آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

رسما جیققققق!!!!!


یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

سه بار یه کامنتی رو میذارم.بعد هی پاک میکنم.تصحیح میکنم.بعد دوباره پاک میکنم.آخرشم منصرف میشم از گذاشتنش!!!

پیوست:خب تو یه معمایی فعلا.دلم نمی خواد کشف بشی زودتر از موعد!!!


پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387
کلا پوستر بازی خیلی کیف دارد.مخصوصا اگه پوسترت ،به عنوان پوستر تاپ انتخاب بشه!

جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

در بهار این کوچه
چه قدر گم شده باشم و
پیدا نشده باشم خوب است؟
در پاییز این خیابان
چه قدر نتوانسته باشم
آوازهایم را از باد پس بگیرم
خوب است؟
وچه قدر شعر هایم را
در این خانه
- همین خانه –
پای همین خرمالوها
چال کرده باشم خوب است؟
به گمانم
می شد فقیرترین باغ ها را
دو بار و هر بار هفت پاییز
با آنان
چراغانی کرد
وبیش از این و
خیلی بیش از این و
شاید
آنقدر خیلی بیش از این
که می شد جرات کرد و با آن
به اجرای دیگری از لبخند تو
اندیشید

حسین منزوی

پیوست:از بلاگ خط سوم

پیوست دوم:همچنان این بلاگ را دوست می داریم.


جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

ساعت ۱۲:۵۸ .خوابم میاد و نمیاد.انگار که مرض باشه که شبا تا ۲ بیدار بمونم.حالا خوابم بیاد یا نیاد.یه تیکه از ترجمه ی سمینارم مونده.نمی فهممش و شده آینه ی دقم!!تصویرهام هم شماره ندارن!!!استاده اولین ایرادی که بگیره،همینه.امروز رفتیم خونه پسرخالهه،فقط محض اینکه من تو این یه هفته بیرون رفته باشم!!!اما نه!دیشبم تنهایی رفتم ولگردی!ولگردی که نه،ماشین سواری گردی!!!آخر شبم اتاقمو تمیز کردم!!چون یه دوست داشت باهام حرف میزد.گفته بودم موقع های دیگه که کسی باهام حرف نمیزنه،من اصلا اتاق تمیز کردنم نمیاد،چون حوصله مو سر میبره.اوممممم،خوشمان آمد از رییس شدنش!!بیشتر خوشمان آمد که قضیه را به پاییز طلایی چسبونده بود!!!

راستی،ببین،تو تا کی تهرون می مونی؟نکنه من که بخوام کتابا رو بیارم،تو رفته باشی!!!بعد از فرشته ی نجات شدنت،کلی پشیمون بشی!!!!

اه.گوش دوتاتونو تاب اساسی میدم،باز اگه بخواین برین روی اعصاب بچه، ها!!!گفته باشم!

ساعت ۱:۱۳ .خب وقتی آدم بخواد فقط با نوشتن وقتشو تلف کنه تا فقط ۲ بشه،اینجوری میشه که یه چهار خط نوشتن،دقیق ۱۵ دقیقه طول بکشه!!!


چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
به ما که رسید،آسمون تپید!!!

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
اگه منو وقتی ۱۵ سالم بود به زور شوهر داده بودن....

اگه منو وقتی ۱۵ سالم بود به زور شوهر داده بودن،لابد شوهرم یه بچه مایه دار بوده،در آستانه ی اینکه مخشو بزنن و بچه منحرف بشه!!!بعد مامان باباهه به صرافت میفتن که بچه شون سر و سامون بگیره!!!!!...تا بخودم بجنبم ببینم چی به چیه،می بینم یه بچه دارم!!!!!اما خب،خر که نیستم.بالاخره دستم میاد چی به چیه!!شوهره از اون ادمای هیز مزخرفه.معلوم نیست روزا و شبا چه غلطی میکنه.مسلما برام فرقی هم نمی کنه.شوهرم مایه داره.سالای اول در دهنمو با پول می بنده.چون هنوز هم درست نفهمیدم چی به چیه!!هی پول خرج میکنم.هر روز رخت و لباس و کفش و کیف و دکوراسیون جدید...بچه هم داره ونگ ونگ خودشو میکنه!بذار بکنه!!یقینا بچهه که دو یا سه سالش شد،یهو جو مادرانه بهم دست میده.به خودم میگم گور بابای باباشو،فعلا بچه رو بچسب!!!کلی مادری میکنم براش،مهر و محبتای بیش از حد مسخره خرج میکنم.بچهه تا ۶ سالگی ازم سواری میگیره.باباشم برا خودش خوشه و کاری به کارا ماها نداره.منم بیخیال خونه جدیدی که گرفته برا خوشی هاش میشم!!!!بهش میگم هر غلطی میخوای بکن،فقط کاری به کار منو بچه ام نداشته باش!بچهه ۷ یا ۸ سالش که میشه،می بینم به به.پاک به باباش رفته.(بچهه پسره ها).به خودم که میام می بینم بله،مهر مادری کدوم کشکه،کدوم ماسته؟؟؟؟؟؟کم کم شروع میکنم پول جمع کردن،راه میفتم دنبال یه کار !!البته یواشکی.وقتش که شد،یه روز سرمو زیر می ندازم و میرم خونه ی صفا سیتی شوهرمو مچشو می گیرم.بعد بهش میگم :اصلا انتظارشو نداشتمو اینا(البته جون عمه ام).بهش میگم طلاقم بده.اونم خدا خواسته نصف مهرمو میده و خلاص.اهان.بچه رو هم اول می برم پیش خودم.بعدش که تو اون خونه مجردیه جا افتادمو یه همخونه یه خوب پیدا کردم،بچه رو میذارم تنگ بغل باباش!!بعد میام یه وبلاگ می زنم.اون موقع ها باید ۳۰ سال اینا داشته باشم.روزمره ی زندگیمو توش می نویسم و گاها هم هی فحش به جون جنس مذکر میکشم احتمالا!!!!حدس میزنم این کار حتی به محیط کارم هم بکشه.یه روز با آقای رییسم حسابی دعوام بشه و کاغذا رو پرت کنم تو صورتش!!!!!!!!!!!(واه واه،چه قوه تخیلی!!!!فیلم سینمایی شد اساسا)خلاصه بعدشم نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم.احتمالا خونه ام رو میفروشم و میرم پیش مامان بابام....

پیوست:چه انتظاراتی از قوه ی تخیل آدم دارین!!!خب من چه می دونم بعدش چی میشه!!!!

پیوست دوم:اعتراف میکنم عنوان و ایده ی اصلی رو خاله جون دادن.چون دیروز که دور برداشته بودمو حسابی داشتم سرکشی می کردم،خاله جون گفت:دلتو بذار پیش کسایی که ۱۵ سالشون که بوده به زور شوهرشون دادن!!!!!!!!!!!!

دیگه پیوست آخر:این پست برا خودم حال بهم زنه!!!


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
-->
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 104882