سه شنبه 26 اسفند ماه سال 1382

این روز ها دختر خوبی شده ام...
صبح زود چای درست میکنم،و بعد میبرم توی اتاق جلویی،پشت میز،روبروی آن پنجره ی قدی...کتابم را باز میکنم و خیره میشوم به آن دیوار بلند و سیاهِ روبروی پنجره....
این روزها دختر خوبی شده ام...
چشم میگویم،ظرف ها را میشورم،اتاق ندا را تمیز میکنم،شعله ی گاز را کم میکنم......
این روزها دختر خوبی شده ام....
خفه میشوم...
این روزها دختر خوبی شده ام...
روحم را آنجا -- زیر آسمان ابری،زیر تلی از خاک -- چال میکنم...
این روزها دختر خوبی شده ام...
اما نمیدانم چرا هنوز سردم است...


عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113908