امروز دیدمت. چشمانم را بستم که نبینمت. ولى تو هنوز بودى.
پیوست: آدم ها تمام مى شوند، اما، کِى تمام مى شود خاطراتشان؟
میدانى، این ویروس جدید خر عست. همین چند تا دانه ویروس جدید که دو هفته است جسم و روح من را مورد عنایت قرار داده است، همین ها خر هستند. حتا! این تلگرام هم خیلى خر عست. نمى گذارد چهار تا ورق کتاب بخوانى! عین کنه چسبیده به آدم!
پیوست: به نظرتان آدم نباید در سن سى و پنج سالگى یائسگى عاشقى بگیرد؟!! ایا درست است من در سن خر پیر، هى عاشق ته ریش این یکى و چال گونه آن یکى، حافظ خواندن این یکى و شوخ طبعى آن یکى و چشمان سیاه این یکى و موى بلوند آن یکى و سلیقه خوب موزیک این یکى و اخلاق و رفتار هوادارانه ى آن یکى شوم!! زشت است دیگر!!
پیوست دوم: گلویم خیلى درد مى کند! هلاک نشوم تا صبح :|
اصلا که گفته که دنیاى مجازى بد است؟! در کسرى از ثانیه مى توانى طرف را از تمام صفحات مجازیت، دیلیت و بلاک کنى. بعد هم شماره اش را از گوشیت پاک کنى. به همین سوى چراغ که تمام مى شود و مى رود پى کارش*!! حالا در دنیاى واقعى!! مگر مى شود مثلا همکار واحد بغلى را دیلیت کرد؟ یا حداقل بلاکش کرد که عصر به عصر آن شکلات لعنتیش را به بهانه ى چاى خوردن نیاورد سر میز من. مى خواهم بگویم خیلى زشت است وقتى آدم سن خرِ پیر را دارد، براى بار سوم بیفتد توى "دام عاشقى" و بگوید "نفهمیدم نفهمیدم"! مى خواهم برایش "راه چاره" ى شیفت+دیلیت بیابم! به همین سوى چراغ!
پیوست: شانس بیاورى آن آدم مجازى، وبلاگ نداشته باشد. وگرنه که وبلاگ، دکمه ى غلط کردم، ندارد که ندارد! مى خواهم بگویم وبلاگ نه تنها جزو دنیاى مجازى محسوب نمى شود که حتا از دنیاى واقعى هم خرتر است. وبلاگ یک جور دنیاى درونى آدم هاست که مثل چنگک آویزان مى شود به مغز آدم ها. و رهایى از آن، یک عدد !!! استغفرلا، رویم به دیوار، لازم دارد!!
پیوست دوم: خدایا پورفاور ادب من را به من برگردان!! مغسى بوکو! اَه!
بهزاد جانِ جانم. من خیلى دلم مى خواهد در میهمانى جشن مزدوج شدن شما شرکت کنم. ولکن، نمى دونم لباس چى بپوشم! از طرف من با همسر گرامى آشنا شو و روى ماه خودت را ببوس. خوشبخت بشوى عزیز دردانه کوچک من.
من بچه مى خواهم! به نظرتان چه غلطى بکنم در این شرایط؟!
پیوست: چرا یک لحظه هم به ذهن هیچ کس خطور نمى کند که نکند این وبلاگ هک شده باشد شاید؟!!
این چند ماه اخیر، به ت.خ.م.م ترین حالت ممکن زندگانى، در کل زندگیم بود!
پیوست: انقدم خوش گذشت!
پیوست دوم: چرا من انقد بى ادب شدم خدایى!! طبع شاعرانه ام کوش؟؟؟!
تقریبا دارد مطمئنم مى کند که آن بالا به جاى یک خداى مهربان، یک خداى دگر آزار نشسته است!!
پیوست: دیگر سنى از من گذشته است. بکش بیرون عزیز من!! ببین من با شما کارى ندارم، شما هم چوب توى استین ما نکن دیگر!
فکر نمى کنید اگر آدم در سن ٣٥ سالگى، کمى غرغرو و بداخلاق باشد، نه تنها اشکالى ندارد، بلکه حتا طبیعى و نرمال هم هست؟ عایا؟
پیوست: سفسطه چینى براى توجیه بداخلاقى هاى این روزها !!
هى! من هنوز منتظرم که بیاى درستش کنى!
پیوست: ببین! باور کن شوخى ندارم! واقعا اینو خودت باید بیاى درستش کنى. منتظرم!
هفته اى یکبار سکته زدن، خیلى سخت است. من واقعا انقدر هم قوى نیستم.
پیوست: من دیگر هیچ چیز نمى دانم. خودت بیا درستش کن.