|
چقدر از پرتقالهایی که فقط شیش کیلو پوست دارن،بدم میاد.بجاش از از پرتقالهای قرمز مَلَس،خیلی خوشم میاد....
واقعاً متنفرم از این اینکه یه عالمه موجود بدبخت رو میکشن تا ماها بخوریمشون.الهی کوفت بخوریم حالا دیگه....
شک نکن،خودم بودم.کار خاصی هم نداشتم.فقط داشتی با یه فیروزه ی چوبی حرف میزدی......
فقط یه کم!!!!!اینایی که نوشتم هموشون چرت و پرتن.....روت نشد بگی یا متوجه نشدی؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی بد اخلاقم،خودم بیشتر بقیه عذاب میکشم....
دیگه روحیه ی شاد و شنگول و شیطونم رو ندارم.حتی دیگه روحیه حساس و لطیف و شاعرانه ام رو هم ندارم.ولی تا دلت بخواد پُرم از حسهای نفرت،خشم،و عصیانگری.......
سه روز گذشته،ولی من نتونستم این موضوع رو حتی یه ذره فراموش کنم....یه کم عجیب نیست؟.البته که نیست.اتفاقات عادی میشن،ولی فراموش هرگز.....
من باید هر چه سریعتر خودمو به یه کتابفروشی برسونم....
کاش یه کم،کمتر زر میزدم....
جان مریم چشماتو وا کن / سری بالا کن / در اومد خورشید / شد هوا سفید / وقت اون رسید / که بریم به صحرا / وای نازنین مریم ......دارم اینو گوش میدم..
یه کم همه چی ساکت به نظر میاد....
|