|
این روز ها دختر خوبی شده ام... صبح زود چای درست میکنم،و بعد میبرم توی اتاق جلویی،پشت میز،روبروی آن پنجره ی قدی...کتابم را باز میکنم و خیره میشوم به آن دیوار بلند و سیاهِ روبروی پنجره.... این روزها دختر خوبی شده ام... چشم میگویم،ظرف ها را میشورم،اتاق ندا را تمیز میکنم،شعله ی گاز را کم میکنم...... این روزها دختر خوبی شده ام.... خفه میشوم... این روزها دختر خوبی شده ام... روحم را آنجا -- زیر آسمان ابری،زیر تلی از خاک -- چال میکنم... این روزها دختر خوبی شده ام... اما نمیدانم چرا هنوز سردم است...
|