| |
| شنبه 23 دی ماه سال 1385 |
|
|
امروز؟هیچی،فقط از صبحش سرم داشت منفجر میشد.ها؟نه.فقط یه کوچولو جیغ و داد کردم و غرغر و نق نق.خب بعدش هیچی دیگه،انتظار داشتی مثلا بیام سر یکیو بکوبونم به دیوار!!یا یکیو قاب کنم به یه دیوار دیگه!یه سردرد و یه کم ناامیدی و همیشه خدام یأس فلسفی و یک کم هم بهم ریختگی و این جور مسایل جزیی(همزه روی ی کدومه!!!)که آدم نباید زمین و زمانو بهم ببافه که!خوب بعدش عین بچه ی آدمیزاد با ناامیدی تمام نشستم درسمو خوندم.تازه رتبه ام هم که دیدم بعد از کلی ذوق مرگی و اینا،همون یه ذره درسم نخوندم.(به این میگن جنبه داشتن!!!!!!) |
|
|