پنجشنبه 5 شهریور ماه سال 1383

چه کس در این دنیا
سزاوار زندگی نیست،
آن کس که فراموش می کند
یا آن که
فراموش می شود ؟

.........
سرا پا خیس
از عشق و باران،
در پاسخ شان چه خواهی گفت
اگر بپرسند آستینت را
کدام یک تر کرده است؟

ایزومی شی کی بو

از بلاگ ایشون




چهارشنبه 4 شهریور ماه سال 1383

یک و نیمه.روز خسته کننده ای بود و وحشتناک.کله ی سحر رفتم پاشدم دنبال کارای کامپیوترم.بعدش کلاس سه تار.سیصد تا هم صلوات فرستادم.ناهار رو با شر و ورهایی که دایی یه ریز میگفت خوردم.یه خواب نیمه جویده(صفت مناسبتری سراغ ندارم که لپ کلام رو برسونه).از صبح تا شش بعد از ظهر هم دم به دقیقه به بابا تلفن میزدیم،"چی شد؟رفت اتاق عمل؟کی میاد بیرون؟دکتر چی گفت؟تو حالت خوبه؟یه آبمیوه بگیرین بخورین،قول بده.هر وقت از اتاق عمل اومد بیرون حتما یه زنگ بزنینا".بعد از ظهر رفتم خونه دوست جون،یه عالمه سر و کله زدن با پروژه،گردن درد زیاد به خاطر جای نامناسب مونیتور.ساعت ده و نیم مامانی اومده دنبالم.مامان بزرگ اصرار داره شام بخورم،ولی من فقط احساس خستگی میکنم،نه گشنگی.یه فیلم ندا از کلوپ گرفته.می شینیم می بینیم،بیشتر چرته تا مزخرف.یادم رفته برگه های دیتا بیس پروژه رو از دوست جون بگیرم،باید از حفظ بسازمش.برنامه هایی رو هم که نوشتیم باید تصحیح کنم.پاشم برم که فردا بعداز ظهر باید همه ی این کارا رو انجام بدم.الان یه لحظه احساس کردم چقدر دلم واسش تنگ شده.....


<<    1      2   
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113954