آموزش زبان انگلیسی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1383
                                    



                                                          

چهارشنبه 27 خرداد ماه سال 1383

میترسم.
خیلی میترسم.
از جدی شدن.
کور شدن.
دفن کردن.
از به خاک سپردن احساسهای نابم میترسم.
تو چه میفهمی؟
همه به خواب رفته اند،
و من بیهوده دست و پا میزنم،
در این مرداب حقیقت.
و هر چه قدر بیشتر دست و پا زنم برای رهایی،
بیشتر فرو خواهم رفت.
و نیست نجات دهنده ای.
همه به خواب رفته اند.....
                                   


دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1383

بازی انگلیس فرانسه رو دیدین؟خیلی بازی ماهی بود.(جداً عجب صفت مزخرفی بکار بردم،شاید بهتر میبود میگفتم:عجب بازی توپی بود!!)......بهت گفتم شغل مورد علاقه ام تغییر کرده!میخوام برم فروشنده فرش بشم،اونم فقط فرشهای ابریشمی تبریز.کسی اینجا فرش فروشی نداره؟؟......یادت باشه فقط در فرکانس های بالا Reflect داریم.همه جا این یه اصل بوده.یه اصل بدیهی.....شنیدی میگن:از بی کسی،به گربه هم میگن تو هم کسی!!!نتیجه اینکه اصلاً درست نیست که گربه ها اینقدر جو گیر بشن.....پروردگارا کی میشه چهار شنبه بشه و من راحت شم.پروردگارا همه را از هم گریزان گردان.آمین.(شما هم بگین آمین)....وقتی هیچی از موضوع نمیدونی،بهتره فقط آمینت رو بگی و پیش داوری نکنی!!!!....تا حالا رز کوچولو کشیدی؟یه رز کوچولوی صورتی،با ماژیک های نوک تیز.و غنچه های ظریف با برگهای نازک؟؟.......ببین،نترس.قول میدم هیچ اتفاقی نمیوفته....
                                     


شنبه 23 خرداد ماه سال 1383

به نظر تو فضا انتها داره؟؟؟دقیقاً یادم نیست که اولین دفعه کی این سوال رو از خودم پرسیدم.الانم جوابش رو نمیدونم.من اصلاً نمیدونم این دانشمندا چه غلطی داشتن میکردن این همه سال،که هنوز جواب این سوال معلوم نیست.به نظرت اگه انتها داشته باشه مسخره نیست!!!!و اگه نداشته باشه هم خیلی چیز نامفهومی از آب در میاد.آخرش که چی؟؟!!!مگه عدده که از مثبت بینهایت تا منفی بینهایت باشه!!!!!
یه کم بی انرژی و بی حوصله ام،که البته چیز تازه ای نیست.یه کم هم می ترسم.به نظرت ترس داره؟؟؟؟قاعدتاً نباید چیز ترسناکی باشه ها.ولی مگه دست خودمه.اصلاً ولش کن.بیخیال بابا.....
به نظرت همه یه کم اجغ وجغ و عجیب غریب نشدن،اونم با هم؟؟!! چه میدونم!!!راستی،یه چیز عجیب.من نمیدونم بابایی برای چی اینقدر لذت میبره وقتی نازشو میخرم!!!به نظرت عجیب نیست!!!
این روزها دارم ریز میخونم،بد جور حوصله ام رو سر برده.همش تکراریه.تکراری،تکراری،تکراری...(کسایی که در جریانن بهتر درک میکنن)
عمراً این کناریا(همین لینکا دیگه)،کار من باشه.کار یه بنده خداییه که انگیزه ی کارش رو هم نمیدونه.البته من فکر کنم دلیلش رو بدونم(گفتم فکر کنم،اونم نه انگیزه اش رو،دلیلش رو!!).میدونی،انجام بعضی کارا انگیزه نمیخواد،ذاتاً تو وجود آدما وجود دارن.از همون صفات ذاتی.....
آخ یه چیز خنده دار یادم رفت بگم.این سمپاد دوباره یه نامه فرستاده.عمراً سوالاش به سن و سال من قد بده.مثلاً چند تا سوالش اینه:چند تا موسسه تاسیس کردین؟چند تا مقاله به کشورای خارجی دادین؟در کدوم مقطع تحصیلیتون در دانشگاه های خارج از کشور بودین؟آیا همسرتون هم جزو سمپادی هاست؟؟......بابا اینا هم ما رو گرفتن،والا....یکی ندونه باورش میشه که ما شخصیت های مهمی هستیم.عمراً ما و شما داشته باشیم.همه مون سر وته از یه کرباسیم.
حس وحشتناکیه!اینکه سعی دارن دنیای کوچیک و تهی زندگیمو بدزدن.من اصلا دوست ندارم اونو با یه دنیای پر زرق و ورق تر و در عین حال احمقانه تر عوض کنم.چرا نمیفهمین؟چرا نمیفهمن؟میدونم همه چی تحت کنترل خودمه.فقط یه کمی زیادی حساس شدم.
 چقدر زر زدم.پا شم برم پی زندگیم........
        


جمعه 22 خرداد ماه سال 1383

آسمان تیره یِ آبی سورمه ای،و یک هلال ماه نقره ای.دخترک بیست ساله ظریف،به نرمی روی قوس ماه نشسته و پاهای کشیده اش را از کنار ماه آویزان کرده و چند ستاره کوچک مهتابی را هم به دست گرفته است.لباس صورتی آبیِ درخشنده و نازکش کاملا با رنگ نقره ای ماه همخوانی دارد.و موهای قهوه ای براقش، شانه های عریانش را نوازش میکنند.حلقه ی رز آبیِ روی موهایش درست همانند حلقه ی رز فرشتگان مسیحی است.و چهره ی دخترک که چندان دلفریب نیست.و این بدان معنا نیست که دخترک نازیبایی است،همه ی اینها بر میگردد به ایده آل گرایی مفرط من در زیبایی جویی...
یادم باشد حتماً این تابلوی مجذوب کننده را از دیوار روبروی تختم بردارم،چون به سادگی خواب را از چشمانم میرباید....... 
                                


چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1383

خطاب به کسی که اینجا را هیچ وقت نخواهد خواند:

ها ها ها.موجود ابله.واقعاً ابله.فکر میکنی خیلی باهوشی؟فکر میکنی خیلی زرنگی؟فکر میکنی صد تا موجود کوچولو مثل من رو میتونی تا هزاران سال بازی بدی و ته دلت به ریششون بخندی؟(منکر این نیستم که واسه بعضیا حسابی زرنگ بازی هم در آوردی!!)میدونم نمیخوای بازی در بیاری و البته اینو به حساب خوب بودن خودت میذاری.فکر میکنی اگه بخوای،اگه شروع کنی حسابی میتونی منو مضحکه ی خودت قرار بدی.اما دلت به حال دل نازک و ساده ی من میسوزه!!! ابله گنده،گول ظاهر ساکت و مظلوم منو خوردی؟؟؟!!!خدای من،چقدر ترحم برانگیزی!!!کاش اینجا رو میخوندی میفهمیدی:فقط کافیه چند ثانیه به مدل نگاه کردنت توجه کنم،بیچاره دستت رو شده.معنی تمام حرکات و نگاهت رو میفهمم.و چقدر راحت قابل پیش بینی هستن.آدم گنده ی خنگ،چقدر احساس زرنگ و تیز بودن رو داری.چقدر دلم برات میسوزه.کاشکی میدونستی تمام عروسکها خنگ نیستن.بعضیاشون میتونن عمق وجودت رو بخونن....
***************
به جون خودت این روزا ابداً اعصاب ندارم،به خاطر درسا نیستا.کلاً....حالا لطف کن یه کم کمتر سربه سرم بذار.میشه؟دوست جون فرمودن که لینکهای شما blogrolling نیستن،عین این میمونه که با خر بری مسافرت.یه دفعه ثبت نام کردم،بعد وسطش گیر کردم،حوصله هم سر رفت و گفتم گور بابای blogrolling .میخوام برای اولین بار یه راه حلی رو امتحان کنم.راه حلی به اسم"پاک کردن صورت مساله"(یعنی برداشتن کل لینکها.آخه من اگه قرار باشه با الاغ برم مسافرت،به کل از مسافرت رفتن منصرف میشم).فقط مشکل اینه که الانشم حوصله ندارم فجیع...... درک میکنی میزان کم حوصلگیم رو؟........بعدش دوست جون گفت میخوای برات دعوت نامه بفرستم عضو orkut بشی.گفتم:آره،ولی الان نه،یه ماه دیگه.الان حوصله شو ندارم.دوست جون گفت:تو یکی که برو بمیر....(البته فکر کنم تو دلش گفت.چون من به شخصه نشنیدم....دوستام هی گفتن:بشر بی مغز پروژه ات رو گروهی بر ندار.سنگین میشه.اختلاف نظر پیدا میکنین.درد سر درست میشه...اما مگه من به خرجم رفت.گفتم:چهار ساله دارن در گوشمون وزوز میکنن که مهندس کامپیوتری که کار گروهی نتونه انجام بده به درد لای جرز دیوار میخوره.....هر چند زر درستیه ولی آخرش زره دیگه.من میخوام php کار کنم،ظاهراً دوست جون دنبال کار پر درد سر نمیخواد بره........کلاً ریز و درشت عاشق آویز اتاق من شدن.از خاله ی 55 ساله بگیر تا پریای یک ساله.هر چند اصلا عجیب نیست.چون من اصولاً در مورد هیچی برعکسش رو ندیدم......


سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1383

اصلاً عجیب نیست که به این زودی میخوام بنویسم(نمیدونم کی پابلیش میشه)، دلیلشم کاملاً برام روشنه.....خب شروع کنم به بیرون ریختن:اول اینکه پس کی میاد تشکر کنه.زود باشه دیگه،حوصله ام سر رفت.....آهان بعدش بگم که امروز این آهنگه که انتقاد شدیدی بهش داشتم رو امروز صد دفعه گوش کردم.نمیشه بگم که،طرف ممکنه خیلی خوش خوشانش بشه.....وای وای وای.این آیینه دق رو بگو.من هنوز ندیده ازش متنفرم،ببنمش که دیگه حتما بالا میارم.اصولا من نسبت به هر کسی یا چیزی که زیادی خوب باشه،آلرژی دارم.چیکار کنم،بی لیاقتم دیگه.....آخ من اینقده از این مامانه خوشم میادا،از بس که بیخیاله.تو بیخیالی من انگشت کوچیکه مامانی هم نمیشم......مامان بزرگ من مدلش اینه که به زور میبینه و به زور میشنوه.امروز جلوی جاریش پز میومد:"نه بابا،خیلی باکلاسه"!!!منو بگو پکیده بودم از خنده(واقعا این "پکیده"عجب فعل بی ادبانه و بی کلاسیه!!!!جدی میگما).......من به همون اندازه که ریاضی مهندسی میخونم به همون اندازه هم باید برم....(توضیح:این سه نقطه اخیر همانند نقطه های قبلی نبوده و به منعی جدا کننده نیست.بلکه نشانه ی ساسور یه کلمه میباشد...)....دیگه حوصله ندارم.....


   1      2      3    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
-->
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 108700