| |
| شنبه 15 آذر ماه سال 1382 |
|
|
**ما که واکسن سرخک و سرخجه زدیم،شما چطور؟؟
**تنها کار قابل اجرا شدن توی پروژه های گروهی دخترونه-پسرونه،دعوا،مرافه و تو سر و کله ی هم زدنه!!!
**testing testing خیلی مهمه،خیلی...
**گوش دادن به صدای شر شر بارون توی نصفه شب خیلی لذت بخشه،خیلی...
**وقت نکردن برای خریدن جایزه نشون کرده برای خودت،خیلی حالگیریه،خیلی...
**حوصله ندارم ور بزنم...بی خیال شید،پا شید برید سر خونه زندگیتون،پاشید...مگه میان ترم نداری؟!!به بچه ادم یه دفعه حرف میزنن...پا شدی؟؟؟ |
|
|
| |
| جمعه 14 آذر ماه سال 1382 |
|
|
حتماً تا حالا دندون پزشکی رفتین و آمپول بی حسی زدین.دیدین چه جوری لپ آدم کرخت میشه.منم دقیقاً همون کرختی رو دارم.یه بی حسی محض.انگار که دارم توی خلاء زندگی میکنم.یه بی وزنی کامل.انگار که اطرافت هیچی نیست.انگار که اصلاً هیچی وجود نداره، و تو هم یکی از همون هیچی ها هستی.یکی از همون هیچی ها... |
|
|
| |
| چهارشنبه 12 آذر ماه سال 1382 |
|
|
شب است، شبی بس تیرگی دمساز با آن. به روی شاخ انجیر کهن«وگ دار» میخواند،به هر دم خبر می آورد طوفان و باران را.و من اندیشناکم. .... "نیما" 
دزدیده شده از وبلاگ:یادم نیست. |
|
|
| |
| سه شنبه 11 آذر ماه سال 1382 |
|
|
بعضیا اینقدر بز تشریف دارن که هنوز نمیدونن استاد کیه،دانشجو کدومه... من دارم بی ادبانه حرف نمیزنم،بلکه دارم واقعیت رو میگم... واقعیت رو باید گفت،هر چقدر هم که کثیف باشه... ........................................................................................... بعد از هشتصد ساعت سر و کله زدن با یه پروژه زهرماری،بعد از این که پروژه تون جواب داد و کلی ذوق مرگ شدین که میتونید به موقع پروژه رو به استادتون تحویل بدین،اومدین خونه و دیدین دیسکت کوفتی پکیده و پروژهه باز نمیشه،چیکار میکنین؟؟؟داد میزنین؟؟جیغ میکشین؟؟ونگ میزنین؟؟افسرده میشین؟؟قهقه میزنین؟؟شروع میکنین بشکن زدن؟؟؟....میدونین من چیکار کردم؟؟؟؟به لیست زیر یه نگاهی بندازین: سه تا شیرینی..چهار تا دونه مسقطی..دو تا نارنگی ..یه کلوچه..دو تا لیوان دوغ..یه کوفته برنجی..یه عالمه زیتون پرورده..یه مشت پسته بو داده..نسکافه..ساندویچ مرغ..(راستش رو بخواین روم نمیشه ادامه بدم).... وقتی دیدم برنامه ام باز نمیشه،همه اینا رو توی نیم ساعت لومبوندم.شرم آوره،نه؟؟آره میدونم.خب انتظار داشتین چیکار کنم.به ملت شیرینی بدم تا بهم تبریک بگن... نتیجه گیری اخلاقی: ۱-وقتی قراره پروژه تون منفجر بشه،خیلی مناسبه که بابای آدم از شمال برگشته باشه. ۲-روش ذکر شده اصلاً توصیه نمیگردد.چون اینجوری هم مغزتون ترکیده،هم شیکم بینوا... ...................................................................................... فردا شب قراره برم برای خودم یه جایزه 4900 تومنی شیک و رمانتیک بخرم.خدا کنه کتاب فروشیه جایزه منو تموم نکنه....
|
|
|
| |
| سه شنبه 11 آذر ماه سال 1382 |
|
|
من خیلی خسته ام. من امروز نتونستم توی یک ربع،سخت افزار و نرم افزار سیستمی رو بنویسم که بیت صفر خروجیش،موج مثلثی مربعی تولید کنه و کوییزم رو صفر گرفتم. من خیلی خسته ام. پروژه کامپیایلرم جواب میده،اما کامل نیست.و کامل کردنشم کار حضرت فیله.منم که هر نوع جک و جور که فکرش رو بکنین هستم،الا این یه قلم(حضرت فیل..).من واقعاً خسته تر از اونم که اعصاب سر و کله زدن با این برنامه رو داشته باشم....باشه برای فردا...فردا صبح زود.... من خیلی خسته ام. فرم ثبت نام واسه فوق،همین طور یه گوشه افتاده و من خسته تر از اونم که برم معدل شش ترم پیشم رو از دانشگاه بگیرم. من خسته ام. و من خسته تر از اونیم که بخوام اتاقم رو از این بازار شامی در بیارم.یا تست های ریاضی رو تو مغز ندا فرو کنم.یا به دوست جون حالی کنم که برای من خیلی هم مهم نیست اگه پروژه ام رو به هشتصد نفر دیگه بدم.یا برم اون پسره ی شاسکول رو دعوا کنم که چرا گزارش آزمایش هفته پیش رو تحویل نمیده.یا برم پیش خاله جونم بشینم و بگم:وای چقدر لطف کردین تشریف آوردین،یا بیام اشتباهات تایپی الانم رو تصحیح کنم. من خسته ام. میبینی مغز کوچولوی من...اینا رو گفتم تا متوجه بشی که من خسته تر از اونیم که بخوام سر درد هم داشته باشم. فهمیدی؟یا بیام به زور خرفهمت کنم؟؟؟؟؟
|
|
|
| |
| یکشنبه 9 آذر ماه سال 1382 |
|
|
به نظر میاد این چند روزه در نبود من زیادی خوش بودین!!!!!
این چند روزه رو مثل گاو آت و آشغال خوردم.این چند روزه رو مثل خر،خر زدم و یک مشت درس مزخرف خوندم.این چند روزه رو مثل سگ پاچه گرفتم و نق به جون همه زدم.مثل میمون لودگی کردم و دلقک تمام عیار شدم.بعضی وقتا هم مثل لاک پشت،سرم رو تو لاکم کردم و تو اتاقم چپیدم.به اندازه تمام عمرم آهنگ گوش دادم و سرمو تو این کامپیوتر لعنتی فرو کردم و با پروژه های جور واجور سر و کله زدم.بابایی واسه کنفرانس(همایش؟؟یه چیزی تو همین مایه ها)رفت شمال و تمام وجود من جلز و ولز کرد.تمام خزعبلات ندا رو گوش کردم و سعی نکردم حتی یکیشون رو حدس بزنم. حال بعضیا رو هم اساسی گرفتم و سر جاشون نشوندم. همه چی رو هم از نوع خفیفش داشتم(بد ترین حالت ممکن) افسردگی خفیف،نیهلیستی خفیف،عصبانیت خفیف،وراجی های خفیف،حال گیری های خفیف و سر درد خفیف.یه زندگی خفیف... نتیجه گیری های بدست اومده: ۱- من یک ابلهِ سادهِ پر توقع هستم. ۲- بقیه فکر میکنن من خرم،اما وقتی میبینن نیستم،بد جوری حالشون گرفته میشه. ۳- بقیه خوشون رو خیلی بیشتر از شما دوست دارن.(ابله نباشین،شما اصلاً اهمیتی ندارین) ۴- مثل یه خوک کثیف زندگی کنید،راحت و آزاد. نگران نباشید، بقیه هم دقیقاً همین طور زندگی میکنن،شما خبر ندارین!!!!.(چه باغ وحشی درست شد!!!!عیب نداره،اتفاقاً برای شروع یه زندگی خوکی،شروع خیلی مناسبیه،گور بابای انسانیت،گور بابای زندگی کبوتری،هان؟!!!.) 5- زندگی صحنه تاتر نیست،بلکه یه بازار پر از دوز و کلکه.شما فروشنده هستین و هر چیزی رو خرید و فروش میکنین. ۶- من احساسات لطیف و ملایمم رو از دست دادم.عالیه،این طور نیست؟ ۷- من خل شدم،اینو مطمئنم...من خوب میشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ................................................................................................................. برای دوست جون: چه عجب دوست جون شما در شبکه موجود بودین.دیگه کم کم داشت کادوم توی کیفم می پوسید.حالا از کتابه خوشت اومد؟؟؟خیلی گشتم یه کتاب که به روحیه تو بخوره ودر عین حال برات تکراری نباشه،پیدا کنم.اگه همچین کتابی نبوده واست،بهتره به روم نیاری.(چون من دوباره دپرس میشم) ولی اگه خواستی میتونی خط خطیش کنی....خب دیگه،بیاناتم تموم شد.... |
|
|
| |
| چهارشنبه 5 آذر ماه سال 1382 |
|
|
این روزا بد جوری حالم گرفته است، تصمیم گرفتم این دفعه رو خفه خون بگیرم. بنابرین این چند روزه رو،در نبودِ من خوش باشین. خداحافظ... |
|
|