چهارشنبه 17 تیر ماه سال 1383

من به طرز احمقانه ای شیفته کسانی میشم که گرافیک یا نقاشی خونده باشن.تو اسمش رو هر چی میخوای بذار ولی خودم اسمش رو میذارم:خوش ذاتیِ ابلهانه.....
بابای نازنین من،به طرز مضحکی با سهراب سپهری بیگانه است.من سعی نمیکنم کسی رو اصلاح کنم.حتی اگه اون شخص بابای نازنین من باشه.....
و استاد محبوب و سخت گیر من،متاسفانه هیچ راهنمایی مثبتی نمیتونه انجام نمیده.و حتماً از من میخواد کار رو یه جوری سر موقع جمع و جورش کنیم.متاسفم.من از به هم آوردن سر و ته هر کاری بدم میاد،حتی اگه به نفعم باشه......
من از اینکه اینجا مینویسم میترسم.ولی نمیدونم چرا اینکار رو ادامه میدم.اینجا دیگه امنیت نداره.....
هیچی مثل اولش نیست.حتی وبلاگم.حتی من که سخت رنجیده و سرگردان هستم.و حتی خیلی های دیگه که دور شدن.و حتی کسایی دیگه که رنگ فراموشی گرفتن.هیچ چیز مثل اولش نیست.طراوت نداره و پژمرده شده.من خسته ام یا اونا سطحی؟؟من خل شدم یا اونا گنگ؟؟
من نگرانم.فقط برای خودم.در دوردست ها آوایی شنیده نمیشه.
یادت باشه اگه شیشه ی نازکی رو شکستی،اول از همه اون شیشه ی نازک خودت رو زخمی میکنه و آهت رو در میاره.حیف که نمیفهمی!!!!!
این روزها حرفهای مختصر و کوتاه وگهگاه یه آشنای قدیمی،لبخند کمرمگی رو روی لبام میاره.باید جواب سوالش رو پیدا کنم.
من میخوام از اینجا برم.کاش این تبلیغه بلاگ اسکای از اون بالا برداشته نمیشد.اینجوری راحتر دل میکندم.
عیب داره یه کم دیگه وراجی کنم.در هر صورت اینجا فقط متعلق به منه.
هنوز یه جلسه بیشتر سر کلاس سه تار نرفتما.امروز انگشت سبابه دست راستم،لای نردبون(نمیدونم چرا مامان میگه:"نبردبون") گیر کرد و قِلِفتی(؟؟) پوست انگشتم کنده شد.منم که باد بهم بخوره،یه بلایی سرم اومده. ای بپکی طالع روشن من!!
میخوام فراموش کنم.فقط اولش یه ذره اذیت میشم.اما مثل اون یکی مورد ناشی گری نمیکنم.هیچی یهویی انجام نمیشه.یواش یواش.یواش یواش.
خیلی ترسناک شدم،نه؟حتما به این نتیجه رسیده که چه آدم بد ذات و پست فطرتی هستم.ولی همه چی اونطوری نیست که تو فکر میکنی!!!ولی کلا من مشکلی ندارم.تو هر طور راحتی فکر کن....


دوشنبه 15 تیر ماه سال 1383

امروز دلم تنگ شده ولی نمی دونم چه جوری شروع کنم.بی نظم و ترتیب میشه.مهم نیست.خب شروع میکنیم:
1-این پروژهه بد جور انرژی داره میگیره.زیادی بزرگه.و در حد کار گروهی سه نفره.بقیه اش رو حوصله ندارم بگم.
۲-فردا اولین جلسه کلاس سه تارم شروع میشه.بدون هیچ گونه دردسری.کاملا شانسی.نگران اینم نکنه همه چی بهم بخوره.مثلا خانمه بگه تدریس نمیکنم.یا مثلا دستش بشکنه(البته خدا نکنه.ولی من اصولا نمیتونم جلوی منفی بافی های ذهنم رو بگیرم.مخصوصا اگه خسته هم باشه)
۳-سکوت.سکوت.سکوت....موضع جدیدم در برابرشه.میخوام عکس العملش رو ببینم.با اینکه عمرا مهم باشه.میشه گفت یه جور تسته.یه نوع سنجش.خیلی سرکش و خودسرم،نه؟میدونی قبلا روند کارم یکی بوده.باور کن فقط دارم عکس العملش رو میبینم.بدون هیچ غرضی.اصلا به من چه.میتونی باور نکنی....
۴-راحت نیستم.هیچی مثل اولش نیست.تقصیر از حس گیج خودمه.هنوزم محطاط نشده.و من هنوز گیجم.هر اتفاقی که بیوفته،همش تقصیر خودمه.باور کن همش تقصیر خودمه.اون یه ذره هم مقصر نیست.من گیجم.تقصر منه.....
۵-خوندن یه بلاگی این روزا عذابم میده.جدی میگم.مطمئناً نمیدونن خواننده ی بلاگشون هستم.(ضمیر جمع به خاطره اینه که دو نفرن).اولش قربون صدقه ی هم میرفتن.خیلی زود یکیشون دبه در آورد(یعنی داره در میاره.فقط یواش یواش)معلومه کدومشون دیگه.اینقدر که دیگه خنگ نیستی!!کافیه یه کم به اطرافت توجه کنی.خلاصه بد جور تمایل دارم خفه اش کنم......من هنوزم در این موارد مسخره و مضحک و ابلهانه حساسم.خیلی احمقانه است،نه؟؟؟تو پیشنهادی داری؟
۶-آنالیز نیازش وحشتناکه.توش موندم.باید بریم بیمارستان.یا یه درمونگاه مجهز.کلینیک که دیگه عالیه.


پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1383

پنج روزه!!!(این که ننوشتم)عجیبه دلم تنگ نشده بود براش.....دیروز آخرین امتحانم رو دادم.بعد هم برای اینکه خاطره آخرین امتحان اون ترم توی ذهنمون بمونه،سوار وانت شدیم اومدیم خونه.(راستش رو بخوای اون موقع روز به جز موتور سوارا و پسرای جوون ماتیز سوار،هیشکی دیگه ما رو نمیبرد و شب باید همونجا تو دانشگاه میموندیم). بامزگیش آرایشهای بعضی از دوستان بود که از شدت باد کنده شده بودن و لابد پخش آسفالت شده بود دیگه!!!ولی راستش رو بخوای بنده به شخصه که بد جور به غلط کردن افتادم.ولی خب بجاش خاطره اش بد جور به یاد موندنی شد!!!!
دیشب آخرین مهمونی دوران دانشجوییم رو گرفتم.(حتماً دیگه،چه میدونم)اصلاً هم خداحافظی رسمی نکردیم.انگار که همین فرداش قرار بود هم دیگه رو ببینیم.احمقانه نیست.ولی کاش همین فردا میدیدمشون،حتی بداخلاقه رو......
پاهام درد میکنه و شبهِ تاول زده!!!نمیدونم از پایکوبی دیشبه یا چهار قدم پیاده روی امروز!!!!امروز صبح ساعت نه که بیدار شدم،زودی زنگ زدم به دوستم و از خواب ناز بیدارش کردم و گفتم پا شیم برم دانشگاه دنبال کارای پروژه.که البته این کار پروژه،علاوه بر دانشگاه رفتن،یه کم پیاده روی و آفتاب سوختگی داشت!!!
خوب شد حالا؟!!!؟؟!! امان.امان.....
                                                 


شنبه 6 تیر ماه سال 1383

[توضیح:داخل کروشه ها یه کم توضیحه.به این امید که،شاید آخرش به این نتیجه برسین که در خورد شدن اعصابتون،باید تجدید نظر بشه و منم بدون عذاب وجدان بنویسم.]
میبینم که انگلیس و آلمان و فرانسه هم حذف شدن به سلامتی.کلی ذوق مرگ شدیم....[موضوع قراره عوض بشه،پس چهار(یا بیشتر) تا نقطه گذاشته میشه]ایشون(یکی از اعضای محترم حانواده)حدود 45 ثانیه است که یواشی اومده پشت سر من وایساده و داره کارای منو نگاه میکنه.غافلگیرش کنم خوبه؟یا به روی خودم نیارم؟؟؟؟؟رفتش......یه بلاگی بود که من همیشه فکر میکردم باید یه آقای 24 ساله نویسنده اش باشه.از اسم و عکس بالای بلاگش و مدل نوشتنش،این طور برداشت کردم.امروز تصادفاً کامنت یه بلاگی رو میخوندم(البته خودش اون کامنت رو نذاشته بودا،یکی دیگه از هم دانشگاهیاش بود)متوجه شدم ایشون یه دختر خانم هستن،به اسم ...(بماند)[سه تا نقطه یعنی یه کلمه سانسور شده]دانشجوی کامپیوتر،از دانشگاه...(اینم.بماند!!نمیخوام کسی که دستش رو رو کرده،بیاد مچ منو هم بگیره)خب نظرت چیه؟من زیادی خنگ بودم،یا اون زیادی پسرونه(بیشتر مردونه)!!!!.....
[اینجا قراره موضوعی مطرح بشه که با موارد بالا خیلی تفاوت داره و در واقع تمرکز ذهنی من بیشتر روی همینه.بنابراین Enter رو زدم و به خط جدید اومدم.]یه چیزایی میگه که عمراً به من ربط داشته باشه.در واقع یه کم داره اطلاعات کهنه ی منو در مورد زندگیش تصحیح یا به روز رسانی میکنه،تا شاید فقط یه کم حرف زده باشیم.اما نمیدونه چه تاثیر وحشتناکی،توی ذهنیت من،تفکر من و عقاید من داره میذاره.اینکه دوباره به این نتیجه برسم که دنیا سیاه مطلقه.آدما ظاهراً خاکسترین،اما باطناً سیاهِ سیاهن.اون،بقیه،و حتی من،که به اجبار باید تسلیم این قانون ذاتی بشم.و این ذهنیت آزار دهنده که دوباره بعد از مدت کوتاهی بر میگرده سر جاش.میشه لطفاً یکی پیدا بشه و منو گول بزنه و ظاهراً یه مثال نقض بیاره تا این قانون زیر سوال بره.چون این قانونِ بدون استثنا به طور وحشتناکی منو ناامید میکنه.....
[امیدوارم یه کم توجیه شده باشین.چون در غیر این صورت فقط میتونم بگم متاسفم،چون نمیتونم قانون نوشتن ذهنم رو به این زودیها تغییر بدم.]


پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1383

آدم چند تا امتحان فجیع پشت سر هم داشته باشه،(به طوریکه بین امتحان هاش 12 ساعت هم فاصله نباشه)،بعد توی این هیری ویری تیم محبوبش هم به احمقانه ترین شکل ممکن حذف بشه،از اون بدتره وقت هم نکنه بیاد تو بلاگش نق به جون ملت بزنه،فکر میکنی آخرش چی میشه؟؟هیچی طرف دچار دپرسی مفرط میشه دیگه....فقط این وسطا بیان حال آدمو بپرسن،حیلی کیف میده.
این اتاق منا تا اون سرِشا،پر کاغذ شده.پر برگه و کتاب و دفتر و ماژیک ها و خودکارای رنگی و پاکن(پاک کن؟؟!!!)و مداد و کش سر و گل سر و هر چیزی به مو مربوط میشه و دمپایی و بولوز!!!!همه شون هم بدون استثنا به امتحانا مربوط میشه......خلاصه مردیم از بس نخوابیدیم.دیگه وقتشه بریم به خواب تابستونه.(هنوز امتحانا تموم نشده ها،دو تاش مونده)


دوشنبه 1 تیر ماه سال 1383

همین الان یه آهنگ ملایم ناز کشفیدم،.....برنامه ها قر قاطی شده.صبح ها شیطونی میکنم و درس نمیخونم.شبا هم از یازده تا حدودای سه درس خوندنم میگیره.....امروز تلویزیون مصطفی مستور رو نشون میداد.از همچین مرد سیبیلویی بعید بود نویسنده ی اون کتابه باشه.من که کلی محو لحظات رمانتیک قصه شده بودم.هر چند پایان غیر قابل باوری رو داشت.خلاصه به این آقاهه همه چی میومد، الا نویسندگی.........میدونی همیشه از "عدم درک متقابلش"تعجب میکردم.هیچ وقت حوصله نداشتم خودمو توضیح بدم.میدونی،موجود خیلی کلی ای هستش.جزئیات هیچ وقت براش مفهومی نداشته،یا من اینطور برداشت کردم.به نظرم اصلا موجود عمیقی نیست،و همین باعث میشه اینقدر راحت زندگی کنه.باید عالی باشه،نه؟.....گفتم حالم خیلی خوبه؟؟؟.دیگه نمیترسم.گوش به حرف هیشکی نمیکنم و سرسختانه مقاومت میکنم.خوشبختانه برگ برنده دسته منه.فقط یه کم تسلط و پافشاری میخواد.از حالا باید شروع کنم به مخالفت،تا آخراش بقیه یهو شکه نشن و پیش زمینه داشته باشن.اینطوری زمینه برای به کرسی نشستن حرفم فراهم میشه و کسی مخالفت آنی و جدی ای نمیکنه.....خدایا این آهنگه چقدر نازه......این ریاضی مهندسی هم عجب درس توپیه!!خیلی خوشمان آمده ازش.....هیچ تغییری نکرده.حتی یه ذره هم محتاط تر نشده.به نظرت چرا اینقدر رکه؟شاید باید بهش حق بدم که حوصله اش سر رفته باشه.از بس که "مرتیکه ی پیازی" هستم.من اگه بجای اون بودم حتما تا حالا حوصله ام سر رفته بود و رفته بودم پی کارم.پس چرا اینقدر صبوره؟؟؟دور و برش هم قاعدتاً خیلی شلوغ پلوغه.لااقل اعتراض رو که میتونه بکنه!!!!....میخوام برم درس بخونم،خدا میدونه کی این مطلبم پابلیش بشه!!!!!!!!


<<    1      2   
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 114042