آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

                                                   عیدتون مبارک!

                          


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

والا من موندم این آقای وزیر کشور این ۶۰ درصد واجد شرایط که رای دادن رو از کجا کشفیدن،چون ما هر چه گشتیم،رای داده،یافت می نشد!

********

می بینی،حرفهای بزرگونه میزنم.هنوزم بهم میگن شخصیت بیبی(baby)دارم.اما خودم می فهمم،خودم حس می کنم،دارم بزرگ می شم.دارم آدم بزرگ می شم.دارم پوست می ندازم،پوست آدم بزرگا!بخاطر همینه که آلرژی پیدا کردم به ادمایی مثل خودم.آدمایی که دوران شاد و باطراوت جوونی شون رو دارن ترک می کنن و می خوان وارد بعد جدی و سخت زندگی بشن.آدمایی که دارن وارد دنیای کثیف آدم بزرگا می شن.آره،به همشون آلرژی پیدا کردم،به همشون گیر میدم.هی گیر میدم که عوض شدن،هی گیر می دم که بزرگ شدن،هی گیر میدم حرف نمی زنن.اینطوری انگار که بخوام به اطرافیانم القا کنم که نه،من جزء شماها نیستم.اما هستم!!

پیوست:آدما بزرگا رو دوست ندارم.


دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
خسته شددددددددددددددددددمممممممممممممممممممممممممممممممممممم اممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386

قد بلندی داره،با اندام تقریبا باریک.چشم و ابرو مشکی،موهای گاه بلند،گاه کوتاه مشکی و دندونای ردیف سفید.و انگشت های باریک و بلند.یه مغازه داره،واقعا اسمش مغازه است.اما انتهاش یه اتاق کوچولو هم داره.اونجا نقاشی میکنه.اگه نقاشی نکنه،معلوم میشه اون اتاق پر تابلو هستش و جایی واسه نقاشی نداره.مهربونه.اجازه میده ساعت ها تو اون اتاقه و مغازهه وول بخوری.تابلوها رو زیر و رو کنی،به سلیقه ی خودت جابجاشون کنی.بعد وایسی و مدتها بهشون نگاه کنی.نگاه کنی،نگاه کنی،نگاه کنی...کم کم سلول هات شروع میکنه تکون خوردن.شروع میکنه به زنده شدن.روحت شروع میکنه شفاف شدن،ناخوداگاه تو چشمات برق میفته.بعد به تابلو ها دست میکشی،گاه هیجان زده میشی و بدون اینکه به طرفش برگردی،خیره به تابلوش می مونی و میگی:فوق العاده است،خیلی،خیلی،خیلی....گاهی شروع میکنه بعضی از تابلوهاشو برات توضیح میده،مفهوم خطوط رو،نقش رو،رنگ رو.گاهی می پرسه کدومشونو بیشتر دوست داری.اما نمی پرسه چرا؟باز بهت فرست میده،تابلوهاشو زیر و رو کنی.از رو نمی ری.تابلوهایی که زیر بقیه ی تابلوها موندن رو میکشی بیرون.تو تابلوها خودتو غرق میکنی.نمی دونم وقتی من دارم بین تابلوهاش نفس میکشم،اون چیکار میکنه....

پیوست:همیشه باید بدونم که وقتی روحم داره میمیره،یه سر به اونجا بزنم.دارم به معجزه اش ایمان میارم.


یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386
واژگون شده جام

نه عاقلی به کمالم،نه جاهلی به تمامم

نه این،نه آن،نه جز اینم،در این میانه کدامم؟

هدایت از که بجویم،بصیرت از که بخواهم

که بوف کور تغافل نشسته بر سر بامم

تمام عمر دویدم،به مقصدی که نرسیدم

چه کارها که در آخر،بمانده نیمه تمامم

شروع های درخشان،بدون نقطه ی پایان

شبیه مطلع نابی،بدون حسن ختامم

شراب لطف تو باران،به کوه و دشت و بیابان

مرا چه حاصلی از آن؟که واژگون شده جامم!

 

 

«محمد رضا ترکی»


پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386
برای دوستی که گه گاه حالم را می پرسد
خونه ام،اما بازم حوصله ندارم!

شنبه 4 اسفند ماه سال 1386
بنده زنده تشریف دارم،حالمان هم بسی!خوب می باشد!اصلا هم بی اینترنتی نمی کشیم!اصلا هم دلمان برای دنیای مجازی تنگ نشده!حتی یه ذره هم دل تنگ دوستان مجازیمان نشده ایم!و کلا همه چی در امن و امان است و بروید همگی خوش باشید!

عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
-->
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 108692