| |
| یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386 |
|
|
دنیا کوچیکه.دنیا اینقده کوچیکه،خیلی کوچیک کوچیک....منم دلم کار یواشکی می خواد.بجاش من دلم این یکنواختی مسخره ی متوالی رو نمی خواد!گمونم خیلی کیف داره،آدم یواشکی داشته باشه!......خودم از دیدن دستبند خوشرنگم روی دستم و جیلینگ جیلینگ کردن ملایمش خوشم میاد.....یکی از آرزوهام اینه که وقتی بهش نگاه میکنم نفرت رو تو چشماش بخونم،اونوقت می تونم وقتی باهاش حرف می زنم، آروم نفس بکشم و قلبم توی دهنم نیاد و اینقده از خودم بدم نیاد.چقدر قراره طول بکشه که ازم متنفر بشه؟........دلم بغل کردن ماری رو می خواد و برق شیطنت چشماش و هی حرف زدن باهاش.....دلم نمی خواد عید بشه.دلم نمی خواد امسال عید بیاد.از عید امسال می ترسم!نمیشه از عید امسال بپریم و بریم اونور سال؟......<که گفت کفتر من پر بگیری از بامم؟به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است.>همش اینو میگم با خودم......هنوزم دلش واسه هذیون گفتنام تنگ میشه؟نه.نمیشه.......این آدامسه چه طعم خوبی داره!!....«انسان و گفتنی ها»کی این کتاب هانریش بل رو داره؟ رفت.رفت و پشت سرشم نگاه نکرد. من آدم بدجنسی نیستم..... و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر..... |
|
|
| |
| جمعه 23 آذر ماه سال 1386 |
|
|
**هر وقت که میام خونه،توی اتاقم یه تغییراتی دادن که من دوسش ندارم،انگار که دیگه جزء خانواده حسابت نکنن...
**باور کن حس بدیه از وقتی که فهمیدم فقط به چشم یه همبازی دوران کورکی بهم نگاه نمیکنه!اه.لعنت به تمام حس های احمقانه!
**دلم اون شعر رو می خواد،با همون صدایی که دفعه اول شنیدمش.این شعره رو،این جوری توی بلاگ،دوسش ندارم.
**اه.کجایی پس!حوصله ام سر رفت... |
|
|
| |
| چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386 |
|
|
به شدت محتاج یه کمک می باشیم!!!!
پیوست:من موندم اگه در کامنت دونیمو نبندم،محتویات کامنت دونی این پست،مثلا چی چی خواهد بود؟!!!!!!!!!!! |
|
|
| |
| دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386 |
|
|
لعنت! هیچ معلومه اینجا چه خبره؟ |
|
|
| |
| دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386 |
|
|
کاش ملت کمتر جفنگ می گفتن!!
پیوست:اینو دلم می خواست سر جاش بگم،اما مگه این ادب! کوفتی! میذاره!!برای اینکه نمیرم،بجاش اومدم اینجا گفتم! |
|
|
| |
| یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386 |
| نگاه کن که چه برفی می بارد... |
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد... |
|
|
| |
| چهارشنبه 7 آذر ماه سال 1386 |
|
|
مرده.گمانم مرده!اون پسرک قد بلند با چهره ی معصومانه ی یه کودک،که هر چهار شنبه ساعت پنج دقیقه به هشت، روی پله ی سوم طبقه دوم ساختمان برق رایانه فن اوری اطلاعات می نشست.با نگاهی خیره به روبرو،که انگار خیره بود،اما نبود.اصلا انگار این نگاه در این دنیا نبود و انگار که هیچ جایی نبود.و حالا که چند هفته هست که دیگر نیست.یادم بمونه دانشکده رو بگردم،شاید پیدا کردم آگهی ترحیم نگاه انگار خیره ای رو که هیچ جا نبود! |
|
|