ONLINEIRAN.IR Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 بهمن ماه سال 1382

بعد از کلی بررسی و جستجو و فضولی و مشاوره و بالاخره نتیجه گیری،به دو نتیجه کلی رسیدیم که باید پیرو نوشته قبل به حضور شما هم میرساندیم.
نتیجه گیری اول:چه رأی دادن،چه رأی ندادن،هیچ کدام مثمر ثمر نخواهد بود....
نتیجه گیری دوم:به قول ایشون:ما در طول تاریخ همواره خاک بر سر بوده ایم و کاریشم نمی شود کرد.....
اصل اول و آخر:هیچ وقت برای ترغیب مردم به انجام کاری،برای اون تبلیغ نکنید.....تعجب میکنم که همه این اصل رو میدونن،اما به اون یه ذره هم عمل نمیکنن....
بنده از اینجا اعلام میدارم که پای خود را از سیاست و سیاست بازی کنار میکشم.باشد که پروردگار به همگان شفا دهاد....

بعد از اون همه گیج و ویجی که زدی تا به یه نقطه عطفی برسی،خوردن چایی با طعم توت فرنگی خیلی میچسبه...

میدونی عزیزم،به خاطر همین اصله هست که تا حالا خفه خون گرفتم و هیچی نمیپرسم.آخه میترسم رم کنی و فرتی خودتو پرت کنی توی چاه......بازم سکوت میکنم.آخه کنار چاه قدم زدن بهتر از ته چاه رفتنه.....امیدوارم درک کنی....

«این راهی که انتخابمان کرده است
تا آخر قصه
در ما می رود»
"شهرام بهمنی"


پنجشنبه 30 بهمن ماه سال 1382

آقا جان رأی نمیدیم یعنی چی دیگه؟؟؟؟؟؟؟رأی ندیم که بعدش بقیه ای که میان رای میدن(که همه میدونن چه جور کسانی هستند)مجلس رو در دست بگیرن!!!!!!!!! اگه این نامه که توی وبلاگ ایشون هست،درست باشه،برای چی باید اینقدر از مجلس ناامید باشیم....یک کلام بگم،من برای این که اون آقاهه ی مزخرف افراطی رآی نیاره،دارم میرم به رقیبش رأی بدم.....همین جوری بشینم و رأی ندم که اون آقاهه رآی میاره که.اون وقت خاک بر سرمون میشه......شما هم بیخود خودتون رو لوس نکنید که بد وبدتر هیچ فرقی ندارن و ما به عنوان اعتراض رای نمیدیم....دهه.فکر کردید حالا اگه اعتراض خودتون رو هم نشون دادید،خیلی کار مهمی انجام شده و همه چی اصلاح میشه!!!!همه چی درست میشه!!!!نه جونم،هیچکی ککش هم نمیگزه.........مجلس رو در دست بگیرید...اینقدر قلدر بازی در نیارین،یه ذره سیاست به خرج بدین دیگه..از من گفتن بود.

ما که بعد عمری سیاسی نویسی کردیم ولی دیگه تکرار نمیشه...من از این سیاست بازی ها خیلی متنفرم....
........................................................................
آخ.رئیس دانشگاه عزیز،چقدر حرکات و رفتارت تابلو و قابل پیش بینی بود.اونقدر تابلو که دیگه بعد از زدن حدسم،منتظر دیدن نتیجه نمیشم.چون نتیجه کاملاً مشخصه....عزیزم برای چی اینقدر روشن و واضح شدی!!!!!!!!
.........................................................................
بحث سر صدامه که چرا آبش از آسیاب افتاده و هیچ خبری ازش نیست.بابایی میگه محاکمه اش که بکنن که پته ی همه رو میندازه روی آب. مامان میگه:خدا نیامرزتش.چقدر ملت بدبخت رو شب و روز و وقت و بی وقت بمببارون کرد.(اون قدر بی فرهنگ بوده که نمیدونسته باید وقت قبلی بگیره!!!)بعدشم خطاب به مستر بابا میگه:یادته یه بار که بمبارون بود،فیروزه رو فراموش کرده بودیم و خودمون رفته بودیم پناهگاه.بابایی میخنده و میگه:آره.من:ببخشید!!!!!!!
میبینید،واقعاً میبینید.حالا شما بگین،شرم آور نیست؟؟؟منو یادشون رفته بوده.حالا خوبه من بچه اولشون بودم و اون موقع فقط من بودم.اگه هشت تا بچه قد و نیم قد بودیم دیگه میخواستن چیکار کنن!!!!!!!!!اصلاً چه معنی میده آدم بچه شو جا بذاره.اونم توی بمبارون...همیشه یادتون باشه:خورشید همیشه پشت ماه نمیمونه و یه روزی حقیقت روشن میشه.....
من الان اعلام میکنم که از سمت بچه ی مامان بابام بودم استعفا میدم و همین فردا میرم توی روزنامه ها آگهی پدر مادر جدید میدم،در آگهی مشخصات بدین گونه ذکر خواهد شد:
۱- خوشگل و خوش تیپ باشن..(من تا حالا با مامان بابای خوشگل و خوش تیپ زندگی میکردم.تحمل مامان بابای بد قیافه رو ندارم...)
۲- جوون باشن.حتی الامکان هم سن و سال خودم،اگه کوچیکتر از خومم بودن که چه بهتر.(میدونید این جوری دیگه اختلاف نسل و سن و اینا وجود نداره و دسته جمعی میتونیم جلف بازی در بیاریم)
۳- مهربون باشن...(گفته باشم ها.من اصلا عادت ندارم کسی بهم بگه بالا چشمت ابروه)
۴- و از همه مهمتر این که منو توی بمبارون جا نذارن...


چهارشنبه 29 بهمن ماه سال 1382

هوم؟خیلی پررویی اگه فکر کردی مُردم....

شنبه خیلی شیک نرفتم دانشگاه(حسش نبود،منم به خودم مرخصی دادم)،خیلی شیک تر هم غیبت خوردم.

یک شنبه هم کلی از دست اون پسره خندیدم(برای اطلاع مریم:همونی که درسش خیلی خوبه و همش هم تاتر بازی میکنه،بیخود هم نپرس چون فامیلش رو نمیدونم)،آخه با اون لهجه مضحکی که به خودش گرفته بود گفت:آقا نِگَ دارِت...

دوشنبه هم کلی پول تاکسی دربستی دادم تا به کلاس این استاده ی لعنتی برسم،عوضی نیومد.با کمال خیطی برگشتم....

چه بامزه!!استاد مهندسی اینترنتمون،همون استاد کامپایلرمون هست.امروز برگشتم بهش گفتم:استاد پروژه نمیدین؟!؟!؟؟!!!..... اصولاً با اینکه این استاده رو کلی قبولش دارم ولی خیلی از دستش کفریم.پروژه به اون شیکی و ماهی تحویلش دادم،شاسکول فقط یه نمره بهم داده.مسخره!!!!

وایییییییییییییییییی.این استاد ریاضی مهندسیمون عین فرفره میمونه.ویژی درس میده،فرتی هم تمرین.کچل شدم امروز تا تمرینش رو نصفه حل کردم...

این بود انشاء من،در مورد اینکه" سه چهار روز گذشته را کدوم گوری بودید؟"!!!!!

آخ تا دلتون بخواد این چند روزه که مهمونی بازی داشتیم این پریا رو چلوندم و ماچش کردم.شیطون بلا تا منو میبینه کلی برام دست دسی میکنه...

خطاب به چند نفر:
-- فعلاً قصدش رو ندارم،بنابراین بهت پیشنهاد میدم خودت بری خودت رو بکشی...

--چشم...دیگه چی؟؟؟فرمایش دیگه ای نبود؟؟!!!؟

-- دوست من،من که گفتم شما استعداد حدس زدن رو ندارید،چرا تلاش بیهوده میکنید.در ضمن به نظر من چندان فرقی هم نکرده.ببینم،میخواستی مثلاً زیادی توی ذوقم نزنی؟؟؟؟

-- کی میشه تو این امتحان لعنتیت رو بدی...آخه میخوام یه ذره مشاوره بهم بدی...شرمنده که اینقدر با کمال پررویی نیت رزیلانه ام رو بهت میگم.

--میشه لطفاً قیافه منحوستون رو دیگه نبینم....

آها...یه چیزه دیگه.من میگم نباید رأی بدیم،اما پسر خالهه میگه باید رأی سفید بدیم(تازه گفته باید علامت ضربدر بزنیم تا نتونن توش اسم بنویسن).خب نظر شما چیه؟؟؟

زاستی خیلی ننر تشریف دارید که اهل هدیه دادن نیستید.شرمنده،ولی میمردم اگه اینو نمیگفتم.

کلی با این شعره حال کردم:
«آخر اتوبوس جای باحالیه واسه لنگر انداختن.
می شه کلی بلند بلند خندید و حال کرد.
با بچه هایی که تا سینه از پنجره اومدن بیرون و میگن جونمی جون و فریاد می کشن،
یه جوری جیغ می زنن که پرده گوش آدم میخواد پاره بشه!
اونجا میشه کلی سر به سر آدما گذاش،اونم وقتی که اصلاً انتظارشو ندارن،
و بعد کنار پنجره خروج اضطراری کرکر خندید.
میشه کلی پا کوبید و دست زد و آواز خوند
بچه های ته اتوبوس هم مثل رهبر ارکستر دستاشونو بالا و پایین می برن.
چه جار و جنجال محشری،عین زنبورای تو کندو!
ولی حیف که من این جلو گیر افتادم
آخه باید رانندگی کنم.
"لین هاکلی"


جمعه 24 بهمن ماه سال 1382

میدونید،امروز که داشتم ملافه های لحاف ندا را میدوختم(فعل درستش رو نمیدونم چیه؟؟پس دوزی؟؟؟؟کوک زدن؟؟؟!!!)به این فکر میکردم که من چرا نباید یه سیاه پوست باشم که مثلاً توی تونس یا مراکش دنیا اومده باشم،توی یه خانواده ی فقیر...که فرضاً نه تا هم خواهر برادر اضافی دور و برم بپلکه؟؟؟یا اونا با این زندگی مزخرفی که دارن چه غلطی میکنن؟؟؟؟؟؟؟یا اینکه چرا همه ی ما به جای این فکر،مدام به زمین و زمان بد و بیراه میگیم که چرا نباید توی یه کشور متمدن و پیشرفته دنیا اومده باشیم،توی یه خانواده ثروتمند....هان؟جداً چرا؟چرا فقط یه طرف سکه رو میبینیم....میدونید.من به یه نتیجه حداقل برای خودم رسیدم و اون اینکه هر جای دنیا که بودم،قرار بود به همین پوچی برسم و مدام تکرار کنم که از زندگی مسخره ای که دارم متنفرم....میدونید،من این نظر رو فقط در مورد زندگی خودم ندارم.باور میکنید که این نظر رو در مورد زندگی شماها هم دارم(معذرت میخوام)!!!!!میدونید من اصلاً فلسفه ی این مسخره بازی رو نمیدونم.آیا واقعاً لازم بوده این مسخره بازی راه بیوفته(منظورم همه چی هستا).میدونید کلی به این موضوع نگاه کنید.آیا واقعا لازم بوده این همه آدم مثل مور و ملخ به وجود بیان و بعدش بمیرن و بعدشم حساب پس بعدن و بالاخره هر کسی به سزای اعمالی که انجام داده برسه؟؟؟آره واقعا همه ی اینا لازمه؟؟؟که چی مثلا؟؟واقعاً که چی؟؟؟؟؟این همه الم شنگه به خاطر چی؟؟؟؟؟حالا فرض کنید این الم شنگه هم نباشه(یعنی ماها و بقیه موارد)،خب به جاش چی باشه؟؟؟؟جداً تا حالا فکر کردید چی میتونست به جای اینا باشه؟؟؟؟؟یا اصلاً بایستی چیزی به جاش باشه؟؟؟؟میدونید به نظر من خیلی هم لازم نیست چیزی باشه!!!! من جداً قصد خدا رو از اینکه چیزی باید باشه،نمیفهمم؟؟؟یا اینکه اون باید به خاطر همه اینا به من حساب پس بده؟؟؟؟آره واقعا باید تک تک این موارد رو برای من توجیه کنه؟؟؟حالا اومدیم و خواست حساب پس بده،اونوقت مغز من گنجایشش رو داره؟؟؟خب چرا مغز من نباید گنجایشش رو داشته باشه؟؟؟ آیا این موضوع مشکل منه؟؟؟پس میخواستین مشکل کی باشه؟؟؟؟؟حالا همه ی اینا به کنار،فرض کنیم برای جواب اینا راه حلی نباشه(یا فهمیدنش خیلی مشکل باشه).واقعاً من باید این چندر غاز عمرم رو برای فهمیدن اینا بر باد بدم.میدونید هر کار دیگه ای هم که بخوایم انجام بدیم باز هم بر میگردیم به همون مسخرگی و مضحکی زندگی هامون!!!! ما توی یه حلقه ی loop افتادیم،یه حلقه که نمیشه ازش خارج شد.....کار لحاف ندا تموم شده و من دارم به این موضوع فکر میکنم که آیا بقیه آدم ها هم به همه ی این موضوع ها فکر میکنن؟؟؟آیا جوابی براش دارن؟؟؟یا این که چقدر ممکنه براش وقت بذارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ....

تنها نتیجه ی اخلاقی:خیلی هم لازم نیست که آدم برای ملحفه کردن لحاف خواهرش،قبلش لاک بزنه

(دلیلشم کاملاً مشخصه،چون لاکی به دستتون نمیمونه)!!!

چه وحشیانه!!!من فردا باید برم دانشگاه....دعوا درست نکنم خوبه.....

میتونی تصور کنی من جداً نفهمیدم که آخر این فیلم ایستگاه متروک یعنی چی؟؟؟تازه مسخره تر این که هر کس به جز لیلا حاتمی،که حرف میزد،من نمیفهمیدم چی میگه.دقیقاً همون مشکلی رو که با پسر خاله،دخترِ دختر خاله،یکی از همکلاسی هام و استاد ریزم دارم....

اهل هدیه دادن هستین یا نه؟؟؟ یه دیوار راست میخوام و یه عالمه روحیه(میخوام ازش بالا برم).کاغذ کادوش لطفاً سفید باشه،با روبان توریِ صورتی ناز کمرنگ....با یه غنچه رز سفید لطفاً...هان؟؟نه،نمیدونم مغازه دیوار راست فروشی کجاست...چی؟؟برم بمیرم!!!!خیلی ممنون واقعاً....

همه چیز امن و امان است،گل نرگسام سر جاشونن،اتاقم هنوز عین میدون جنگه،من حوصله ریاضی مهندسی رو ندارم.تازه،دیروزم دو تا کتاب خریدم،فعلاً هم با کمبود دلَم دیمبیل شنیدن مواجهم....خاله جان فردا تشریف فرما میشوند،با کلی فک و فامیل دیگه.مطمئناً بنده چندان اعصاب نخواهم داشت،مرتب لبخند خواهم زد،چشمم کور پذیرایی خواهم کرد و دنده ام نرم(شما تلفظ کنید دَندَم نرم)در حین سخنرانی های مزخرفشان،سر تکان خواهم داد(البته بدون گوش شنوا).

همه چیز عالی میگذره،در نهایت مزخرفی....چرا نمیخوای اینو باور کنی!!!!!

«اتاق رختکن بوی بدی میده.
و کفشای ژیمناستیک منم بوی پا میده
جورابام یه بویی میده انگار از پنیر درست شده
یا از گوشت فاسد و گندیده.
همه توالتا گرفته
و زمینا خیس و لیزه
بوی عرق همه اس.
اتاقکای دوش بوی نا گرفته
لباسای ژیمناستیک همه خشک و سفته
هوا پر از بوی گند دئودورانته
اگه جرات داری نفس بکش!
من آدم خیلی باهوشی نیستم
اما تا اونجایی که عقلم میرسه
به جای کلاس آمادگی جسمانی
باید بگن کلاس آمادگی ادراری.»
"نیل لوین"


پنجشنبه 23 بهمن ماه سال 1382

تا حالا با آهنگهای سیاوش قمیشی،بابا کرم رقصیدین؟!!؟؟؟امتحان کنید....شرط لازم:یه مخ معیوب...

اتاقم شده عین میدون جنگ.انگار این اتاق فقط وقتی امتحان دارم باید روی تمیزی ببینه.

این اتفاقی که برام پیش اومده،جداً کارم رو راحت تر کرده.ولی من هنوز از اتفاق افتادنش متنفرم.برای این که جزء برنامه ریزی های من نبود.هیچ جور نمیتونم کنار بیام باهاش...

وقتی وبلاگ نارنج رو خوندم،پیش خودم فکر کردم که اگه من 40 سالم شد،50 سالم شد،میخوام بگم دوران جوونیم رو چه جوری گذروندم؟؟؟؟چی باید بگم؟؟؟بگم درس خوندم،همین؟؟؟؟واقعاً همین و نه هیچ چیز دیگه.............از زندگی لعنتیی که دارم متنفرم....یه مسخره بازی محض.زندگی صحنه ی تاتره و من نقش یه مرده رو زندگی میکنم.......
پوچه...
پوچه...
پوچه....
پوچه...
زندگیم پوچه....

«امروز نان دارم
قلب دارم.
دارم
روزنامه را مرتب میکنم
روز را
برای خودم
که خیلی وقت است مرحوم شده ام.»
"شهرام بهمنی"
...................................................................
شعورت کجا رفته؟؟؟چرا انتظار داری زندگیت پر از شادی و شور و نشاط و خنده باشه....زندگی که سیرک نیست....


چهارشنبه 22 بهمن ماه سال 1382

یه چیز خیلی بامزه ای کشفیدم.این که اگه من یه خواسته ای رو در نظر بگیرم و اونو هدف خودم قرار بدم و با تموم انرژیم برای رسیدن به اون هدف تلاش کنم،مطمئناً موفق نمیشم.چرا؟؟؟نمیدونم.ولی بارها این موضوع برام ثابت شده.بقیه موفقیت های نسبیم(چون موفقیت هایی نبودن که من با اراده و تصمیم خودم بهشون رسیده باشم)رو مدیونِ بی خیالی هام،سر به هوایی هام و ریلکس بودن بیش از حدم هستم.میدونید،همه ی اینا به طرز وحشتناکی مسخره و مضحک و دردناکه....

شستن سرامیک ها با وایتکس نتیجه ی عالی ای داره،البته با دستکش و ماسک.....

گل نرکس های روی میزم کاملاً خشک شدن ولی هنوز خشگلن و من دلم نمیاد بندازمشون دور.آخه کی میاد گل رو بندازه سطل آشغالی،هر چقدر هم که خشک و پژمرده شده باشه....من از این حرکت،جداً انزجار دارم....

هیچ وقت سلیقه ی دیگران رو جدی نگیرید،چون اون سلیقه ی اوناست نه شما.بنابراین خیلی راحت میتونید،فیلمی که با سلیقه یکی دیگه انتخاب شده، رو نیمه کاره رها کنید.و مدام مسخره بنامیدَش...

عسل بانو / عسل گیسو / عسل چشم/ منو یاد خودم بنداز دوباره/ بذار از ابر سنگین نگاهم /بازم بارون دلتنگی بباره.....
چه شعر مضحکی جداً....فکر نمیکنید زیادی عسلیه....ببخشید،عسل گیسو دیگه چه صیغه ایه؟؟؟؟؟

بوی فندوق سوخته میدم...آخه مامان بزرگم واسم تجویز کرده....چرا نباید بذارم مامان بزرگم دلش خوش باشه...

«برنامه کودک امروز هم پینوکیو ندارد.
خیالتان راحت باشد!
هرگز به یادتان نمی آورم دماغتان دراز شده است.»
"شهرام بهمنی"
دوست عزیزم با خیال راحت به دروغات ادامه بده،امکان نداره به روت بیارم که دماغت تا چه اندازه،دراز شده....


دوشنبه 20 بهمن ماه سال 1382

زنده است.شاید اگه سه ماه پیش اینو میفهمیدم،خوشحال میشدم.ولی دیشب هیچ احساس خاصی نسبت به این که حالش خوبه،پیدا نکردم.....چند روز پیش گفتم:اتفاقات عادی میشن ولی فراموش هرگز...حالا میگم:اتفاقات فراموش نمیشن ولی عادی چرا........
................................................
مسخره است،اما واقعیت اینه که همه ی ما محکوم به زندگی کردنیم و بعدشم محکوم به مرگ.و راه دومی وجود نداره.یه مرگ اجباری به همراه یه زندگیِ اجباری تر...
هِی...تویی که این اَلم شنگه رو راه انداختی،تو دِه شما ظاهراً اسمش اختیاره،اما شخصیت محترم،دوره زمونه عوض شده،چون الان دیگه اسم اینا جبره،جبر....حالا بیا و درستش کن...
..............................................
نیستی!!دلم واست تنگ شده.میشه لطفاً با نبودنت برام عادی نشی......
..............................................
«این قلب من است
که در خیابانهای بی نام
در سینه ام چلاق میرود.
باید توجه کرد
چراغ های قرمز
بی جهت جریمه ام می کنند.»
«باز هم میگویم این اشک نیست
این جا ما عادت کرده ایم
هر روز پیاز خورد کنیم!»
"شهرام بهمنی"


   1      2      3    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
-->
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 108687