جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 22 آذر ماه سال 1382

خیلی خوابم میاد،تازه ریزم نخوندم....از خستگی هم دارم میمیرم...ولی خب سرم درد نمیکنه...بازم امروز با فرزانه رفتیم شیرینی خامه ای گرفتیم و خوردیم...امروز یه ریز از این استاد نرم مون سوال پرسیدم...دلم واسه پریا تنگ شده...کاش میرفتم میخوابیدم،اما از عذاب وجدان اینکه هیچی ریز بلد نیستم و تلاشی هم براش نمیکنم خواب نمیرم...آها بهتون گفتم پروژه کامپایلرم رو تحویل دادم.این همه نق به جون شما ها زدم ولی بجاش نتیجه داد.پروژه ام کلی برای خودش بیست بود.بابا ملت با چه زبانهای برنامه نویسی باکلاسی پروژه هاشون رو نوشته بودن ولی عوضش خیلی هم درست جواب نمیداد...امروز امتحان ورزش دادیم.ولی گروهیش موند برای دو هفته دیگه،توپه چقدر سفت بود،من که کلی برای خودم والیبالیستم،موقع زدن سرویس دو جای دستم زخم شد....امروز توی دانشگامون اب قطع شده بود.آخه آبا یخ زده بودن از شیر بیرون نمیومدن...کاش من میرفتم یه ذره ریز میخوندم...این گل نرگسه خیلی خوش بوه،شما چرا نمیرین بخرین...آلالالا گل پونه نی نی خوابش میاد،بقیه اش رو هم بلد نیست تازه...اسم اینایی که نوشتم چی میشه گذاشت؟؟؟"درد و دل با خودم"یا "حرف زدن با خودم" یا...یا نداره دیگه....بدون زر زیادی:شبتون بخیر.خواب های خوب ببینین....


جمعه 21 آذر ماه سال 1382

خدا جون دستت درد نکنه ما رو ضایع کردی،آدم برفی و هویج و این حرفا...رفتی اون بالا نشستی هی ملت رو سرکار میذاری.بد که نمیگذره انشاالله...
......................
نچ نچ نچ....من به چه حقی وقت بچه ی مردم رو،اونم توی امتحان ها هدر دادم.....حالا از کجا میدونی بچه ی مردم درسشو طول سال خونده و مثل تو نذاشته برای شب امتحان... خب منم که نگفته بودم الانِ الان(مثلاً دارم از بار عذاب وجدانم کم میکنم.رو که نیست اصلاً که،سنگ پا قزوین رو،رو سفید کرده...)...
.....................
مَنا مرده ی این بوی گل نرگسم.عشق میکنم باهاشا....الانم یدونشو چسبوندم به دماقم(همون دماغم...)که یه وقت یه ثانیه اش رو از دست ندم...
....................
آقا جون من هی چی کشتار خودم هم که نشدم نفهمیدم <p> و /span>> یعنی چی.(آره جون عمه ام،بقیه شو یعنی فهمیدم)...ولی خداییش blogsky خیلی friendly تره....اه اه،تازه از همه مهم تر نفهمیدم این دستور RRCA دیگه چه صیغه ایه.من حتما 21 میشم ریزمو.اصلاً جای نگرانی نیست که...بابا یکی بیاد منو یه اپسیلن موعظه کنه...
.......................
بلند شم برم پی زندگیم.شما هم همین جور.چه معنی میده آدم تو فصل امتحانا بشینه شر و ور بخونه...حتماً ماماناتون باید بیان گوشتون رو بپیچونن تا اصلاح شین..دِهه...


پنجشنبه 20 آذر ماه سال 1382

آقا جون،اینی که میخوام بگم نمیدونم راسته،دروغه،جکه،چیه.ولی امروز خاله جون تشریف فرما شدن خونمون و فرمودن:هر کی میخواد بره کربلا باید رقص بلد باشه.اقا ما رو میگی،کلی تعجب شدیم.جریان از این قراره که آمریکایی ها جلوی یه کاروان رو گرفتن و پولاشون رو هم گرفتن و بعدشم گفتن:خانمها رقص،آقایون دست و الا تیر و تفنگ....والا ما که مدرک در دست نداریم که بگیم این حادثه واقعاً افتاده،ولی از من میشنوین از این آمریکایی ها هر کاری بر میاد.
.................................................................................
ووی ووی...الان کلی کیفورم که داره برف میاد.فکرش رو بکنین،صبح که از خواب پا میشی همه جا سفید باشه.کلی میتونیم برف بازی کنیم و بعدشم آدم برفی درست کنیم.شما هویج دارین؟؟؟؟
فقط ضد حالش اینه که میان ترم ریز داری...خب کجا بودیم:DJNZ loop.......
                             


چهارشنبه 19 آذر ماه سال 1382

-- درسته که وقتی عصبی هستم،سکوت زجر آورترین کاره،ولی مناسبترین کاره.برای اینکه من تیکه تیکه از محتویات ذهنم رو میریزم بیرون و اونا اصلاً به هم ربط ندارن.ولی ظاهراً کسایی که اونو میخونن،همه اش رو به هم ربط میدن و درست برعکس برداشت میکنن...
--چرا من یادم رفته بود که قدیما این جور مواقع چیکار میکردم ....
نمیدونم...
باید فکر کنم...
--الان تمام سلول های وجود من آرزو میکنن کاش میتونستن ساعتها به دریا خیره بشن...


سه شنبه 18 آذر ماه سال 1382

--راستش رو بخواین الان که داشتم نوشته دیروز رو میخوندم،دیدم چقدر مثل خاله پیرزن های 190 ساله،وراجی کرده بودم.ولی بجاش خیلی موثر بود،کلی دلم خنک شد.ولی راستش رو بخواین الان یه کم خجالت زده ام....
--
در کور سوی نور شعله کوچک
تک تک کبریتهای نم خورده ام
کشیده بر سطح زبر و خشن راه زندگی
گاهی، اشتباه میکنم.

در معرض گرمای کشنده ی
آتشی که در جنگل خشک و سرد زندگی
کبریتهایم وجودم، ایجاد میکنند
اشتباهاتم را باز، تکرار میکنم!
«احسان پریم»
این شعره خیلی خوشکله،نه؟آره میدونم.مثل همیشه روون،تلخ و در عین حال واقعی...
--الان خیلی آرومم.ذهنمم خیلی آرومه.فقط کاش الان کنار دریا بودم و نم نم بارون به صورتم میخورد....
--
                                   
این عکسه رو هم خیلی وقت پیش از وبلاگ ایشون کِش رفتم.گفتم هم نازه،هم به وبلاگم میاد.بنابرین اینجا گذاشتمش...


دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382

نگفتم از این پسرا خیری به آدم نمیرسه...این دوست جون هم لابد فکر کرده من خرم،هی هر چی که میگه، میگم چشم.باورش شده عاشق چشم و ابروشم.هی سواری میخواد....خب باباجون من تو که پروژه حاضر اماده و راحت الحلقوم میخوای،چرا میگی پروژه ات رو بده میخوام فقط ببینم چی به چیه.باور کن اگه راستش رو بگی،من قرار نیست پروژه رو بهت ندم....حالم داره از این همه پروژه های رنگ وارنگ به هم میخوره...دوباره پروژه ام ترکید.شب اومدم بقیه برنامه ام رو بنویسم،میبینم دوباره دیسکته خراب شده.آخه ادم چقدر میتونه تحمل کنه...اعصابم حسابی دوباره بهم ریخت.دیشب خیلی خوابم میومد.یادم رفته بود که روی هاردم بریزم.چشمم کور یادم نره.من که آدم بشو نیستم....نمیدونم اگه بخوام asp یاد بگیرم چقدر طول میکشه...امروز پایانامه مینا رو دیدم.واقعا ترس برم داشت...اه این اتوبوسه امروز چقدر دیر اومد...آخرش هم رفتم اون کتاب پنج تومنیه رو خریدم،اونم چون از قیافه اش خوشم اومد.زورم میاد 3 تومن پول بدم برای اتاقم آویز بخرم،اونوقت هدهد پا شدم رفتم کتاب خریدم باز.یه دونه دیگه بخوام کتاب بخرم کتابخونه ام منفجر میشه.حالا یکی ندونه فکر میکنه چقدر کتاب دارم.نمیدونه که کتاب های سه سالگیم رو هم چاپوندم توی کتابخونه...موج سوم،یاد موج مرده افتادم که آخرِ فیلمه رو سانسور کرده بودن.چقدر دلم سوخت...الان دقیقا 5 ساعته دارم اهنگ گوش میدم.از وقتی که دیسکته باز نشد...ریز هم که نخوندم...دستم هم برید وقتی داشتم منگه کَت و کلفته این جوزه گنده ی لعنتی ریز رو باز میکردم.زورم نمیرسید که جزوه به اون سنگینی رو همه جا حمل و نقل کنم.مثلا دیروز میخواستم سر کلاس شبکه ریز بخونم.اما از بس جزوهه گنده بود،تنبلیم اومد ببرمش دانشگاه...اه اه،پسره ی ابله، بهم میگه جزوه ات رو برام بیار،اون وقت خود لعنتیش نمیاد دانشگاه.یه دفعه قرار بود توی کتاب فروشیه جا بذارم،یه دفعه هم که توی ایستگاه اتوبوس جا گذاشتم.عین ابله ها یه ایستگاه که رفتیم دوباره برگشتیم.حالا خوبه کیف پول نبود،وگرنه دو در شده بود....اه الان کلی حرصیم به خاطر این دیسکت لعنتی.آخه برای چی نباید باز بشه یهو....دلم نمیخواست امروز چیزی بنویسم توی وبم.برای اینکه میدونستم چرت و پرت مینویسم.ولی اخرش گفتم بذار هر چی تو ذهنم وول میخوره بریزم بیرون توی وبم،بلکه یکم دلم خنک شه.ولی ظاهراً یه بشکه آب سرد هم نمیتونه دلم رو خنک کنه.مرده شور این رشته لعنتی رو ببرن که به نخ بنده....مامان و ندا و مامان بزرگم سرما خوردن.مامان نمیذاره به هیشکی نزدیک بشم....آخ که الان دلم میخواد مثل اون دفعه مثل گاو مواد غذایی مختلف کوفت کنم.اما به خاطر دفعه قبل توی رژیم هستم و یک کیلویِ کذایی هنوز آب نشده.مامان میگه آخه 52 کیلو هم وزنیه که تو 365 روز رو توی رژیم به سر میبری.نمیدونه که 53 کیلو شدم...."گل همیشه بهاری"؟؟؟وا..کی رو میگن این بنده خداها.ببین تو رو خدا چقدر خوشن...بابا این بنده خداهه چقدر دلش خوشه.رفته عاشق شده برای خودش کلی.آخه آدم عاقل خودشو میندازه تو چاه،اونم به خاطر یک مشت ادم بی لیاقت،اصلا به من چه.یکی نیست بگه فضولی؟؟؟... چقدر مزخرف که هیچ کدومتون گرافیک نخونده بودین.البته من یه نفر رو میشناسم ولی اگه قرار باشه مثل اون آدمی باشه که اونو بهم معرفی کرده،بیشتر منو دق میده تا بخواد راهنماییم کنه.خب شایدم مثل اون نباشه.ولی خب اگه باشه چی.من اصلا حوصله این که هی آدم ها رو پشت سر هم ببخشم ندارم....چقدر بامزه.من کسایی رو که دوسشون ندارم،خیلی راحت تر می بخشمشون.اصلا برام مهم نیستن....آره الان دارم واقعاً وراجی میکنم،برای دل خومم دارم زر میزنم.هر کی خوشش نمیاد به قول گیلاس جون"به سلامت".چیزی که کاملاً مشخصه اینه که من برای دل خودم مینویسم نه برای دل خُوشکُنک دیگران....برامم اهمیتی نداره اگه بگین چه مغرور و از خود راضی.مهم اینه که من تخلیه ذهنی بشم.کلاف های توی مخم از هم باز بشن.دلم میخواد به هیچی فکر نکنم.بابا به کی بگم من،من میخوام برم شماااااااااااال...چرا همش بابا میره شمال...اه اه،این خواهر ما هم عین یه آدم اهنی داره درس میخونه.چقدر شبیه هم نیستیم.چه بهتر هم که نیستیم،چون من که اصلا دلم نمیخواست شبیه آبجی جون باشم........بشین فکر کن ببین خالی شدی!!!!خب هنوز نه...خب دیگه چی باید ور بزنم؟؟؟؟....آآآآآآآآ..........چه میدونم.شر ور هام تموم شد ولی دل من هنوز خنک نشده.....اومممممممم...چیکار کنم پس.کتابی که امروز خریدم بخونم..ولی خب شعر خوندن ذهن آروم میخواد.برم بخوابم....نه خوب نیست.معلومه که خوابم نمیبره....ریز بخونم،اُه اُه..دیگه چی؟؟...غذا هم که نمیتونم بخورم.خب چیکار کنم پس.هوچی باز هم که نیستم که یه ذره جیغ و ویغ کنم و کولی بازی در بیارم.تازه حسشم نیست...اِمممممممم...وای حالا چه جوری دلم خنک شه....فعلاً برم یه لیوان آب بخورم نقداً ..........اگه اینقدر ساده بودین که شر ور های منو تا اینجا خوندین،شرمنده.ولی تقصیر خودتونه.من که گفتم نخونین.گوش به حرف کن نیستین دیگه،تقصیر من چیه؟؟؟خب حالا پاشین برین، شب بخیر ....


یکشنبه 16 آذر ماه سال 1382

-- دوست جون که خیلی امیدواره که برای نوشتن اون تابع نفرین شده،یکی از مستر های همکلاسی مون،یه help ای بکنه.ولی من اصلاً چشمم آب نمیخوره که که این مساتیر بدون داشتن نیتی شوم برای کسی قدمی بر دارن...
*توضیح:مساتیر جمع مکسر مندرآوردی مستر میباشد.

-- بابا این هنرپیشه ها عجب آدم های بد خطی هستنا(حالا فکر نکنید من رفتم امضا گرفتما،هزار سال،اه اه از این کار چندشم میشه...)جمعی از این هنرپیشه ها به مناسبت روز دانشجو تشریف فرما شده بودن دانشگاه ما...راستی داوود رشیدی خیلی با نمک تر از اون چیزیه که توی تلویزیون میبینیم.کلی جون میده واسه پدربزرگ مهربون بودن.

-- این حاتمی کیا جدیداً فیلمی نساخته؟؟؟به شدت دلم واسه مدل فیلم های این مسیح دوم تنگیده.مریمی جون یادته میگفتی آدم یاد مسیح میوفته.

-- وای...به شدت هر چه تمام تر دلم برای چهره معصوم لیلا حاتمی تنگیده شده.کی مربای شیرین رو دیده؟؟من که بعد از هشتصد سال هنوز ندیدم.

-- بنده و دوست جون طراح یکی از پروژه هامون شدیم.باید یه سی دی آموزشی طراحی کنیم.کسی نمیتونه راهنمایی بکنه؟؟کسی اینجا گرافیک خونده؟؟؟

--« بدبخت مردیه که دو تا زن داشته باشه»
از سخنان حکیمانه مامان بزرگ استاد چانگ!!!!!!!!!!!!!!!(الهی من دورت بگردم که اینقدر نمک داری)

-- من که هر وقت ر ئیس دانشگاهمون رو میبینم کلی ذوق مرگ میشم.هر دفعه هم که میبینمش میخوام برم بهش بگم:خانم...هشتصد و نود بار تبریک میگم.ولی خوب نمیشه.میترسم فکر کنه مخم تاب برمیداره.


<<    1      2      3      4    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 114035