خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1383

بعضی وقتا مجبوری برای اینکه فرشته کوچولوی معصوم وجودتو از کرکس های لاشخور محفوظ بداری،اونو توی یک پوسته ی کریه کروکدیل پنهون کنی.و مرتب دندونای وحشی پوسته ات رو نشون بدی.به هر حال یه فرشته کوچولوی محبوس،بهتره از یه فرشته کوچولوی مُرده ست.نظر تو چیه؟؟؟آره،با توام.با تویی که کروکدیل درنده ی وجودت رو،توی پوسته ی فرشته ی مظلومی پنهون کردی!!!!!


سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1383

هوا به این گرمی و اونوقت سرما خوردگی و گلو درد و سرفه و عطسه و دستمال کاغذی!!!نوبره والا!!!!!!این سه چهار روز رو که شده بودم عین این عروسک های خیمه شب بازی،دست و پاهام همش آویزون بود....راستش رو بخوای الانشم دارم پس میوفتم....تازه این وسطا مونیتورم هم روشن نمیشد.که البته بعد از یک شبانه روز تلاش بیوقفه و مهندسی های بنده،کاشف به عمل اومد که ایراد از قطعی سیمش بوده.(واقعاً متشکرم از اینهمه سر کاری!!!!!!)
خب دیگه،بیشتر حوصله ندارم بنویسم....

 


پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1383

کار خاصی نمیکنم....ریاضی مهندسی میخونمو اتاقم رو بهم میریزم.بعد بر و بر نگاش میکنم.ریاضی مهندسی میخونمو آهنگای آشغال شهیاد گوش میدم و رقص های آفریقایی میکنم.ریاضی مهندسی میخونمو زیر کولر بستنی میخورم و عین ناقص العقلا لواشک میجَوَم.ریاضی مهندسی میخونمو آرایشهای سرخپوستی میکنم و باهاش ندا رو میترسونم.ریاضی مهندسی میخونمو با لاک و ماژیک و روان نویس روی انگشتام نقاشی میکشم و بعدش خودمو ریز ریز میکنم تا پاکشون کنم.ریاضی مهندسی میخونمو آواز های خر در چمن سر میدم و با ندا توپ بازی و قایم موشک(باشک؟؟)بازی میکنم.ریاضی مهندسی میخونمو تمام ژرنال ها و بوردا ها رو ورق میزنم و تمام داستانهای بی سر و ته مجله های قدیمی رو میخونم.ریاضی مهندسی میخونمو به یه دوست قدیمی پر حرف زنگ میزنم و با این کارم مغزم رو میپُکونم.ریاضی مهندسی میخونمو وبلاگ میخونم و کامپیوترم رو فضولی میکنم.ریاضی مهندسی میخونمو......اِ بچه،آتیش نسوزون دارم ریاضی مهندسی میخونما.......

نتیجه گیری اخلاقی:من اگه میدونستم وقتی کنکور قبول شدم باید ریاضی مهندسی بخونم،تمام پاسخنامه کنکورم رو سفید جا میذاشتم.....


چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1383

سرم درد میکنه....قراره نق بزنما.حوصله نداری،نخون.....سوم خرداد میان ترم ریاضی مهندسی دارم(چه تاریخ آشنایی!!).یه هفته است دارم بکوب میخونم.میخوام تا دانشگاه میریم کار دیتا بیس پروژه رو انجام بدم اما هنوز در مورد گستردگی پروژه با استاد اختلاف نظر داریم.این استادا هم که کلی خوش به حالشون شده و هی فرت فرت تعطیل میکنن میرن نمایشگاه کتاب!!! اَه نمیدونم چرا سرم درد میکنه....این دوستم که مامانش همین چند وقت پیش فوت شد،خیلی وضعش خیش خراشما ست.دیشب که داشتم باهاش حرف میزدم کاملاً از لحن صداش مشخص بود.به شدت احساس تنهایی میکنه.طفلی کلی ذوق مرگ شد که برای تحقیقات پروژه(بهش میگن آنالیز نیاز) قراره برم بیمارستان.هر چند با استاده به توافق نرسیدیم و استاده گفت در سطح ساختمان پزشکان کار کنی،مناسب تره!!!!!(به جای اینکه من چونه بزنم،اون چونه میزد).خلاصه این دوستم گفت هر چی که به نظرت بامزه و سرگرم کننده هست توی اینترنت،بهم معرفی کن .آخه میگفت از ساعت یازده تا دو بعد از ظهرها که بیمارستانه،کار خاصی نداره و همش توی اینترنت میچرخه.ولی چرخیدنش اونقدر کارساز نبودش که مفهوم لینک رو بدونه.خلاصه این دوست ما هم از این درس خوندنای مفرط اول پزشکی گذشته و سرش فارغ شده.خیلی آروم حرف میزد،خیلی.میبینی نگران کی هستم.این دوست قدیمی که تمام مدت 5 سال رو تلاش کردم تا حذفش کنم.اما نتونستم.هنوز اونقدر آدم بزرگ نشدم که بتونم حذف کنم.هی زر میزنم فقط...........سرم درد میکنه.پس چرا خوب نمیشه!!!!!!باز امروز عین بز نشستم تا دوباره این بچه پررو بیاد حالمو بگیره و کفریم کنه.منم مثل همیشه عین آدمای لال افلیج خفه خون گرفتم.بهتره کارش رو دیگه تکرار نکنه!!!!!......کلی الان زمینه فراهم شده تا افسرده بشم و دوباره برم توی این تیریپ به پوچی رسیدنهای مفرط ام.به خاطر نتیجه های بیخود کنکور فوق بچه ها.قرار بود اگه اینا یه رتبه ی درست و حسابی آوردن،منم عین آدمیزاد بشینم درس بخونم و فوق امتخان بدم.اما خب نتیچه ها دور از انتظار بود.اما حیف که الان وقت ندارم افسرده بشم.فقط سرم درد میکنه......لوسِ ننرِ آشغالِ زبون نفهم.(یادم اومد امروز یکی باز خودشو به نشنیدن زد.یهو آمپرم زد بالا. عجب آدم مزخرف خری هستم من.).......خیلی پررو و بی ادب شدم.نه؟عیب نداره.این یه بار رو می بخشم خودمو.آخه سرم درد میکنه......هی تو.کجایی؟؟؟؟بازم که گمت کردم.(آخه باز دستش رو ول کردم،رفتم دنبال شیطونیم)....این دختر پاک خل شده.همه مون بد جور مستاصل شدیم.ظاهرا صبا و سارا هم همین طوری شدن.ولی نمیشه که برن همه جا جار بزنن.نه بابا.کارشون به روان پزشک نرسیده.هر چند من معتقدم بهتره برای مشاوره پیش یه روان شناس برن....دیگه تمومش کنم؟؟خیلی طولانی شده؟!!!به من چه.من که گفتم نخونیش.تازه تو هم پاک عقلت رو از دست دادی تا اینجا اینا رو خوندی.آدم عاقل اصولا میره پی زندگیش.نه اینکه.........سرررررررم درد میکنهههههههههههههه......................


سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1383

دوباره یه موضوع پروژه پیدا کردم.راستش رو بخوای قرار بود خودم تنها روش کار کنم.ولی استاد راهنمام گفت پروژه ات در حد یه کار گروهی چهار نفره است.خلاصه قرار شد من و یه نفر دیگه با هم این پروژه رو برداریم ولی استاد در به در دنبال یه نفر سوم میگرده تا پروژه رو به همون گستردگی که خودش میخواد تحویلش بدیم ولی زهی خیال باطل.همه پروژه ی خودشون رو پیدا کردن.فقط من بودم که موضوع پروزه ام توی شورا رد شده بود.دوست جون هم میخواست با VRML یه سایت طراحی کنه که به دلیل پیدا نکردن یه منبع درست و حسابی برای یادگیری VRML مجبور شد موضوعش رو عوض کنه....حالا هر وقت حسش اومد توضیح میدم باید موضوع پروژه مون چیه و چیکار باید بکنیم.........


یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1383

دو به پنج هستیم.منو مشکلاتم رو میگم.البته به نفع مشکلات.پنج روز پیش منفیِ سه بودیم به پنج،بازم به نفع مشکلات.نگران نباش،من خیلی وقته که برام مهم نیست چند چندیم....یه موضوع جدید پیدا کردم،یه پروژه ی جدید(منظورم موضوع پایانامه نیست).الان یه هفته است.اولش پیشرفتش خوب بود،داشتم به نتایجی میرسیدم.اما یه دردسر جدید سر و کله اش پیدا شد و مانع اون شد که بتونم روش تمرکز کنم.ولی الان وقت مناسبیه.شایدم یه کم اومدم شما ها رو سوال پیچ کردم.هر چند فکر نمیکنم.....تنها دلخوشیم اینه که برم زل بزنم به گل های خوشکل باغچه مون.بهار هم اومد اما این باباهه نرفت یه قوطی رنگ آبی بگیره،تا حوض رو رنگ کنیم.چرا من هیچی نمیگم؟؟......وایساده روبروم و ور میزنه،اِفه میاد،ابراز وجود میکنه.خیلی دلم میخواد توی ذوق شریفش بزنم،اما لیاقت همینم نداره.توی دلم میگم:برو به جهنم.و سکوت میکنم.....توی دو چیز باید لیاقت داشته باشی.اولی در مورد دوست داشتن و محبت قرار گرفتن.و دومی مورد نفرت قرار گرفتن.اگه ظرفیت اولی رو نداری،حداقل سعی کن توی دومی لیاقتش رو پیدا کنی.برای اینکه فقط خوک ها هستن که لیاقت دومی رو هم ندارن.چه نصیحت بی اثری!!تو هم به اندازه ی یک خوک کثیفی.............

خیلی خشک و خشن بود،خودمم داره حالم از این نوشته و از این حسم به هم میخوره.هر وقت مجبور بشم چیزای زیادی رو قورت بدم،همه چی همین قدر خشک و خشن و تهوع انگیز میشه.اما نگران نیستم،همه ی حسهام دوباره برمیگرده سر جاش.به زودی.دوباره میشم همون ادم شیشه ای شکننده...به زودی............


پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1383

*من نه اینکه زبان اینگیلیشم وری توپه،یه کاره پا شدم رفتم کلاس فرانسه ثبت نام کردم.(تصویرم رو شطرنجی کنید،اعتراف کنم:به جون خودم عقل رو از دست ندادم،همش تقصیر دوستان نابابه.اینا زیر پام نشستن........ولی بیچاره مریم تقصیری نداره.من خودم از انجام دادن کارای بیربط خوشم میاد)
*موضوع پروژه ام توی شورایِ کوفتیشون رد شده.نمیدونم حالا موضوع از کدوم گوری پیدا کنم!!!دیشب،نصفه شبی ساعت 3 پاشده بودم روی تختم چهار زانو نشسته بودم دنبال موضوع میگشتم.فکر کنم اگه موضوع پیدا نکنم از بیخوابی بمیرم.(چرا خوشحال شدی؟؟!!!خجالتم خوب چیزیه ها!!!)
*من وقتی آخر شبا میخوایم بریم سینما،ترجیح میدم خودمو شیش بار دور پتو بپیچم.برای اینکه اصلا حوصله اینکه در گوشم ویز ویز کنن رو ندارم.ولی خب صبحا اکثراً دخترا و خانما میان،بنابراین با خیال راحت میتونی جلف بشی..... نه اینکه دفعه ی پیش،صبح سینما رفتنمون،خیلی بهمون چسبیده بود،بازم با مامان پا شدیم رفتیم کُما رو دیدیم.آخ که عجب فیلم در پیتی بود،آخرِ فیلم فارسی....خلاصه اگه میخوای لپِ کلام دستت بیاد برو اینجا نوشته ی wednesday,April 21,2004 رو بخون......(با تشکر از نقد با حال و درست آقای سام)
*هنوز میتونم خیلی غرغر کنم.اما راستش رو بخوای خجالت میکشم.آخه یه ناشناسِِ آشنایی اومده گفته:"چقدر توی بلاگت قر قر میکنی!!"...به نظرت باید چی جوابش رو بدم؟؟؟؟؟؟


   1      2      3    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
-->
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 104917