| |
| یکشنبه 9 فروردین ماه سال 1383 |
|
|
*مامانی پیشنهاد کرده بریم مسافرت.هر کسی قراره نظرش رو بگه و بعدشم نتیجه اینکه هر کدوم بیشتر رای آورد.راستش درست نمیدونم کدوم بهتره؟مسافرت رفتن یا با سکوت توی خونه چپیدن؟!!!مسافرته ممکنه برای روحیه ی کسل وخسته ی من خوب باشه،ولی از یک طرف دیگه ممکنه وضع رو خراب تر کنه.چون اکثر مواقع معاشرت بیش از حد من با آدما و در نتیجه دقیق شدن در رفتار و حرفاشون و گوش دادن به سخنرانی هاشون،ممکنه گند بکشه به روحیه ام.راستش رو بخوای حوصله ی درد سر جدید رو ندارم.تازه دو سه روزه که این مغزم خالی شده.از شما چه پنهون خیلی داره بهم خوش میگذره.به طرز بامزه ای خنگ شدم.کلی از دست خنگ بازی های خودم میخندم. *میخوام فردا ریاضی مهندسی بخونم.خرید هم دارم،مانتو و شلوار و چیپس و ماست موسیر.(آره.آره میدونم که الان یه کم دیره ولی مگه حالا مهمه که دیره یا زوده؟؟)یه سر هم میخوام برم کتاب فروشی(نه که مشق کم دارم.به خاطر همینه!!) *هر چند کتابخونه های اینجا به درد لای جرز دیوار میخورن،ولی قصد دارم توی یکیشون عضو بشم.چی میگن؟آخر پیری و معرکه گیری!! *چه پررو!!!!!!!!!!میشه لطفاً یکی از من بپرسه:در دیزی بازه،حیای گربه کجا رفته؟؟؟ *دستم داره خیلی شیک،یه لایه ی کامل پوست میندازه.از چرب و چیلیب کردنشم متنفرم.بنابراین خیلی راحت پوست کنده میشم. |
|
|
| |
| جمعه 7 فروردین ماه سال 1383 |
|
|
**اممم....چرا دروغ؟؟میخواستم امروز یه غر حسابی به جون شما و دنیا و ملت بزنم و عالم و آدم رو مزخرف و نفهم بنامم و بعدشم دپرسی و لعنت به دنیا و زندگی مضحکی که داریم.....ولی خب وقتی آخر شبِ دیشب،اینجا رو دیدم،خب تقریباً دیگه نق زدنم نیومد.حسش تموم شد.... نتیجه گیری اخلاقی(شایدم ضد اخلاقی!!!!):ناز اومدن،خیلی کیف داره.باور کن!!! **خوبه حالا این خواهره درسخونه و نمیرسه سر به سر من بذاره،وگرنه دق میداد منو.والا....دیروز جلوی آیینه داشتم کلی فیگور میومدم،اون وسط ها هم یه چشمک تحویل خواهره دادیم.برگشته میگه:این دوستت راست میگفت که شبیه اون جونوره ای....در حالیکه چشام در اومده،میگم:کدوم جونوره؟؟؟در حالیکه داره از اتاق خارج میشد با لاقیدی انگشتش رو بالا میبره و میگه:همون صورتیه!!!!!!....تا چند ثانیه ای همین جوری خشکم زده بود.جون عمه اش وقتی مثلاً هم بخواد تعریفی هم بکنه،دق میده آدما رو!!!!تو رو خدا میبینی وروجک رو... **باور میکنی چقدر مشق و درس دارم.این هوا...ولی الان که خیلی خسته ام،انگاری که گذاشته باشنم توی هاون و کوبیده باشنم...خدا شکر مغزه هم،گوش شیطون کر به خودش مرخصی داده،خدا وکیلی حیف نیست تعطیلاتش رو بهم بریزم.... |
|
|
| |
| سه شنبه 4 فروردین ماه سال 1383 |
|
|
**برای گریز از فکر کردن در مورد مطلبی،فکر نکنید ظرف شستن مفیدترین عمل برای سرگرم شدن و در نتیجه فراموش کردن خواهد بود.چون این کار دقیقاً حداکثر آزادی اندیشه رو برای تمرکز بر روی اون مطلب به شما میده........ **میدونی،پیداش کردم،این که اون آهنگه رو کجا شنیده بودم.حسم در مورد ارجاعم، بهم درست میگفت،فقط نمیدونم چرا خودش یادش نبود!!!!!!!!!!به هر حال حداقلش این یکی جواب داد....(درست نفهمیدی چی گفتم؟؟،تقصیر تو نیست که،آخه نصفش رو قورت دادم.حالا مگه مهمه اصلاً؟!؟!؟!؟؟!!) **شاید باید اجازه بدم همه چی همین جوری بگذره،با بررسیش نکردن.نظرت چیه؟ **80 نفر!!!!به نظرت زیادی زیاد نیست!!!!!!!!!مخش معیوبه به خدا...عجب گیری کردم من!!!! **دارم تیکه تیکه میریزمشون بیرون،همینجا.به خاطر همینه که مزخرفه!!!! **سردرگمی...فرار...تمرکز....فرار....جستجو.....فرار....نتیجه گیری....فرار....تعقیب....فرار.... گریز....فرار...فرار...فرار....فرار...فرار....فرار...فرار.... **یه بار بد نیست که آدم فرار کردن رو تجربه کنه.منظورم از فرار،معنی ظاهریش نیستا!!!یه کم عمقی بهش نگاه کن،حتماً میفهمیش.....دید قشنگیه،نه؟؟ |
|
|
| |
| دوشنبه 3 فروردین ماه سال 1383 |
|
|
** خدایا،میشه یه روز این مغز من بپکه من راحت شم،میشه یه روز بیاد و من مشغولیات ذهنی تلنبار شده نداشته باشم.میشه من مجسمه ی ابوالهل شَم،هم رفتارم،هم قیافه ام.خدا جون لطفاً میشه من چوب بشم؟؟خدا جون میشه بقیه قورباغه بشن،من راحت شم؟؟ ** پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم... پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم... پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم... پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم...
|
|
|
| |
| شنبه 1 فروردین ماه سال 1383 |
|
|
*خب،عید مبارک بادا که گفتیم،حالا نوبت سال نو مبارکه.....«سال نو مبارک» *این چند روزه خیلی سرمون شلوغ پلوغ بود...به معنای کامل شده بودیم مرکز پخش و توزیع اسکناس دو هزار تومنی...دست این طراح اسکناس دو هزار تومنی واقعاً درد نکنه،جداً به ایشون باید جایزه زرشک طلایی رو داد.تقریباً از تمام اسکناس های قبلی بیریخت تره.... *چیدن سفره هفت سین تقریباً ده ساله که به من واگذار شده.راستش رو بخوای رنگ کردن تخم مرغهای امسال واقعاً قوز بالا قوز بود.برای این که تمام ایده هام رو در سال های قبل روی تخم مرغ ها پیاده کرده بودم و امسال ایده ی جدید نداشتم تا بالاخره ساعت 10 دیشب ایده ی جدید رو پیدا کردم.کشیدن گلهای ریز با لاک های رنگی براق،روی تخم مرغ سفید واقعاً چیز نازی در میاد.(به این میگن یه کم تعریف از خود،بلد نیستین یاد بگیرین!!) *متاسفانه تقریباً تمام موارد جذاب عید گذشته و الان همه ی ما اینجا تو خونه نشستیم تا ملت فامیلِ همیشه در صحنه،پا بشن بیان عید دیدنی.....راستش رو بخواین من از این دید و بازدید های عید و ماچ بازیهای اون چندان خوشم نمیاد(البته الحمدالله اسلام ماچیدن افراد نامحرم رو حرام دونسته و بدین ترتیب تقریباً نصف آدم های بازدید کننده خودبخود فاکتور گرفته شدن!!).... *به طور اتفاقی یه وبلاگی رو پیدا کردم که آهنگی که روش هست،خیلی خیلی آشناست،ولی یادم نمیاد کجا شنیدمش!!!خب در حین پذیرایی میتونم در موردش فکر کنم.....خدا کنه پیداش کنم وگرنه برای درس خوندن نمیتونم تمرکز کنم....... |
|
|