیلیا رو دیدم که وقتی یکی ازشون میپرسه این خوشکله یا نه؟بهش میگن:آره ،خیلی خوشکله.اما همین که طرف ازشون دور میشه،زُل میزنن تو چشات و میگن:اَه اَه چقدر زشت بود....من از این کار بدم میاد.اصلاً چندشم میشه.هیشه به طرفم راستش رو میگم،حتی اگه خوشش نیاد...اصلا دوست ندارم الکی دلش رو خوش کنم و بعداً اجازه بدم ملت بهش بخندن...(چقدر ور زدم،اَه...)
امشب یه دل سیر تاب سواری کردم،اونم توی خونمون،(الهی بابام 4000 ساله بشه که امروز این تاب رو درست کرد).باد سرد توی صورتم میخورد و موهام رو توی هوا پخش میکرد...آی کیف داشت.الهی خدا نصیبِ همه تون کنه...
شنبه کنفرانس معماری دارم.تازه امروز موضوع رو از استاد گرفتم و با اعتماد به نفس هم،همون لحظه اعلام کردم که شنبه کنفرانس میدم.استاده پیش خودش میگه این دختره مخش تاب بر میداره!!!!
وایییییییی این درس کامپایلر عجب شیرینه.عین بازی ریاضی میمونه...باید مغزت رو بکار بندازی و فکر کنی،نه اینکه مثل خر حفظ کنی...(توجه کردین من چقدر بی ادب شدم،همش میگم عین خر...چرا یکی تون نمیاد بگه:یه ذره با ادب باش....من باید حتماً بهتون بگم!!!!!)
این شعر رو نیم ساعت پیش کشفیدم،یه حس رنجش توشه،نه؟:
**قاصدک
قاصدک!هان،چه خبر آوردی؟
از کجا،وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ،اما اما
گردِ بام ودرِ من
بی ثمر میگردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری-باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم میگوید
که دورغی تو،دروغ؛
که فریبی تو،فریب.
قاصدک!هان،ولی...آخر..ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام،آی!کجا رفتی؟آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی،جایی؟
در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خُردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
«اخوان ثالث»


سه شنبه 20 آبان ماه سال 1382

امروز کتاب "قصه ی من کلاغی ندارد رو خوندم".اشعار شهرام بهمنی پر بود از کلمات گریه و کلاغ.زیادی نوگرایی داشت.خوب برای من،مدل جدیدی از شعر بود.ولی به دلیل زیادی سپید بودن شعراش خیلی بهم نچسبید.(لابد میدونید شعر سپید چه جور شعرایی هستن)....
از تنفر زیادی که از این درس معماری دارم،نمیدونم چه خاکی تو سرم کنم؟کنفرانس هم میخوام خیر سرم بدم.
امروز با بابا رفتیم فروشگاه...اونجا یه اقایی رو دیدم که به طرز فجیعی برام آشنا بود.یک ثانیه بیشتر ندیدمش.اصولا من توانایی اینو ندارم که به یه نفر بیشتر از یکی دو ثانیه چشم بدوزم.مخصوصاً اگه یه آقای غریبه باشه...بعد از یه دقیقه یادم اومد که قبلاً همین جا دیده بودمش.وبه دلیل قد بلند و تنومند بودنش، و اینکه اون دفعه یه لباس قرمز تنش کرده بود،بیخودی ازش ترسیده بودم...
بعدش هم رفتیم گارد شومینه ببینیم و قیمت دستمون بیاد.باورتون میشه تو یه خیابون،پنج جا،یه نوع گارد رو قیمت کردیم و هر کدوم 5 نوع قیمت مختلف دادن،18،22 ،30 ،38،هزار تومن...حالا خوبه خودشون روشون میشه اینقدر کلاه سر ملت بدبخت بذارن...والا اگه من بودم خجالت میکشیدم.حیا هم خوب چیزیه....
به طرز فجیعی دلم برای نقاشی کردن روی بوم تنگ شده...اما اگه بخوام شروع کنم حسابی منو به خودش جذب میکنه و هیچ کار دیگم نمیرسم.کی من این لیسانس کوفتی رو میگیرم تا به زندگیم برسم و خودم بشم.......
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا میخواند،
لیک پاهایم در قیر شب است.
...
نقش هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
دیرگاهی است که چون من همه را،
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها،پاها در قیر شب است.
«سهراب»

 


دوشنبه 19 آبان ماه سال 1382

سرم درد میکنه...
مامانم داره داد میزنه :بچه بیدار شو،دانشگاهت دیر شد.من توی دلم گفتم:خوابم میاد.مانی به در اتاقم میزنه تا از خواب بپرم.داره نق میزنه که چقدر باید صدات کنم.اما من خوابم میاد.مامان همیشه پیروزه...با بی میلی زیادی میرم دانشگاه.استادمون نمیاد.حرص من و دوست جون خیلی در اومده.آخه فقط همین کلاس رو امروز داشتیم.دوست جون میگه بریم پاساژ،میخوام پالتو بخرم.با کمال میل قبول میکنم...چقدر همه چی گرون بود.چقدر هم همه چی خوشگل بود.من از اون روسری های ناز میخواستم بخرم.ولی
enough money نداشتم.تمام پولام برای خریدن کارت اینترنت بر باد رفته.تصمیم دارم ترک اعتیاد کنم(اینترنت رو میگم..).این طوری روسری هم میتونم بخرم...
سرم درد میکنه...
وقتی به مانی گفتم رفتم پاساژ،گفت:آفرین،خود سر شدی...وقتی با ندا میرم بیرون خوب کاری میکنم که بچه رو از اون حال و هوا در میارم.اما وقتی خودم میخوام از حال و هوایی بیرون بیام،خودسر میشم...
سرم درد میکنه...
پنجشنبه میرم سینما،حتی اگه زلزله بیاد...کتاب فروشی هم میرم،حتی اگه سیل بیاد...پنجشنبه که وفاتی،چیزی نیست؟؟؟؟؟هست؟؟(میشه یه نگاهی به تقویم بندازین..آخه من تنبلیم میاد...)
سرم درد میکنه...
امروز از طرف سمپاد برام یه نامه اومده که میخوایم اطلاعاتی در مورد فارغ التحصیل هامون جمع کنیم...یکی نیست بگه اون موقع که وَر دلتون بودیم چه گلی به سرمون زدین که حالا که فارغ التحصیل شدیم میخواین بزنین...مرده شور سیستم آموزشی شون رو ببره،به جای پرورش استعداد ها،اونا رو سرکوب میکردن...یادمه وقتی وارد اون مدرسه شدم چه آدم تیز و ریز بینی بودم،اما وقتی فارغ التحصیل شدم،شده بودم یه کتاب اول،پر شده بودم از خزعبلات اطلاعاتی...من از مدرسه فقط مجله روایت رو دوست داشتم.نویسنده اش خود بچه های سمپادی بودن...عشق من اون داستان ارمیا بود،من عاشق داستان های مبهم هستم....
سرم درد میکنه...
برای معماری پیشرفته،میخوام کنفرانس بدم...اونم جلوی یه ملت....
سرم درد میکنه...
تصمیم گرفتم دیگه مبهم ننویسم،چون ملت اشتباه برداشت میکنن و من اینو دوست ندارم..
سرم درد میکنه......
سرم درد میکنه.............
سرم درد میکنه....................


یکشنبه 18 آبان ماه سال 1382

من از اول هم میدونستم که فرزانه جون،تو عقلت پاره سنگ برمیداره.آخه فیزیولوژی(یا یه چیزی تو این مایه ها)هم شد رشته که به خاطرش پا شدی رفتی شیراز...البته اصلاً تقصیر تو نیستا،عیب از شانس گند منه که هر کی رو که دوست دارم،با سرعت هر چه تمام تر ازم دور میشه...
.....................................................................................
چه راحت حذفش کردم،چه راحت حذفم کرد...
چهار ماه گذشته و من حالا بعد از گذشت این همه مدت دارم به این فکر میکنم که:
چه راحت حذفش کردم،چه راحت حذفم کرد...
...................................................................................
دلم گرفته...سعی میکنم سر زنده و شاد به نظر برسم،امیدوارم کارم به سکوت های شبانه روزی نکشه.با این که خیلی موثره ولی اذیت میشم.دنبال یه راه حل برای فرار از این وضعیت میگردم.اصلاً دلم نمیخواد توش فرو برم........
....................................................................................
دلم یه جاده میخواد،یه جاده طولانی و بی انتها...یه جاده که درختای دو طرفش،سرشون رو به هم داده باشن...یه جاده که توش نم نم بارون بیاد...یه جاده که من هر چی برم به آخرش نرسم...یه جاده بی انتها...
..................................................................................
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.
«سهراب»


شنبه 17 آبان ماه سال 1382

1- هیچ چیز مفتضح تر از این نیست که موقع افطار توی خیابون ها وِیلون باشی و بال بال بزنی که یه جنبنده(از قبیل تاکسی،اتوبوس،فرغون،الاغ...)پیدا بشه و تو رو توی خونه پرتت کنه...
2- جدیداً ریاست دانشگاه ما رو به یه خانمی دادن....امروز که تربیت بدنی داشتیم،یه عده از بچه ها جمع شده بودن و در این مورد بحث میکردن.یه عده میگفتن این خانمه از پس اداره دانشگاه بر میاد و یه عده دیگه میگفتن:عمراً....اون وسط یه دختره وایساده بود و با سر سختی تمام اعلام میکرد:یه مرد خیلی بهتر از یه زن میتونه ریاست کنه و کسی قرار نیست از این خانمه حساب ببره.منم رگ فمینیستیم به جوش اومد و گفتم:درسته،یه مرد خیلی بهتر از یه زن میتونه ریاست کنه،اما یادت باشه یه زن خیلی خیلی بهتر از یه مرد میتونه مدیریت کنه و دانشگاه مدیر میخواد نه یه قلدر......
نمیگم که بقیه بعدش چی گفتن،چون از قدیم گفتن:زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد...
۳- دلم میخواست میبودین و این اتاق منو میدیدین...از دیدن یه شاهکار هنری محروم هستین.فقط این من هستم که میتونم همچین شاهکار هنری رو بیافرینم.اینقده الان این اتاق خوشگل شده...اینقده خوب شتر با بارش گم میشه...اینقده خوب نامرتب و در هم برهمه.اینقده خوب بهم ریخته است.اینقده خوب همه چیز روی هم ولو شده.اینقده نمیشه توش راه رفت.خلاصه اینقده خوب کثیفه.هزار سالش هم نمیتونین لنگه اش رو پیدا کنین...
۴- دلم برای یه تاب سواریِ سیر تنگ شده...یه اوج گرفتن،توی هوا معلق شدن...دلم برای محکم خوردن صورتم به هوا تنگ شده...دلم برای تاب سواری تنگ شده.......من میخواااااااااااااااااااااااام تاب سواری کنمممممم........چیه؟من که بخیل نیستم،خوب شمام برین سر سره بازی کنین........


جمعه 16 آبان ماه سال 1382

1- آنچه که دیروز گذشت:
دیروز صبح مثل خر ظرف شستم و زمین سابیدم،بعد از ظهرشم مثل ابر بهاری ونگ زدم.شب هم از ساعت 7 تا 9 ،تک تک مهمون هامون رو همراهی کردم و اون وسط باهاشون شلنگ و تخته انداختم.بعدشم مراسم آشغال جمع کنی از دور و اطراف خونه داشتم.
۲- امروز صبح تا حالا(ببخشید،از ظهر تا حالا،آخه امروز تا لنگ ظهر خوابیده بودم) یه وب با حال پیدا کردم و از خوندنش کلی کیفیده شده بیدم.....
۳- اول پاشید برید به دوست جون نمره 25 بدین ...در ضمن گفته باشم نرید رای بدین و بخواین بامبول بازی در بیارین و مریم اول نشه،اون وقت دیگه جرات کردین برین توی یه مسابقه شرکت کنین،چون اینقدر بهتون نمره صفر میدم تا از آخر،اول بشین.........
۴- واقعاً که...من اون عکس نی نی نازه رو واسه شما گذاشته بودم،خیلی بی ذوق تشریف دارین که یکیتون نیومد بگه چقدر ملوس و نازه.......
۵- تو ی این دو،سه ماه اخیر 6 کیلو لاغر شدم،اونم بدون رژیم......انگشتر هام دیگه اندازه ام نیستن.بدیش هم اینه که دیگه امکان نداره انگشتر سایز دستم پیدا بکنم،منم که گیر سه پیچ دارم که انگشتر رو توی انگشت کوچیکم بکنم.کلی الان باید ترک عادت بکنم.....
6- فرزانه تا کار به خشونت نکشیده برو اسم اون آهنگه رو بپرس...دِ.....
۷- یه ذره دارم زیادی ور میزنم...من رفتم.خداحافظ


<<    1      2      3      4    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 114082