|
هشت روزه که میرم سر کار. کارش برنامه نویسیه.توی روزنامه آگهی داده بودن.رفتم اونجا و پروژه ام رو نشون دادم.آقاهه همون موقع گفت:استخدامی.و به همین راحتی کار پیدا کردم.اما همه چی به همین راحتی و سادگی نبود.مدل برنامه نویسیشون زیادی پیشرفته است.و من فعلاً دارم برای یاد گرفتنش سخت دست و پا میزنم،اونم کاملاً تنهایی.چون آقای همکار،صبح ها دانشگاه داره و ظاهراً شبها کار میکنه(ظاهراً دلیل استخدام من هم،همین بوده).راستش رو بخوای دو سه دفعه ای هم به آقای رییس پیشنهاد دادم که اخراجم کنه(راستش رو بخوای روزی هشت ساعت سر و کله زدن با برنامه هایی که من چندان ازشون سر در نمیارم و از اون بدتر احساس عدم توانایی در کاری که بهم محول شده،جداً طاقت فرسا و فرسایشی است،مخصوصا اینکه من بشدت هم احساس مسئولیت میکنم) اما آقای رییس هر دفعه به گونه ای اعلام میکنه که در کار ایشون دخالت نکنم.راستش رو هم بخوای من فکر میکنم اگه کمی، و فقط کمی بهم کمک میشد،حتما از پسش بر میومدم ولی الان چندان اطمینانی ندارم.حرف زدن در مورد کار تا همین جا کافیه.چون اومدم چیزای دیگه ای هم بنویسم.مثلا اینکه از دستش خیلی عصبانیم،دلیلشم احساس مالکیت احمقانه و اشتباهیه که من دارم.یا اینکه نمیدونم چرا چند وقتیه موهام تند تند چرب میشه.دلم برای دانشگاه رفتن تنگ شده و اصلا هم دوست ندارم به کارای پروژه ی آزمایشگاه پایگاهم برسم.دلم یه آدم خوب میخواد که کمی برام حرف بزنه.انجمن شعری که میرم به شدت دوست داشتنیه و شعر جدیدم هم ناقص یه کنار افتاده.فکر کنم تا همین جا کافیه.... |