| |
| سه شنبه 19 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
"قران کریم،سوره:نمیدونم چیچی،آیه:بازم نمیدونم" «بخورید و بیاشامید،اما اسراف نکنید» "ترجمه:حضرت آیت الله خودم،بقیه اش هم همون بالایی" «کوفت بخورید و زهرمار بیاشامید،اما به سگ گور به گور شده تان کباب برگ ندهید» ......................... من نمیدانم چرا خون عالم و آدم از خون ما رنگین تر است.... ........................ آدمیزاد که سهل است،جن هم به این آقای همکلاسی لبخند بزند،ایشان سر هِرهِر و کِرکِر را آغاز میکنند.تازه میفهم این دوست دخترشان چه آدم نجیبی است.اگر ما جای ایشان بودیم(البته دور از جونمان)،چنان پوستی از ایشان میکندیم که،جن که سهل است،حتی با پری هم دیگر هر و کر راه نیندازد.
|
|
|
| |
| دوشنبه 18 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
من اصولاً از آدمایی که اونقدر شجاعت داشته باشن که بیان حرفشون رو راست و حسینی و رک بگن،خوشم میاد.به خاطر همینه که هیچ وقت نمیتونم از کسی که علناً و رک ازم انتقاد میکنه،بدم بیاد؛برای این که به سرعت شیفته ی شجاعتش میشم...... ......................................... به عمرم هیچ وقت مخ زنی نکرده بودم.یعنی در واقع هیچ وقت نخواستم مغز کسی رو اصلاح کنم.(هر چند بعضی وقتا از دستم در رفته و همچین کاری رو کردم،اما همیشه نیمه کاره رهاش کردم.میدونید این کار خیلی اشتباهیه که بخواین مغز و طرز تفکر کسی دیگه رو به تملک خودتون در بیارین...) همین قدر بهتون بگم که یک ماه و نیم پیش که از ندا پرسیدم:تو به غیر از کتابای درسیت،کدوم کتاب رو به طور کامل خوندی....اونم خیلی ریلکس گفت:هیچ کتابی رو!!!!!!!!!!!بهش گفتم:چرا.اونم خیلی راحتر از دفعه قبل جواب داد:من از انجام دادن کارای بیهوده متنفرم،همیشه هم حوصله ام از خوندن کتاب سر میرفته!!!! ...... و این یه واقعیته که ندا واقعاً از کتاب خوندن خوشش نمیاد،اما این که چرا درساش رو اینقدر جدی میخونه،منم در عجبم....پیش خودم گفتم اینطوری نمیشه.باید این بچه رو اصلاح کنم....خلاصه رفتم تو نخ مخ زنی و اصلاح و تربیت دادن و این حرفا،اما نه علنی و آشکارا،به روشی کاملاً آب زیر کاهی!!!.خلاصه کلی این ضرب المثل "به در میگه،دیوار بشنوه"رو به صورت عملی پیاده کردیم....حالا فکر میکنید نتیجه چی بود؟؟؟قراره برای روز تولدش براش کتاب شکسپیر بخرم.حالا چرا شکسپیر؟؟؟من نمیدونم.راستش رو بخواین اصلاً هم قصد نداشتم علایق خودم رو به اون تحمیل کنم.بنابراین در انتخاب نوع کتاب خودش مستقلاً تصمیم گرفته..... به این میگن اصلاحات(نه اونی که به زور به خورد ملت میدن).... خیل خب حالا،کلاس گذاشتن دیگه بسه.(حالا خوبه من بندرت کار مثبت انجام میدم،وگرنه خفه تون میکردم از بس افه میومدم) ................................. من بیشتر از اینکه این دو تا جوجه فسقلی رو دوست داسته باشم،عاشق گربه اشراف منشی شدم که قصد خوردن فسقلی ها را در سر می پروراند. |
|
|
| |
| شنبه 16 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
«از چه دلتنگ شدی، دلخوشی ها کم نیست» "سهراب" به نظرتون میشه با اون جمله بالایی،یه مدت سرِ خودمون رو گول بمالیم؟؟؟؟؟ راستش رو بخواین من هر سعی کردم انگیزه ام رو بندازمش دور، نشد که نشد!!!!تا حالا شنیدید سنگ مفت،گنجشک مفت...البته همچین مفت مفت هم نه ها.موضوع سر شیش ماه عمر در بهترین دوره های زندگیته که باید قیدش رو بزنی و البته یه اعصاب داغون که پیگردشه.که اگه انگیزهه به ثمر نرسه(که این طوری هم به نظر میاد)خیلی برات گرون تموم میشه،اونم به خاطر هیچی که بدست آوردی....ولی خب،چیکارش میتونم بکنم،نتونستم دست از سرش بردارم....میبینی،من مصداق کاملی از آدمهایی هستم که کله شون باد داره. راستش رو بخواین من تصمیم گرفتم به انگیزهه میدون بدم،حالا چه با نتیجه،چه بی نتیجه.بنابراین افسردگی و غمناکی و دپرسی و تفکرات روی هم روی هم،فعلاً تعطیل..قصد دارم یه مدت بزنم توی تریپ شوخی و خنده و مسخره بازی و جلف بازی و ژیگول گری و ولگردی،تا اندازه ای هم پاساژ گردی و پول بابا رو بر باد دادندی(فعلش درسته ها،فقط مال عهد باستانه!!!به جون خودم).رفتم دیگه تو مودِ دیوار راست بالا رفتن و زمین و زمان رو بهم دوختن.میدونید بذارید یه چیز دیگه ای هم بگم تا شماها بفهمین من چه موجود الاغی هستم.یکی از دوستای مدرسه ایم یه روز بهم گفت:آدم وقتی با تو دوست باشه،هیچ وقت حوصله اش سر نمیره،آخه هر روز یه بامبول بازیی در میاری!!!(البته منم دیگه اون شر و شور اون دورانم رو دیگه ندارم،ولی هنوزم میتونم حداقل ماهی یه بار رو یه بامبولی سوار کنم !!) راستش رو بخواین اون موقع از این حرفش کلی ذوق مرگ شدم.اما حالا میفهمم چه صفت غیر قابل تحملی دارم،بیچاره اطرافیان!!!اون طفل معصومی ها که نمی تونن از شر من خلاص بشن(باور میکنی چقدر دلم به حالشون میسوزه!!)ولی اقل کم شما ها میتونین هر روز وراجی های وَق وَقوی منو نخونین.خب دیگه،من اتمام حجت کردم....
یه جمله ای بود توی کتاب فارسی دوم(شایدم سوم)دبستانمون نوشته بود،که:هر چه برای خود می پسندید برای دیگران هم بپسندید،و هر چه برای دیگران نمی پسندید برای خودتان هم نپسندید(خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها).....آره جونم،این جملهه از همون سال شده آویزه ی گوشمون!!!راستش رو بخوای من اصولاً خیلی آدم جدی و سخت گیری هستم،اصلاً هم در این جور موارد شوخی و مسخره بازیم نمیاد.بنابراین همون طور که هی فرت فرت از عالم و آدم انتقاد میکنم،همون اندازه هم در مورد خودم سخت گیر هستم و الکی اشتباهاتم رو زیر سیبیلی رد نمیکنم.....بنابراین خیالتون راحت،پتک تو سرم نخورده که هی از خودم عیب و ایراد میگیرم!!!از آدمای آشغالی هم که خودشون رو از مریم عذرا،مقدس تر میدونن،مثل سگ متنفرم.بنابراین عزیزان بیخودی برای هم افه نیاین.از من گفتن بود،حالا صلاح مملکت خویش،خسروان دانند.... |
|
|
| |
| پنجشنبه 14 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
از دو چیز توی دنیا بشدت متنفرم.یکی باج دادن به خدا(یعنی همین که مثلاً نماز بخونی یا روزه بگیری که خدا یه پول قلمبه بهت برسونه یا کنکور قبول شی).... دومی خر کردن با محبت(یعنی برای اینکه طرفت رو مجبور به انجام خواسته ات بکنی،بهش محبت کنی.یعنی با محبت طرفت رو خر خودت بکنی)..... میدونی دومی چندش آور تره.من خیلی شده که به آدما لطف کنم اما محبتم رو خرج هر کسی نمیکنم. ......................... این آبجی ما کامل تعطیله.دو سه روز پیش اومده پرسیده:میدونی کدوم نوع پنگوئن ها خوشگل ترن؟؟منم جو گرفتم و گفتم:پنگوئن امپراطور خیلی حیوون شیک و باکلاسیه.....آقا دو روزه گیر داده میگه باید خونه و زندگیمون رو بفروشیم بریم قطب جنوب پنگوئن ور داریم بیاریم!!!!!!! هی من میگم بابا این کنکور اثر مخرب رو مغز بچه ها داره،حالا هی باور نکنین..... ......................... هی تو،این راه این چاه؛مغز خر خوردی مگه که اینقدر سقوط آزاد داری!!!! |
|
|
| |
| چهارشنبه 13 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
دستاش رو حلقه کرده دورِ پاهاش ونشسته کنار پنجره،همون پنجره که بازه.همون پنجره که حفاظ نداره.آره،خیره شده به بیرون پنجره.داره بارون میاد،ولی نه شرشر،نم نم....دونه های ریز بارون توی آب برکه محو میشن،بازی بازی میکنن با برگهای نیوفر آبی که معلقن روی سطح برکه.چمن های سبز بلند،زمین رو پوشوندن.با چند تا بوته ی کوتاه تمشک...اما اون توجه اش به فرشتهِ هست.همونی که رفته زیر درخت چنار تا بالهاش خیس نشه.همونی که موهای مشکی پریشونش روی شونه هاش ریختن و چشمای وحشی سیاهش خیره شدن به دور دست .فرشتهِ روی انگشت شست یه پاش بلند شده و یه دستش رو کشیده به سمت آسمون.آخه اون پرستو کوچولو که داره از دور دورا میاد،قراره بشینه روی انگشت ظریف و باریک فرشته....
توضیح:خودمم نمیدونم این تصویر چه جوری اومد توی ذهنم و برای چی اصلاً اینجا نوشتمش!!!! |
|
|
| |
| یکشنبه 10 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
*من خیر سرم مثلاً دارم ریاضی مهندسی میخونم.اما برای اینکه بالا نیارم هی مجبورم تند تند کنارش وبلاگ بخونم!!!!!!!!! *هه هه.بابا بی خیال عزیز........ * تا حالا توجه کردی که با "عزیزم" و "جونم "و "قربونت برم"به مردم فحش میدم!!!!!!! *به جای اینکه قوی باشم،وحشی شدم..... *نظرتون در مورد اینکه اینجا مثل زمستون برفی شده،چیه؟؟؟؟؟آدم ریاضی مهندسی که میخونه چه چیزایی که به ذهنش نمیاد؟؟؟؟حالا یه مدت اینطوری باشه.محض تنوع......نظرتون در مورد این که رنگ نوشته ها رو هم سفید کنم،چیه؟؟(اَه اَه..چه بی مزه شدم من!!!!) *اوهوی الاغ جان،وقتی خبر مرگت ذهنت مشغوله و داری تفکرات میکنی،نرو توی آشپزخونه....آخرش میپکی عزیزم!!!!!!!! *بد جور حالگیری میکنم،بد جور...... *مامان یکی از صمیمی ترین دوستام،بر اثر سرطان فوت شد.میتونی درک کنی که الان چقدر به زیبایی های زندگی ایمان پیدا کردم؟؟!!!!!؟؟آی زندگی،دارم از بوی گندت بالا میارم.توجه کردی چطوری داری پشت سر هم شر میرسونی!!!!!! *اوهوم.مثل اینکه زیادی خصوصی شده.ولی کاریش نمیتونم بکنم،آخه این یه قلم جا رو نمیتونم نقش بازی کنم..... *کاش میتونستم یه کم تمرکز بگیرم،فقط یه کم.شاید بعدش میتونستم تصمیم بگیرم که میخوام چه غلطی بکنم.به همین سادگی!!!! *دنبال یه راه حل میگردم که اقل کم بتونم خودمو گول بزنم.ولی یافت می نشود.ظاهراً بنده کنار دریا هم که برم خشک میشه. *چقدر از آدما دور شدم!!!!به نظرتون بده؟؟؟؟؟؟میدونی،بنظرم چندان بد هم نیست.ولی خوب نمیدونم خوبم هست یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ *اِ ....پا شو برو دیگه.... *صدای سنج میاد.همینه اسمش،نه؟؟؟؟؟ *آخ عزیزم،اگه بدونی چقدر نمیتونم تحملت کنم.کاش میدونستی..... *آهای گفته باشم.این خانمه کبری رحمانپور رو اعدام بکنن،بد جوری از انسانیتِ آدما، قطع امید میکنم.فکر کردی چقدر ممکنه آدمیتمون زیر سوال بره؟؟؟ *همینه که هست.میخوای،بخواه؛نمیخوای هم برو بمیر!!(البته با عرض شرمندگی فراوان!!) *من دیوونه شدم؟؟؟؟؟؟؟؟راستش رو بخوای مشکوکم.....فکر نمیکنم،من فقط زیادی به همه چیز جدی نگاه میکنم.آخه میخوام بهترین راه رو پیدا کنم.شاید بهتر باشه مشورت کنم.آخه مشکل اینجاست که هیچکی هیچی حالیش نیست...(آخ بمیرم برای این اعتماد بنفسم!!!!!!) *مغزم داره میترکه!!میتونی درک کنی انفجار یعنی چی؟؟؟؟آره؟میتونی درک کنی؟؟؟.....من بشدت احتیاج پیدا کردم اونی که چند وقت پیش برای اولین بار گفت"درک میکنم"،ایندفعه هم بیاد بگه درک میکنم.میشه لطفاً؟اصلاً یادت میاد؟؟؟؟
|
|
|
| |
| شنبه 9 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را در گورستانی متروک مدفون کرد؟؟ انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را در ورطه ی نابودی کشاند؟؟ انگیزه ی عزیز من،به کدامین بیابان دوردست تبعید شدی؟؟ انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را دزدید؟؟ چه کسی مقصر است؟؟من یا تو؟؟شکنندگی کداممان؟؟تو بیش از حد بزرگی،یا من بیش از حد کوچک؟؟؟ انگیزه ی عزیز من،تو اعتماد بنفس میخواهی،من ندارم...... انگیزه ی عزیز من،بدرود.... |
|
|