مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 5 دی ماه سال 1382

تنها دلیل قطعی برای درس خوندن 11 ساعته دیروز من(اونم به صورت متوالی و پیوسته)،درس نخوندن دو ماه ی اخیر من حتی به اندازه ی مثقالی میباشد.وگرنه من و این غلطا...نه بابا هزار سال.الانشم باید کلی تو تاریخ بنویسن که دیگه هزار سالش هم دیگه پیش نمیاد....به جد بزرگم،کوروش کبیر......
.............................................
دیشب موقع مسواک زدن،متوجه شدم که تخلیه شدن انرژی مغز من باعث شده،که به اشتباه،شعر اخوان ثالث رو متعلق به حمید مصدق بدانم.از روح بزرگ اخوان طلب عفو نموده و از جامعه ی ادبیات پوزش میطلبم.باشد که پروردگار شفا دهاد...
............................................
این دو روزه اخیر به شدت مقاوم شدم.یعنی به طرز فجیعی میتونم درشت بارم کردنِ دیگران رو،نشنیده بگیرم.....مثلاً بعد از الطاف فراوانی که خواهر گرامی در حق من روا داشتند،الان دارم دفترچه کنکور ایشان را با زبانی کاملاً خوش پر میکنم.و این فقط یکی اش بود...
نتیجه گیری اخلاقی:الان وقت مناسبیه که بدون برگشت هر نوع ترکشی،هر چی دوست دارین تو سر من بکوبونین.
متمم1:چنانچه در زمان مقرر شده اقدام نکنید،بنده هیچ مسئولیتی در برابر سر و پتک شکسته ی شما نخواهم داشت.
متمم 2:سری که درد نمیکنه دستمال نمیبندن....
.........................................
دوست جون عزیزم،این کتابی که به من امانت دادیش رو مگه هدیه دادی که یادم نمیاری که برات پسش بیارم.
........................................
در این مکان درس و مشق و امتحان و پروژه و هزار کوفت و زهرمار دیگه در انواع رنگها و طرح ها یافت میشود.وراجی بیش از این جایز نمیباشد....


پنجشنبه 4 دی ماه سال 1382

دیروز یه ژاکت خوشگلِ مامانیِ ملوسِ نازِ لطیفِ نرمِ ظریف خریدم.(ممکن بود بمیرم اگه نمیگفتم.بله،بله میدونم که لوسم،لازم نیست بهم تذکر بدین...)
...........................
این استاد کامپایلرمون آخر ترمی،دوباره یه پروژه فجیع داده...نمیدونم چه خاکی تو سرم کنم.اصلا نمیدونم این برنامه جدیده رو چه جوری توی اون برنامه قبلیه بچاپونم...والا...جداً باید برم خر بیارم و چند صد منی باقالی بار کنم.
...........................
وای که من چقدر مرده ی آهنگای سیما بینام....(اینو هم باید میگفتم،میدونید که ممکن بود...)
..........................
آدم وقتی امتحان شبکه داره،بیشتر وراجی نمیکنه...


سه شنبه 2 دی ماه سال 1382

تمام این حرفا رو دیروز میخواستم به ملت بزنم،ولی بجاش هیچی نگفتم:

ساعت 9 صبح:
مامان عزیز گرامی،من دیرم شده.میتونی اینو درک کنی؟؟
ساعت 9:15 صبح:
ببخشیدا،شرمنده،ولی شما که عرضه نداری صبح به صبح صورت بچه ات رو بشوری،خیلی بیجا کردی که ازدواج کردی...
ساعت 9:30صبح:
ببخشید آقاهه،میشه لطفاً اینقدر زل نزنید بهم.آخه این کتاب دست من خیلی کلفت تر از این دندونهای تیتیش په په ای شماست.اتفاقه دیگه،ممکنه پیش بیاد...
ساعت 9:45 صبح:
احمقانه ترین سوالی که ازم شد:تو هر وقت میخوای بری دانشگاه،فرمژه میزنی؟؟(یا یه چیزی تو همین مایه ها).خیلی دلم میخواست بهش بگم:برو بابا حال داری،دل خوش سیری چند؟خدا شفاتون بده....ولی بجاش گفتم:من خیلی هنر کنم از خونه که میخوام بیام بیرون،ساعتم رو جا نمیذارم...
ساعت 10:15 صبح:
استاد گرامی،میشه لطفاً اینقدر تند تند حرف نزنی.خفه ام کردی....
ساعت 10:40 صبح:
ببین آقاهه،بعد عمری من یه جزوه خواستم،چی شد یهو جو گرفتت.من تره هم برات خرد نمیکنم،اونوقت تو برام کلاس میذارم.پاشو،پاشو برو این افاده ها رو برای یکی دیگه بیا...بدو...
ساعت 10:48 صبح:
با عرض شرمندگی،میشه اینقدر سیگار نکشین.الان جیغ میکشما...
ساعت 11:15 صبح:
خیلی ببخشیدا خانم محترم،ولی شما که بلد نیستی چادر سرت کنی،برای چی سرت میکنی؟؟حالا خیلی اصرار داری چادر سرت کنی،بکن.اما نه دیگه با کفش پاشنه 800 سانتی.یهو دیدی شیطون رفت تو جلد یکی و پاشو گذاشت رو چادرت،اونوقت بد جوری کله ملق میشیا...
ساعت 12:30 ظهر:
دختر خاله عزیز این وقت ظهر زنگ میزنی که چی آخه؟؟؟؟
ساعت 1:15 ظهر:
قربون اون شکل ماهت برم عزیزکم،میشه لطفاً گورتو گم کنی از اتاقم،میخوام شبکه بخونم.اصلاً مگه تو کنکور نداری بچه؟؟
ساعت 3 بعد از ظهر:
خب خیلی هم بد نیست که آدم نتونه جلوی زبونشو بگیره،برای اینکه بعدش نمیدونی چی میشه که برات Have a Nice Yalda Night میفرستن...دختر پسره خیلی ناز بودن،مخصوصاً دختره که آستین لباسش شبیه آستین اون لباسته که دو دفعه بیشتر نپوشیدی ولی 80 نفر بهت گفتن:چقدر خوشگله،خیلی بهت میاد.....طراحش خیلی خوش سلیقه بوده ولی اگه اناره گرد بود خیلی خوشگل تر میبود.تازه برفاشم تند تند میومد پایین...ولی در کل آدم یاد کارتن های شیک میوفتاد....
آهان، تا یادم نرفته:خیلی ممنون،تشکر...
ساعت 3:30 بعد از ظهر:
بابایی محترم،میشه آتیش نسوزونی،میخوام بخوابم....
ساعت.... :
دیگه بقیه نداره،بقیه اش رو یا خوابیدم یا شبکه خوندم....
ساعت الان :
من:خیلی حرف زدی عزیزم،نمیخوای خفه شی؟
من:چشم...
من:ممنون....

 


<<    1      2   
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113965