Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 24 اسفند ماه سال 1382

زندگی مسخره تر از اونیه که بخوایم جدیش بگیریم.میدونی،جداً مسخره بازیه....میخوریم،میخوابیم،درس میخونیم،کار میکنیم،سگ دو میزنیم،دعوا میکنیم و توی سر و کله ی هم میزنیم،بعدشم کپه ی مرگمون رو میذاریم و میمیریم.

اَه،چقدر بی تربیت و عنق شدم من....من اصولاً قبل از عید خیلی شارژ و سر حالم،ولی نمیدونم امسال چه مرگم شده.مثلاً همین دیشب، یه دعوای لفظی شدید با ندا داشتم،خیلی عجیب بود.از آخرین دعوامون چند سالی میگذره،اونقدر که اصلاً درست بخاطرش نمیارم....حال این دعواهه خیلی مهم نیست،چون به کلی فراموش شده.انگار نه انگار که دعوایی بوده....

دیشب تا حدود های نیمه شب کارم این بود که این کتاب اتللو رو تموم کنم.به طرز احمقانه ای مترجم داستان،کل قصه رو توی مقدمه لو داده بود.ولی پستی و رندانه اندیشی "یاگو" و همچنین فریب خوردن های ابلهانه "اتللو" و به بازیچه قرار گرفتن تمامی شخصیت ها باعث میشد آدم از خوندن کتاب دلزده نشه و اونو تا آخر ادامه بده.شخصیت ها به طرز فجیعی شبیه ادمهای اطرافمون بودن.اینکه چطور آدم های پست و در عین حال زیرک و باهوشی مثل "یاگو"میتونن آدمهایی مثل اتللو رو به حماقت وا دارن تا آدمهایی مثل "دسدمونا" رو قربانی کنن...در کل داستان اشتباهات فاحشی هم داشت.مثلا اینکه دستمال چه جوری به اتاق کاسیو راه پیدا کرد و اینکه چرا کاسیو از بیانکا خواست یکی عین اون دستمال رو براش گلدوزی کنه و چطور بیانکا دقیقاً دستمال رو وقتی پس آود،که کاسیو و یاگو داشتن حرف میزدن و اتللو گوش وایساده بود.(در حالیکه بیانکا میتونست خیلی مواقع دیگه اینکار رو انجام بده،در هر صورت داستان باید یه طوری پیش میرفت،نه؟)

لالایی بلد بود،خیلی هم خوب خواب میکرد،اما خودش خوابش نمیبرد.روم نشد بهش بگم:تو که لالای بلدی،چرا خودت خوابت نمیبره!!!!

مریم دیدی امروز بارون اومد،همونی که میخواستی!!!!!!!!!!


عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 114077