| |
| یکشنبه 30 آذر ماه سال 1382 |
|
|
امروز تلخ شده بودم،تلخ و سرد،سرد و سخت...یه آدم کدر...وحشتناک بود.وقتی با یکی حرف میزدم،طرفم یخ میزد،یخ...آره امروز کوه یخی شده بودم.و حرفهای تلخ میزدم.و سعی نکردم بفهمم چه آدم غیر قابل تحملی شدم.گناه بقیه چیه که باید یخ بزنن؟؟؟ "ماه بالای سر آبادی است،" "اهل آبادی در خواب." ... "یادم من باشد،هر چه پروانه که می افتد در آب،زود از آب درآرم." "یاد من باشد کاری نکنم،که به قانون زمین بر بخورد." یاد من باشد فردا،لبخند های دروغین بزنم. یاد من باشد،حرفهای گزنده نزنم. یاد من باشد،بگویم زندگی زیباست. یاد من باشد فردا،همه را گول بزنم. یاد من باش فردا،کلاه گشادی به سرم بگذارم. یاد من باشد فردا،پنهان بشوم. "یاد من باشد تنها هستم." "ماه بالای سر تنهایی است." .......................... لابد میدونید که جمله های داخلِ " " مال سهراب هستن و جملات بدون " " خزعبلات خودمن.نمیخوام کسی فکر کنه چرت و پرت های من جز شعر سهرابه... |
|
|
| |
| شنبه 29 آذر ماه سال 1382 |
|
|
گیجم،در هم برهمم.اصلاً انگار زنده نیستم.دارم بیخیال قدم میزنم ولی سوت نمیزنم.دیگه شیطونیم نمیاد.زمین و زمان رو بهم نمیدوزم.اصلاً هم حس نمیکنم که به خاطر از دست دادن این همه انگیزه،باید برای خودم جایزه بخرم.اصلاً یه جورایی بی حس شدم.این معماری پیشرفته بد جوری داره اعصابم رو خط خطی میکنه.اصلا دلیلی نداره.یعنی نباید برام مهم باشه،ولی بد جوری داره باهام بازی میکنه.از اتاقم نمیام بیرون.میترسم با یکی دعوام بشه.اَه...آخه ما برای چی زندگی میکنیم.اصلا چرا برای من این جور چیزا باید مهم باشه.من که آخرش میمیرم.هان؟چه فرقی میکنه آخه؟.شاید باید یه سری برم ولگردی.من که شق القمری نمیکنم،پس چرا اینقدر خسته ام.همین دو هفته پیش دندونام رو به دندون پزشک نشون دادم.گفت همشون سالمِ سالمن،ولی نمیدونم چرا همه شون درد میکنن.نه،سرم درد نمیکنه.شاید وراجی خونم پایین اومده.شاید باید با یکی حرف بزنم،نه فکر نمیکنم.اگه این طور بود دوست جون که امروز زنگ زده بود،پس چرا حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم.تازه،به اون چه ربطی داره که حال من گرفته است.خدا ی من.کاش این پسره ای که بهم خط یاد میداد،اخراج نشده بود،گندش بزنن،کاش لااقل مشقای آخرم رو دیده بود. این "ی"هام نمیدونم چه مرگشه که اینقدر به نظرم بیریخت میان.به همون اندازه که "ن"های اون به نظرم بیریخت میومدن...شاید باید برم کوه.حالا کوه از کجا گیر بیارم تو این هیری ویری.شمال هم میرفتم بد نبودا...اَه نمیدونم این چه حس مزخرفیه که پیدا کردم.شاید سگ شده باشم،اما نه،آخه واق واق نمیکنم و پاچه هم نمیگیرم.شاید خر شدم،اما اگه خر شدم پس چرا معماری نمیخونم.مثل گاو هم اصلا نمیخورم.مثل خوک هم توی لجن دست و پا نمیزنم.مثل جیرجیرکا هم جیر جیر نمیکنم.عین میمونا هم دلقک بازیم نمیاد....فکر کنم شدم کرم ابریشم،از همونا که دور خودشون پیله درست میکنن.توی این پیلهِ هم هیچ غلطی نمیکنم.در واقع همین هیچ غلطی نکردنه که باعث شده قاط بزنم دوباره... .............................................. وای خداجونم،قایم موشک بازی بسه.این همه بازی هیجان انگیز وجود داره.همش من باید چشم بذارم،اونوقت تو بری قایم شی؟؟؟اصلاً لی لی چشه؟؟گفته باشما،بیخود مثبت بازی در نیاریا،چون الان اصلا حوصله شطرنج رو ندارم.شطرنج واسه پیرمرداست.حالا میای بریم عمو زنجیر باف؟؟؟ |
|
|
| |
| جمعه 28 آذر ماه سال 1382 |
|
|
پریا رو خوابوندم روی تختم،خودمم کنارش دراز کشیدم تا غلت نخوره بیوفته پایین... به صورتش خیره میشم و به این فکر میکنم که خدا چه چیزی رو زیباتر از این فرشته های معصوم آفریده... .......................... نمیدونم چرا نمیتونم حلش کنم.نمیدونم چرا حل نمیشه.شاید برای حل شدن یه کمی زود باشه.ولی من اصلاً حوصله حل نشده اش رو ندارم.یه جوری باید حل بشه آخه.یه راه حلی باید داشته باشه.نه؟ ......................... دارم به این فکر میکنم که من چقدر رنگ زمینه وبلاگم رو دوسش دارم.خدا کنه مجبور نشم ترکش کنم... ....................... نمیدونم چرا گرایش شدیدی به شخصیت جودی آبوت پیدا کردم.شاید قراره یه مدت مثل اون آتیش بسوزونم.خب نظرتون در مورد آن شرلی چیه؟؟نه،من دوست ندارم موهام رو سبز کنم.قرمز کنم چطوره؟؟نه،به اندازه کافی اجغ وجغ نیست.آهان...گل بهی...خیلی رنگ جیغ و آشغال و جوادیه.همین مناسبه. ......................... نمیشه یه ذره انگیزه به من کادو بدین؟...لطفاً رنگ روبانش یاسی یا صورتی خیلی ناز باشه.پاپیونش رو هم وسط ببندین لطفاً.ببخشیدا ولی لطف کنید جنس انگیزهه از نوع مرغوبش باشه.آخه چیزی که زیاده نوع نامرغوبشه.... ........................... امروز گلستان میخوندم: ۱- نا خوش آوازی ببانگ بلند قران همی خواند.صاحبدلی بر او بگذشت.گفت:ترا مشاهره چندست؟.گفت هیچ.گفت:پس این رحمت خود چندین چرا همی دهی.گفت:از بهر خدا میخوانم.گفت از بهر خدا مخوان. گر تو قران برین نمط خوانی ببری رونق مسلمانی ۲- یکی را از وزرا پسری کودن بود.پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود.روزگاری تعلیم کردش و موثر نبود.پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد. چون بود اصل گوهری قابل تربیت را درو اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بد گهر باشد
سگ بدریای هفتگانه بشوی که چو تر شد پلید تر باشد
خر عیسی گرش بمکه برند چون بیاید هنوز خر باشد
«سعدی» الهی که دورت بگردم که اینقدر باهوش و شیرین زبونی. |
|
|
| |
| چهارشنبه 26 آذر ماه سال 1382 |
|
|
میدونید به چه نتیجه ای رسیدم.میدونید،زندگی عینِ رودخونه میمونه،نمیتونی وسطش صندلی بذاری و روش بشینی و دستت رو بذاری زیر چونه ات.اما خب میتونی کوله پشتی ات رو ورداری و آستینای ژاکتت رو دور کمرت ببندی و در حالی که داری سوت میزنی،سلانه سلانه شروع کنی به قدم زدن.در حین قدم زدن هم میتونی تصمیم بگیری که با این وضعیت جدید،چه غلطی میخوای بکنی. خب من نقداً باید این رشته ی لعنتی رو تمومش کنم،تا بعدش که ببنیم با این مشکل جدید چه خاکی توی سرم باید کنم... ......................................... اخی...نازی...مامانی اینا فکر میکنن من قهر کردم.ولی من فقط حوصله حرف زدن ندارم.آخه مگه من شیش سالمه که قهر کنم.اَه اَه...چه کار مزخرفی...یعنی چی مثلاً...چرا اونا این طوری فکر میکنن آخه؟؟!!!؟! ......................................... میدونی آقاهه،تو اگه یه ذره جنبه داشتی،ما مجبور نمیشدیم بفرستیمت دنبال نخود سیاه.میدونی من اصلاً با این طرح موافق نبودم،ولی خب وقتی بقیه قبولش دارن منم قبول کردم.من به دوست جون هم گفتم که به تو هم بگیم که چیکار قراره بکنیم که تو هم کار بیخودی نکنی.ولی دوست جون گفت تو اونقدر آدم بیخودی هستی که ممکنه برامون دردسر درست کنی.من اصلا دلم نمیخواست سر کار بذاریمت ولی متاسفانه نظر همه همینه.بالاجبار باید بفرستیمت دنبال نخود سیاه....متاسفم،کار دیگه ای از من بر نمیاد... ......................................... هی هی آقاهه...تو زیادی داری پاتو از گلیمت دراز میکنی.من جواب سلام صد تا گنده تر از تو رو هم نمیدم.اونوقت تو اونقدر صمیمی رفتار میکنی که انگار 10 ساله داریم با هم کار گروهی میکنیم.بهتره مثل اون یکی همگروهیمون،معقول رفتار کنی و دست از این حرکات مسخره ات برداری.وگرنه مجبور میشم خودم به جای مامانت ادبت کنم...آفرین پسر خوب.لطفاً دیگه شوخی و مسخره بازیت نیاد... ....................................... مریمی جونم،من از استادمون اون نوع کتابی که میخواستی پرسیدم.همچین کتابی رو اون سراغ نداشت.... ...................................... خون من چقدر رنگین تر از اون پیرمردِ 60 ساله است که اون باید کاپشنِ 80 تیکه بپوشه ولی من به فکر خریدن یه پالتو جدید باشم.خون من چقدر رنگین تر از اونه که دستای اون باید از کار زیاد پینه ببنده،اون وقت دستای من از نازک نارنجی بودن بیش از حد با کوچکترین تماسی خراش بر برداره.آره خدا جون،خون من چقدر رنگین تره؟؟؟؟؟؟خودت اون دنیا باید جوابش رو بدی.من خجالت میکشم توی صورتش نگاه کنم....خدا جون نمیتونم درکت کنم. .................................... شبنم مهتاب میبارد. دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر. می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح. مرز میلغزد ز روی دست. من کجا لغزیده ام در خواب؟ مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه. برگ تصویری نمی افتد در این مرداب. او خدای دشت نیلوفر،میپیچد صدایش در بخار دره های دور: مو پریشان های باد! گَرد خواب از تن بیفشانید. دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت، دانه را در خاک آیینه نهان سازید. مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب دانه را در خاک ترد و بی نم آیینه میکارند. ابر چشم حوریان چشمه می بارد. تار و پود خاک می لرزد. می وزد بر من نسیم سرد هشیاری. ای خدای دشت نیلوفر! کو کلید نقره ی درهای بیداری؟ ... «سهراب»
|
|
|
| |
| سه شنبه 25 آذر ماه سال 1382 |
|
|
یه قاشق شکر توی چاییم ریختم،چایی رو هم دارم با بیسکوییت میخورم.ولی نمیدونم چرا حس میکنم دارم چاییِ تلخ میخورم... ......................................... توی این 24 ساعت گذشته،فقط 15 دقیقه اش رو بیرون از اتاقم بودم،احمقانه است،نه؟؟چه اهمیتی داره....شایدم فردا نرفتم دانشگاه.دارم زر میزنم،معلومه که میرم.درسته که غمناک هستم ولی روانی که دیگه نشدم.... ........................................ چیکار میشه کرد؟؟؟؟؟؟به این سرعت نمیتونم تصمیم بگیرم.باید اول ترمیم بشم...یه چسب خوب سراغ ندارین؟؟؟؟ ........................................ با تشکر از ایشون که من هر وقت افسرده میشم،میان تغییر و تحول در اینجا به وجود میارن... |
|
|
| |
| دوشنبه 24 آذر ماه سال 1382 |
|
|
من احساس شکست میکنم.من امروز فهمیدم یه آدم شکست خورده توی زندگیم هستم.چهار سال پیش اجازه ی انتخاب به من ندادند و من به امید تغییر مسیر وارد این جاده شدم.من امروز فهمیدم این جاده،یه جاده ی یک طرفه است که راه فرعی نداره.من نمیدونستم این ره که میروم به ترکستان است.بله هیچ راه فراری وجود نداره. من اشتباه کردم. و حالا من هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن این راه و حتی راه های دیگه ای رو ندارم.من در همین نقطه از این جاده خواهم ماند،شاید تا ابد... |
|
|
| |
| یکشنبه 23 آذر ماه سال 1382 |
|
|
آیا شکوندن دل مردم،به این دلیل که رک هستیم و واقعیت رو داریم میگیم،قابل توجیحه؟؟؟ بله میدونم.نباید دروغ گفت.اما همیشه باید واقعیت ها رو گفت؟؟؟؟پس کی باید سکوت کرد؟؟؟ ....................... اگه میخوای کاری رو انجام بدی،دنبال بهونه نگرد.شجاعت داشته باش و بگو این کار رو انجام میدم،چون دلم میخواد.نه اینکه بگی این کار رو انجام میدم چون تو بهونه ی بنی اسرائیلی دستم دادی....
|
|
|