| |
| دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
سوال اول: آیا اون صداقت داره؟؟؟ جواب سوال اول: هیچ مسیح معصومی وجود نداره.
سوال دوم: آیا من صداقتم رو از دست دادم؟ جواب سوال دوم: هیچ مریم مقدسی وجود نداره.
توضیح اول و آخر: سوال اول و دوم با جواب هاشون،هیچ ربطی به هم ندارن......... |
|
|
| |
| شنبه 16 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
بی حوصلگی،بی انگیزگی،بیهودگی،بی هدفی..... تو چطوری این "بی"ها رو از سر این کلمات برمیداری؟؟؟؟؟به زندگی من که سخت چسبیدن و هیچ ول کن هم نیستن!!!! در هر صورت این "بی"ها باعث نمیشن که وقتی آدم یه مدتی رو توی عکسا چرخیده،یکی از این عکسا رو نذاره توی وبلاگش.(غیر از این باشه یه "بی سلیقگی"هم باید به بقیه "بی"هام اضافه بشه...)  |
|
|
| |
| چهارشنبه 13 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
1--نمیدونم چرا یهو به کله ام زد بنویسم!!! ۲--اولندش یکی زودی بیاد بگه PHP مفید تره یا ASP یا ASP.net (این دیگه چه مدلشه!!asp رو باید با حروف بزرگ بنویسن بعد دات نتش رو با حروف کوچیک؟؟!!!!!؟؟)بعدش اینکه یادگیری PHP سخت تر از ASP هستش؟؟؟ ۳--یه بنده خدایی اومدن فرمودن که:این شعرهای نامفهوم چیه که میگی!!! اجازه ی کامنت گذاری رو هم که نمیدی آدم بیاد اینا رو بگه... اولاً:عزیز من،اینا شعر نیست.دوماً هم اینکه معلومه که نامفهومه.دلیلش هم اینه که نویسنده مبهم نوشته تا شما خیلی ازش سر در نیاری(با شرمندگی فراوان).بفرما اینم اجازه ی نظر خواهی.حالا بفرمایید بنویسید:چه شعرای نامفهوم زپرتیی میگی!!!!! ۴--ما که اینجا کتاب مهارت فنی 1 و 2و3 پیدا نکردیم.ولی به جاش کتاب ترسیم فنی و نقشه کشیِ رشته نقشه کشی معماری رو پیدا کردیم.از وسطش هم شروع کردیم به خواندن.خیلی بامزه هست!!!!! ۵--زیادی رمانتیک نیست که آدم بشینه یه نوشته ی بلندی رو از وبلاگی بخونه و هی پیش خودش بگه این نویسنده ی وبلاگ عجب آدم هنری و شاعر و باهوشیه.بعدش پیش خودش بگه الان یه کامنت براش میذارم که :بابا تو باید بری شاعر بشی....بعدش آخر متن بفهمه نویسنده ی متن سهراب سپهری بوده!!!!!راحت میشه پیدا کرد درجه ی خنگولیت پرتقال فروش رو!!! ۶-- جایتان خالی.این چندروزه پایانی ترم را،یک دوست همکلاسی شریفی اینقدر خوش ذاتی فرمودند که دیگه داد منم در اومد!!!! اما خیالت راحت.من طی روش در پیش گرفته ی چند ماه اخیرم،خیلی شیک خفه خون گرفتم.به هر حال من به این حرف اعتقاد پیدا کردم که:اگه با یه خوک شروع کنی کشتی گرفتن،بعد از یه مدتی میبینی کسی که داره از دست و پا زدن توی لجن ها لذت میبره،اونه،نه توی به لجن کشیده شده........ |
|
|
| |
| سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
دستهایی کوچک، آرزوهای بزرگ. رویاهای ظریف، و یه دنیای زمخت. چه کسی خواهد شست نقش آن خاطره ی پاک نخست؟! |
|
|
| |
| یکشنبه 10 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
گم شده ام.... گم شده ام در آن دود سیاه غلیظ. نگاه کن، طراوتی را نخواهی دید. گوش فرا ده، صدای ملکوتیِ پریوشی را نخواهی شنید. در این سیاهی،به دنبال مِه ای سپید میگردم، برای محو شدن. برای گم شدنی ابدی... |
|
|
| |
| شنبه 9 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
بد حرف میزنم. با پسرک دوازده ساله ی سمج بد حرف میزنم. خشن،تند،تیز،کدر... همیشه و متوالیاً... چه کسی میتواند جلوی بد حرف زدن من را مقابل این پسر بچه ی سمج بگیرد؟ چه کسی میتواند جلوی عذاب وجدان های سوزاننده ی بعدی مرا بگیرد؟ همیشه و متوالیاً...
|
|
|
| |
| جمعه 8 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
لبریز خواهد شد. نازک خواهد شد. شکسته خواهد شد. شکسته... شکسته... شکسته... صدایی نخواهی شنید. همه مان سالهاست که کر شده ایم. |
|
|