مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1383

اونقدر احمق بودم که به کسی که بهش اعتماد نداشتم،اعتماد کردم....هنوز هم هستم، اما اینو دیگه خوب میدونم که به کسایی که اعتماد دارم هم دیگه اعتماد نکنم..........
شش سال پیش دوستم ازم پرسید:میشه به کسی اعتقاد داشت ولی اعتماد نداشت؟؟؟بهش گفتم:آره میشه....راستش رو بخوای به جوابی که دادم شک داشتم.اما امروز به جوابی که دادم یقین پیدا کردم....
*************
ببین من وقتی در یه موردی حدس میزنم،باید آخرش بفهمم که حدسم درست بوده یا نه،وگرنه اعصابم متشنج میشه.بنابراین با زبون خوش اون دو تا آدمی که برای مطلب قبلیم بدون اسم کامنت گذاشتن،زودی خودشون رو معرفی کنن.وگرنه زنگ میزنم 118 بیان دستگیرشون کنن.(به جون خودم من ترک نیستم.....)


دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1383

یک:نگفتم پس میزنم.بفرما!!!!!سه روز قبل از امتحان ریاضی مهندسیم رو خیلی شیک درس نخوندم.باور کن اگه میخواستم بخونم بد جور دچار تهوع(خیلی ببخشید)میشدم.اَه اَه،همه ی پیش بینی های گند من باید درست از آب در بیان.....
دو:ماجرای امروز مصداق کامل این ضرب المثله:آش نخورده و دهن سوخته!!!!!حسابی کفرم در اومده.اصلا من میرم خود کشی میکنم تا از دست شماها راحت شم.....
سه:حالا خودم به جهنم.یکی دیگه رو هم با طناب بد شانسیم پرت میکنم ته چاه.اصلا حالا که این طور شد من میرم خودکشی میکنم تا از دست من راحت شی.(فرزانه العفو...العفو.....)
چهار:تا یادم نرفته بگم که قبل از خودکشیم باید برای فردا گزارش آزمایشگاهم رو بنویسم.تازه یه مدار شیش کیلومری در هشت کیلومتری هم باید ببندم. 25 تا تست مهندسی اینترنت هم باید طرح کنم.آهان ریاضی مهندسی هم دارم،یه جلسه نبودم باید جزوه بنویسم(جون شما خوندنش رو بهم تخفیف بدین دیگه!!).....
پنج:به علت ذیق وقت،ممکنه خودکشیم به تاخیر بیفته.به هر حال شایدم کلاً منصرف شدم.آخه جوونم،کلی آرزو دارم.کلی چاه مونده تا توش پرت بشم.....اصولاً خیلی خوبیت نداره که چاه ها رو منتظر بذارم،باید زودی برم خودم رو پرتاب کنم تو چاه ها و چاله ها و دره ها،و کلاً هر سقوطی که تو فکرش رو بکنی.....
شش:ببین یه کشف تازه:آدما تا سه روز بدون اینترنت زنده میمونن.بابا خودم امتحان کردم......
هفت:یه آدم خیلی با مزه کشفیدم.میدونی،بر عکس آدمای دیگه وقتی داری باهاش حرف میزنی،بهت زل نمیزنه.بعضی وقتا هم صورتش رو نود درجه میچرخونه و به روبرو خیره میشه.اینقدر این حرکتش از نظرم بامزه بود که کم مونده بود حرفام رو قطع کنم و دستام رو محکم به هم بزنم و بگم :چه جالب!!!!!!!!!!!!!!!
هشت:عجیب الان استعدادش رو دارم که بشینم دو تا جعبه دستمال کاغذی خیس کنم.اما بر عکس مواقع دیگه،دلم میخواد یکی هم روبروم بشینه و برام دل بسوزونه.(این مورد دومی برای خودمم خیلی عجیبه!!!!!!!!!!!)


<<    1      2      3   
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 114094