مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1383

ببخشید،در حد یه کم پاسخ کوتاه:(من چون خیلی زیاد تنبلم،حوصله ندارم جواب سوالها رو با ایمیل جواب بدم،خیلی زیاد ببخشید.)

خانم مریم من چون زمان کافی نداشتم کلاس میرم،بنابراین به کتاب خلاصه ای به نام "راهنمای سریع ویژوال PHP " از انتشارات "ناقوس" اکتفا کردم.شما اگه زمان و حوصله ی کافی رو دارید میتونید به کتابهایی با عنوان کتابهای مرجع PHP مراجعه کنید.ببخشید که نتونستم راهنمایی موثری بکنم.

آقای خسرو اسم اون کتاب"اصول مهندسی اینترنت" و مولفش "احسان ملکیان"هست.


یکشنبه 28 تیر ماه سال 1383

همین جوری اومدم یه چیزی بنویسم برم.مثلا اینکه خسته ام و خواب زده(بس که این موضوع مهمه!!!!من هر دفعه اینو باید بگم).امروز رفتم خونه دوستم تا ساختن فرم ها با html رو یاد بگیریم.اما دوتامون ساعت 12 که شد داشتیم از خواب پس میوفتادیم.من که شبش تا سه بیدار بودم(کار خاصی انجام نمیدادم،نت حفظ کردن و فیلم دیدن و کتاب خوندن و صد رقم کار مزخرف دیگه.دوست جون هم تا چهار چت میفرمودن.خدا زودتری من و دوست جون رو شفا بده،بلکه از این خل بازی هامون دست بر داریم.(حالا بماند که دوست جون آدرس اینجا رو دارن.خیلی شیکه اگه از سر کنجکاوی یا بیکاری اینجا رو بخونه،کلی آبروم میره).

این دختره نفرم پنجم بود که بهم گفت تو نصف دیگه ات زیر زمینه.این جمله به جای اینکه برای من یه شوخی ساده باشه،بیشتر منو به تفکر وا میداره.فکر میکنی چرا نظرشون اینه؟

نمیخوام در موردش فکر کنم و تصمیمم رو بگیرم.چه در مورد قضیه اولی،چه دومی و چه سومی.هیچ کدوم.فعلا حوصله ی هیچ نتیجه گیری ای رو ندارم.


پنجشنبه 25 تیر ماه سال 1383

 خانه از هیچ پر است
روی یک صندلی بی هیجان
با نگاهی تیره
سوی دیواری به بلندای سکوت
روی یک خالی بی حرف و حدیث
مینویسم از مرگ
از گذر عمر تهی
میزنم چنگ به هر واژه ی لغزنده ی پست
تا بپرسم از خود...
که چه میدیدم من
در میان همه ی زندگیم؟
در هجوم تک تک این همه لحظهء پلید
لحظه هایی که به سرعت ز برم لغزیدند
و به دنبال چه بودم؟
در پس این همه سالی که گذشت
در فرار این همه ثانیه ی نفرت بار
رنگ این زندگی پست چه بود؟
نه مگر طوسی خونین و کثیف؟
یا مگر طعم زمانه ام چه بود؟
تو مگر میدانی؟
آنهمه تلخ پر از زهر مرکب به هلاهل را
تو مگر میفهمی؟
آه نگو میفهمم
تو به کاری دیگر، در هوایی دیگر
در میان اینهمه آتش و خون در سفری
تو به نور آگاهی
نه به ظلمی که به ما می خندد
تو نگو میفهمم...
آه چه خوب! میدانی؟
رأی ابلیس خوش به کامم آمد
زندگی ارزش این لحظه ی زیبایی شیطان را داشت
هیچ میدانی که چه گفت؟

...
گر پس هر نفس و لحظه ی آکنده به زجر
نیستی خوابیده
از من خسته ی بی نور امید
چه طلب میکند این زندگی پوچ و تهی؟

به عقب می نگرم
و به دوران تباهی که گذر کرد ز من
و به خود می گویم
آه چه بیهوده گذشت
آنهمه لحظه ی فرار و رقیق...

از بلاگ نقره ای

****************
نمیدونم چرا ایندفعه برای گذاشتن شعر مردم توی بلاگم ازش اجازه نگرفتم.شاید دلیلش این بود که زیادی هول بودم که این شعر رو توی بلاگم بذارم....ببین در هر صورت اگه از کارم خوشت نیومد،بگو سه سوت معذرت خواهی رسمی و علنی بکنم.



چهارشنبه 24 تیر ماه سال 1383

دیگه میخوام از خستگی یه داد محکم بکشم.(که تعجب هم نداره.حتما متوجه شدی که چند روزه چه موجود وحشی ای شدم).اعصابم داره منفجر میشه.صبح کله سحر که میشه از این شرکت به اون شرکت،از این موسسه به اون موسسه،از این بیمارستان به اون بیمارستان،از این درمونگاه،به اون درمونگاه،از این کلنیک به اون کلنیک،از این مطب به اون مطب.(میبینی،نوشتنش به اندازه ی یه قطار میشه،چه برسه به رفتن و سر و کله زدنش).خونده بودیم آنالیز نیاز پروژه ها از بقیه اش مشکل تره،ولی باورمون نشده بود.
از اونجایی که از قرقر های من استقبال زیادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شده بود!!!!!!!!!این قرقر رو به همه ی شما عزیزان تقدیم میکنم.باشد که مقبول افتد!!!!(خیلی پررو ام،نه؟ولی باور کن بیشتر خسته ام.)


دوشنبه 22 تیر ماه سال 1383

داره بارون میاد.جدی میگم.اونم الان.چه دوست داشتنی.فکرش رو بکن،از آسمون آب بیاد پایین....
فراموش میکنم.اینو هم خیلی جدی میگم.واقعاً چی فکر کردی؟!!!!گفتم که،مساله های بی اهمیت ابدی نیستن.....
خوبه.این روزا سرم خیلی به چیزای بیخود گرمه.نه،خیلی هم جدی میگم.حسابی این روزمرگی های مسخره به بازیم گرفتن و مشغولم کردن....
صدای گز گز میده.یا من اینطور فکر میکنم.
وبلاگم رو عوض میکنم،اما هر وقت که حسش بود،نه الان که دچار دپرسی های مفرط شدم.فقط تقاضا دارم دوستان و آشنایان زنگ نزنن به منو بگن:"تو که بلاگ داری." و بقیه ماجرا......
شاید توقع بیشتری داشتم.تلخ و سرد.اینطوری جوابش رو دادم.ولی به جاش باعث شد به طرز وحشتناکی یخ بزنم.کاملا جدی میگم.
راست میگه.بلاگ من همش غُرغره.خجالت میکشم وقتی بهم میگه:"البته بیشترش قرقره".میشه اینقدر به رو نیاری.آخه خجالت میکشم.


یکشنبه 21 تیر ماه سال 1383

پایان روز بیست و یکم تیر ماه است.
و من امروز را فقط فکر کردم.
درست همانند بیست و یکم تیر ماه سالهای قبل.
چه کسی به خاطر خواهد داشت؟؟
چه روز نا امید کننده ای!
فراموش خواهم کرد امروز را
و تمام بیست و یکم تیر ماه سال های قبل و بعد را.
هیچگاه این روز را فریاد نخواهم کشید.


شنبه 20 تیر ماه سال 1383

مساله اگه بی اهمیت بشه،دیگه کسی حلش نمیکنه.هر چقدر هم که قبلاً برات مساله لاینحل ای بوده....پیچیده بودن،یا قابل حل بودن،یا غیر قابل حل بودن مهم نیست،مهم اینه که بی اهمیت نشی.....

احمقانه نیست؟من بعضی از بلاگها که آپدیت کردن،متن جدیدشون رو نمیبینم.چرا؟

توجه کردی چقدر اشتباه تایپی دارم.و حتی حس اصلاحش نیست.(یاد زمانی افتادم که دفعه اول یکی بهم گفت:"حسش نیست".جمله بامزه ای بود برام.)

همیشه "ظرافت" قربانی "استحکام" بوده.به خاط همین جنس ارجح همه آدما،جنس مذکر بوده.لابد فکر میکنی امروز چهار ساعت فکر کردم و حالا دارم افه ی" فضل ریختن"میام.ولی اینو امروز وقتی سوزن رو نخ میکردم(یا نخ رو سوزن میکردم!!!)تجربه کردم.حوصله ندارم توضیحش بدم.

تا کجا میخوام پیش برم؟نه،جداً،تا کجا؟؟؟من که میدونم توانایی اش رو ندارم.من که میدونم دارم تیشه به ریشه ی خودم میزنم،پس چرا تمومش نمیکنم؟؟!! اما من که یه بار امتحان کردم.من که این پس زدن رو یه بار تجربه کردم.من که دیدم نتیجه ای نداشت.من که برگشتم سر جای اولم.من که میدونم همه چی تقریباً از کنترل من خارج شده.من که میدونم برای به فکر افتادن خیلی دیره.پس چرا هی از خودم میپرسم:تا کجا میخوام پیش برم،تا کی میخوام ادامه بدم؟......ولی واقعا تا کجا میخوام پیش برم؟این راه به کجا ختم میشه؟؟؟مساله اینه:من نمیدونم.من نمیتونم.من اشتباه کردم.از همون نقطه ی اول.ولی بعضی چیزا دست خود آدم نیست.پیش میاد و من باید قبولش کنم،هر چقدر هم که سنگین باشه.....

من اینجا را دوست ندارم.در اولین فرصت عوضش میکنم.

ولی خدا وکیلی خیلی نامفهومه.بهتون حق میدم،اگه بگین چرت و پرته محضه.


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
-->
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 104925