جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386

کاریش نمیشه کرد!وقتی چاره ای نداری جز صبر کردن و تحمل کردن،هیچ کاریش نمی تونی بکنی،غیر از صبر کردن و تحمل کردن!

پیوست:نه.الان ابدا عصبی و ناراحت و اینا نیستم.فقط دارم تحمل میکنم.اونم وقتی چاره ای نداری جز همین کار،برات خیلی سخت نمیشه...به همین سادگی!


شنبه 27 مرداد ماه سال 1386
وقتی زیر فشار عصبی دارم له میشم،عطش راه رفتن و شعر خوندن پیدا میکنم.راه رفتن و شعر خوندن.راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن و شعر خوندن و مدام شعر خوندن و راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن و راه و راه و راه و راه و راه.....

سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386

*مسافرت ما و مامان بابا شدنم تموم شد!

**نخیر.اینجوری نمیشه.واسه اینکه خوش قول بشم باید برم اکانت جدید بخرم!

***خفن به یه کتاب آویزون شدم که فوق العاده است.من معمولا نمی گم چی میخونم ولی الان خیلی دلم می خواست اسم کتابو بگم که بقیه هم اگه نخوندنش، بدون برن بخوننش. اما راستشو بخوای خوندن این کتاب برای یکی که اینجا رو می خونه اصلا خوب نیست!

****از متن همون کتاب:بزودی.بزودی.بزودی.بزودی.این بزودی یعنی کی خواهد بود؟چه کلمه ی هراس انگیزی است این :بزودی.بزودی ممکن است یک ثانیه ی دیگر باشد.بزودی می توند یک سال طول بکشد.بزودی کلمه ای است هراس انگیز.این بزودی آینده را در هم می فشارد،ان را کوچک می کند.و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود،هیچ چیز مطمئنی،هر چه هست دو دلی و تزلزل مطلق خواهد بود.بزودی هیچ نیست و بزودی چه بسا چیزهاست.بزودی همه چیز است.بزودی مرگ است...


سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386

پروردگارا ما را به راه راست هدایت گردان.

پروردگارا پلوی ما را اینقده شفته ننما.

پروردگارا ما را به راه راست هدایت فرما و غرغر و نق نق مادربزرگ جان را بر ما کم نما!

پروردگارا خواهر جان عزیزمان را هم بس به راه راست هدایت فرما!

پروردگارا کار بابای خیلی عزیزمان را کمتر نما و نان گرفتن را ملکه ی ذهنش نما!

پروردگارا تلفن ها و نگرانی های مامان عزیزمان را کمتر نما!

پروردگارا اصلا،کل سیستم تلفن خانه ما را قطع نما و خیال همه را راحت نما!

پروردگارا اگر وقت نمودید،یک کارگر قابل اعتماد به خانه ی ما فرستادن نما!

پروردگارا مسافرت اینده را بر ما خوش بگذاران و بعد از مسافرت را بر ما کوفت ننما!

آمین یا رب العالمین...


دوشنبه 15 مرداد ماه سال 1386

مامانه رفته مسافرت و من از فردا میشم مامان خونه!!تازه بعد یه مدتی باباهه هم بهش ملحق میشه و من میشم مامان بابای خونه!!

بی ربط:سرم به خوندن یه کتاب که هدیه تولدمه،گرمه.سر تو به چی گرمه؟


دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386
برای دوست دچار آلزایمرم

میدونی،من اون موقع ها خواب میدیدم.وقتی بچه بودم.خوابای رنگی،خوابهای پر گل و بلبل و پروانه.خوابهای لذت بخش طولانی که تا خود صبح تموم نمی شدن.اما بچگی زود تموم شد،خواب هاش هم.بعدش دیگه خواب ندیدم،اصلا اصلا.چرا،گاهی اوقات خواب میدیدم اما صبح که بیدار میشدم هیچی یادم نمیومد که چی دیدم.بعضی وقتا شک داشتم که اصلا خواب دیدم یا نه.چندین سال طول کشید تا دوباره خواب دیدم.داشتم می دویدم،تند تند.در واقع داشتم فرار میکردم.از یکی که هیچ وقت چهره اش رو ندیدم.اما آروم دنبالم قدم برمیداشت.بعد یهو می بینم یه عالمه پنجره جلومه.پنجره های حصار دار،با شیشه های محکمی که با ضربات مشت من نمی شکنن.و من که سعی میکنم جیغ بکشم اما صدام در نمیاد.و این خواب شد کابوس شبانه ام که گه گاه هوس میکنه بیاد سراغم....یادم نمیاد چی شد یا چه اتفاقی افتاد،اما یادمه.یادمه گفتی یه خواب خوب دیدی.یه رویای شیرین....کاش آلزایمرت به اندازه ی تعریف یه خواب شیرین،خوب میشد...

 


شنبه 6 مرداد ماه سال 1386

***احمق نباش!هیچ چیز به سادگی اون چیزی که تو فکر می کنی،نیست.

پیوست:آدمای پیچیده،نه تنها لزوما پیچیدگی شونو نشون نمی دن،بلکه ظاهری ساده و حتی احمق دارن!


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
-->
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 104876