جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 19 بهمن ماه سال 1382

دو دسته آدم هستن،که جداً خیلی بامزه هستن:یکی آدمایی که به طرز وحشتناک و ضایعی،اعمال و رفتار و عکس العمل هاشون پیشگویی پذیره، و دوم آدمایی که رفتار و اعمال و عکس العمل هاشون،به طرز فجیعی عیر قابل پیش بینیه.مخصوصاً اون عده ای که عکس العمل هاشون اصلا به شخصیاتی که دارن،نمیخوره.....میدونید،جداً بامزه هستن....

من فیلمایی مزخرف تر،مسخره تر،آشغال تر از فیلمایی که محمد رضا گلزار توش بازی میکنه ندیدم.کسی مزخزف تر سراغ داره؟؟؟بفرما،بیاد بگه،خودم بهش جایزه میدم....

"صدای سه تار زنگدار و ظریف و درونی است...(بقیه اش بماند،چون زیادی دستم رو میشه)."حالا میفهمم چرا از صدای سه تار بیشتر از هر ساز دیگه ای خوشم میاد....

من 18 سالگی گواهینامه ام رو گرفته ام و حالا گذاشتم لب کوزه و آبشو میخورم.از قدیم گفتن بچه ای که رانندگی مامانش بیسته،عمراً ماشین دستش بیوفته.....

"مردا یه سالشون که باشه بچه ان،هشتاد سالشونم که باشه،بچه ان."از فرمایشات مامان بزرگا...
الکی هم غر غر نکنید،شما بهتر میدونید یا مامان بزرگاتون.....(به جون خودم من بی تقصیرم،برید مامان بزرگای خودتون رو دعوا کنید)....

آخی...الان تاره دارم میفهمم چه صبر ایوبی داشته.....
..................................................................
-- نه.
-- چرا.
-- نه.
-- چرا.
-- نه.
-- چرا.
-- گفتم نه.
-- آخه چرا؟؟
-- برای اینکه انرژی هدر دادنه...
-- چرا؟؟
-- برای اینکه نرود میخ آهنین در سنگ...
-- چرا؟!؟!؟
-- برای اینکه بعضیا بی لیاقت دنیا اومدن...
-- چرا؟؟؟
-- چرا و درد،چرا و کوفت،چرا و زهرمار،چرا و حناق...
-- تو چرا اینقد..........
-- ساکت......
.........................................................................................
هیچی نیست،هیچی...
خالیه...

 


شنبه 18 بهمن ماه سال 1382

میدونید درجه خنگ بودن،فرق داره.بالاخره هر کسی یه درجه اش رو داره.مثلاً درجه خنگولیت من،ماکزیممه.یکی از مواردی که ادما میتونن میزان خنگ بودن خودشون رو بسنجن،اینه که وقتی دچار مشکلی میشن،چقدر طول میکشه مغزشون از قفل بود بیرون بیاد و راه حلی برای مشکلشون پیدا کنن.بعضیا ممکنه اصلا مخشون کلید نکنه و شروع کنن به تجزیه و تحلیل و بالاخره مشکل پیش اومده رو دو در کنن.بعضیام مثل منِ خنگول،بعد از سه روز،مخ تابدارشون از هنگ بودن در میاد.بله،بنده ی آخرِ آی کی یو،بالاخره 4 صبح امروز،دیدم ای بابا،کلی بیخودی دارم خودم رو میندازم توی هچل،در حالی که به راحتی میشه این مشکل رو دور زد.حالا خوبه که کار از کار نگذشته بود و دیر نشد بود.....

من نمیدونم چه جوریه که وقتی این عرب ها حرف میزنن،گلو درد نمی گیرین.من که همش فکر میکنم استخون ماهی توی گلوشون گیر کرده از بس که به گلوشون فشار وارد میکنن....

من از این فیلم مسخره ی صورتی خیلی خوشم اومد....

مریمی دندونت خوب شد؟؟؟؟؟؟

من منتظرم هر چه زودتر هفت اسفند بشه،بیسکویتم رو زود بخورم،بیام......

اممممم.....یادم رفته بود که نباید عصبانی با دیگران حرف بزنم.امان امان از این زبون من.قول میدم سرشو بچینم....

شادی جونم،خوشحالم که هستی.وگرنه تنها میموندم......


جمعه 17 بهمن ماه سال 1382

چقدر از پرتقالهایی که فقط شیش کیلو پوست دارن،بدم میاد.بجاش از از پرتقالهای قرمز مَلَس،خیلی خوشم میاد....

واقعاً متنفرم از این اینکه یه عالمه موجود بدبخت رو میکشن تا ماها بخوریمشون.الهی کوفت بخوریم حالا دیگه....

شک نکن،خودم بودم.کار خاصی هم نداشتم.فقط داشتی با یه فیروزه ی چوبی حرف میزدی......

فقط یه کم!!!!!اینایی که نوشتم هموشون چرت و پرتن.....روت نشد بگی یا متوجه نشدی؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی بد اخلاقم،خودم بیشتر بقیه عذاب میکشم....

دیگه روحیه ی شاد و شنگول و شیطونم رو ندارم.حتی دیگه روحیه حساس و لطیف و شاعرانه ام رو هم ندارم.ولی تا دلت بخواد پُرم از حسهای نفرت،خشم،و عصیانگری.......

سه روز گذشته،ولی من نتونستم این موضوع رو حتی یه ذره فراموش کنم....یه کم عجیب نیست؟.البته که نیست.اتفاقات عادی میشن،ولی فراموش هرگز.....

من باید هر چه سریعتر خودمو به یه کتابفروشی برسونم....

کاش یه کم،کمتر زر میزدم....

جان مریم چشماتو وا کن / سری بالا کن / در اومد خورشید / شد هوا سفید / وقت اون رسید / که بریم به صحرا / وای نازنین مریم ......دارم اینو گوش میدم..

یه کم همه چی ساکت به نظر میاد....


پنجشنبه 16 بهمن ماه سال 1382

نشد یه بار ما افسرده بشیم و بیایم تو وبلاگمون نق بزنیم و به زمین و زمان بد و بیراه بگیم و ملت فکر نکنن که ما عاشق شدیم.بابا جون من،آخه من عشقم کجا بود که دچار شکست در عشق شده باشم.(یه ذره عاقل شین دیگه،تا ما میایم افسرده شیم میاین برامون داستان میبافین و کلی نصیحت).
دیروز پکیدم از خنده،از دست اون بنده خداهه.اومده میگه که این جور اتفاقا برای هر کسی پیش میاد و تو باید قوی باشی و اصلاً هم اتفاق خاصی نیوفتاده که تو خودت رو ناراحت میکنی.(پیش خودمون گفتم بابا روانشناس).بعداً میدونید آخرش در اومده چی گفته؟؟؟گفت:ناراحت نباش،بالاخره یا خودش میاد یا نامه اش میاد یا خبر مرگش....بابا کوتاه بیا،تو هم ما رو گرفتیا....
آقا جون من اعصاب ندارما،یهو دیدی از زبونم یه چیزی در میره،اونوقت دعوا درست میشه.،تو رو خدا از این قوه ی تخیلتون کمتر میدون بدین .......
....................................................
تنها چیزی که توی وجودم وول میخوره،سرکشی و عصیانگریه......نمیتونم این موضوع رو برای خودم حلش کنم.احساس میکنم که فقط میتونم با تموم قدرتم،تحملش کنم.بیچاره مامانی،فکر میکنه افسرده شدم و هی میگه اتفاقی که نیوفتاده،برای خیلی ها ممکنه پیش بیاد،تو هم یکیش......اما من بشدت از اتفاق افتادن این ماجرا،احساس تنفر میکنم.چون پیش بینیش نکرده بودم و برای اتفاق نیوفتادنش هم کلی زحمت کشیده بودم.ولی همه چی واروونه از آب در اومد.با تمام وجود کفرم در اومده و حرصیم.اعتماد بنفسم بر باد رفته و خودم رو شکست خورده میبینم.
.................................................
« حرف " ا " از ته چاه،آه کشید:
-- من ته چاه اسیرم.ای وای،دارم میمیرم
کمک کمک " د " دلیر،برس به داد این اسیر
" د "دلیر اینور دوید،اونور دوید،بالا پرید،پایین پرید،زور زد و فریاد کشید،اما به جایی نرسید....»
از کتاب :یک حرف و دو حرف...
داشتم کتاب "انسان فضا طراحی" میخوندم،ولی ته اش به این کتاب یک حرف و دو حرف کودکان رسیدم...میدونید اصلا هم خنده دار و تاسف بار نیست....


چهارشنبه 15 بهمن ماه سال 1382

زندگی کردن،اعصاب میخواد که من ندارم.
جیره ی من خیلی وقته که تموم شده......

کج شانسیم،بوی گندش همه جا رو برداشته........

هی تو،تا آخر عمرم فراموشت نمیکنم.تو باعث شدی از اون یه قطره اعتمادی به نفسی که برام مونده بود،حالا یه اتمشم باقی نمونه....

"زندگی رسم خوشایندی است".سهراب این یه مورد رو مثل سگ دروغ گفته.چون اتفاقاً اصلاً هم رسم خوشایندی نیست.

چطور باید روشنی های زندگی رو ببینم وقتی افتادم ته چاهی که تا لبش پر لجنه......

یکی خوبه؟دو تا چطور؟ده تا؟صد تا؟؟؟؟؟؟کدئین رو میگم.

روزگار هر طور عشقش بکشه،برات آش میپزه.بهتره به خودت زحمت ندی....

تا حالا جسمم داشت روحم رو به دنبال خودش میکشید.حالا موندم چه نعش کشی قراره بیاد جسمم رو بکشه....

میتونی درک کنی حالم چقدر خرابه.به هر حال بهتره درک کنی، وگرنه....

بهتره یه مدت برم خفه خون بگیرم....


یکشنبه 12 بهمن ماه سال 1382

هفت و نیم صبحه.هوای سرد زمستونی میخوره توی صورتم...میشینم روی آخرین صندلی اتوبوس و سرم رو تکیه میدم به شیشه...کسی رو نمیبینتم و شروع میکنم زمزمه کردن:
((بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه،محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به اواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
--از این عشق گذر کن!

سنگینی نگاه یکی رو حس میکنم،سعی میکنم بدون این که مستقیماً بهش نگاه کنم ببینم چه جور آدمیه....حدوداً 45 ساله است،با مانتو مقنعه مشکی،کاملاً صورتش رو برگردونده طرف من.لابد فکر میکنه عاشقم یا دیوونه...شعر به جاهای مورد علاقه من رسیده.باید یکی رو انتخاب کنم:بیرون اومدن از زیر نگاه خانمه یا لذت خوندن بقیه شعر.........

یادم آید تو به من گفتی:
-- از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب آیینه ی عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا،که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم:«حذر از عشق؟!-ندانم
سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
چو کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم...»
باز گفتم که:«که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب،ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!))

صورتم رو برمیگردونم طرف خانمه،نگاهش رو میدزده....دو ایستگاه بعد پیاده میشه،هنوز هوای سرد زمستونی به صورتم میخوره...
..............................................................................................
شاید لازم باشه بعضی وقتا از نگاه دیگرون فرار نکنی و لذت خوندن یه شعر رو بچشی!!!
چند کلمه دیگه:
--پنج ساعت برنامه نویسی.یک سوم پروژه نوشته شده...برنامه دارم امشب با دو سوم بقیه....
--این پسرک ابله عوضی،نفر اولی بود که در حالیکه داشت باهام حرف میزد،بی قیدانه سیگار هم میکشید.مطمئنم نفر آخر هم خواهد بود.جرأت داره یه بار دیگه امتحان کنه....
-- خیلی هم بد نیست که آدم فیلم های هشت صد قرن پیش رو یه بار دیگه ببینه.(من نمیدونم چرا این آقای فرمان آرا همش در مورد مردن فیلم میسازه!!!!یا این آهنگرانی هم عجب هنرپیشه ی توپیه...)
--نمیتونم تجزیه تحلیل کنم....در واقع نمیتونم بفهمم که اتفاقی.....امم...نمیشه که بیشتر.....شاید نباید ....نمیدونم.


شنبه 11 بهمن ماه سال 1382

میدونید،صفت هایی که انسانها دارن،دو دسته هستن:1-صفات ذاتی 2- صفات غیر ذاتی(فکر کنم بهش میگن تکسیبی).صفات ذاتی یعنی صفاتی که از همون اول تو وجود انسانهاست و اصلاً نمیشه تغییرش داد و صفات غیر ذاتی که به خاطر شرایط محیطی و خانوادگی که آدما دارن،این نوع صفات رو کسب میکنن،که البته این نوع صفت رو شاید بشه تغییرش داد(گفتم شاید...).بذارید یه مثال براتون بزنم،ببینید این که مثلاً من آدم لوس و ننر و نازک نارنجی و بدرد نخوری هستم،جزو صفات اکتسابی من محسوب میشن.و اینکه من یه آدم خودخواه و مغرور و گنده دماغ و ساده و زودباور و خلی هستم،به خاطر صفات ذاتی وجود منه که متاسفانه ذاتاً تو وجود من هستن و کاریشم نمیشه کرد.البته من با هفتای اولی،چندان مشکلی ندارم ولی این سه تای آخری،بد جوری کفریم میکنه.شما دوا درمونی سراغ ندارین؟!؟!؟!؟!؟!؟


<<    1      2      3    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113910