لازم میدونم که یه چند تا نکته در مورد مطلب دیروزم بگم:
۱- اگه اینقدر مطلبم رو هول هولی نخونده بودین،متوجه میشدین که من یه داداش واقعیه هم سنو سال خودم میخواستم نه یه جینگیل بچه ی شرِ ونگ ونگو...
۲- دوستان فرمودن اونی که من میخوام غول چراغ جادو هستش نه داداش!!!!!حالا که فکرش رو میکنم میبینم فکر بدی نیست و چرا خودم به ذهنم نرسید.هم بدرد بخور تره و هم بیشتر گیر میاد.چون داداش رو نمیشه از بقالی سر کوچه خرید ولی ظاهراً غول چراغ رو میشه...(آخه یه دونه 8 سالش رو سفارش دادن،بریم واسشون بخریم، اونم پاره وقتش رو.یکی نیست بگه خودتون برین بخرین...این همه بقالی و لبنیاتی و خرده فروش.،تازه نون خشکی ها هم می فروشن...ما اگه عرضه داشتیم تا حالا یه دونه واسه خودمون خریده بودیم...)
......................................................................................
من نمیدونم پاهای تمیز چشه که ملت اسم وبلاگاشون رو میذارن پاهای کثیف!!!!!!!!!
اِ...وا...مگه اسم گذاشتن،چیزی رو روی زمین گذاشتنه که با ذ (ذال)نوشته میشه!!!!نکنه اسم گزاشتن هستش؟نه،به نظر درست نمیاد؟!؟!؟!؟!؟!
......................................................................................
آی حال میده کله سحری به جای یه چایی داغ یه لیوان شربت تگرگی بخوری.آی حال میده،حتماً یه دفعه امتحانش کنید،یادتون نره ها،خیلی با حاله....
حالا دارم یواشکی بهتون میگم،پیش خودمون بمونه،این کار خیلی کیف میده اما بعدش آدم سرما میخوره و پدرش در میاد از فق فق...حالا خود دانید،صلاح مملکت خویش خسروان دانند...
آقا قبول نیست....من نمیخوام...من اعتراض دارم...منم داداش میخوام...یه داداش واقعی...یه داداش هم سن و سال خودم...یه داداش شیطون و مهربون...یه داداش دلسوز که وقتی بهش گفتم برو فلان کتاب رو برام بخر،بدو بره بخره...یه داداش که یا تمرین های منو حل کنه یا من تمرین های اونو حل کنم...ندا نمی تونه داداشم باشه....من اعتراض دارررررررررررررررررررم...............
.................................................................................................
من همون یه دفعه که فیزیک 2 رو افتادم برای هفت پشتم بسه و اصلا قصد ندارم ریز رو بیوفتم.اصلا قصد ندارم......
...................................................................................................
ها ها...هاها....استاد خطم از دانشگاه اخراج شده...بنابرین من با خیال راحت مشقام رو نمی نویسم.ولی بد نبود اگه سر مشقام رو بهم میدادا.......در هر صورت من که اصلا تو مُد خط تمرین کردن نیستم پس بود و نبودش خیلی فرق نمیکنه....
.................................................................................................
من همیشه مامانم رو مانی صدا میکنم.از بس که تنبلم.امروز که داشتم از دانشگاه بر می گشتم به مامان زنگ زدم که بیاد دنبالم(آخه مامان میگه زمونه بد شده و امنیت نداره تنها تو کوچه خیابون ولت کرد.خب راست میگه دیگه...)
هیچی زنگ زدم به مامانم و گفتم:مانی من ده دقیقه دیگه میرسم سر خیابون،بیا دنبالم و خداحافظ....آقا اینو گفتم و بلا گفتم.یه خاله زنکی گوش وایساده بود.میدونید به بغل دستیش چی گفت.گفت:میبینی خانم.دوره زمونه خراب شده.دختر پسرا پررو شدن.زنگ میزنن به هم و قرار میزارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.منو میگی،انگار یه بشکه آب یخ ریخته باشن روم.عین یه چوب خشک،خشکم زد ولال شدم.حالا اومدم خونه و حالا بد و بیراه............به این میگن آش نخورده و دهن سوخته.نتیجه میگریم که اسم دیگران مخفف نکنیم.چون زمونه بد شده...............
فقط خانم های بالای 18 سال بخونن(البته زیر 18 سال هم میتونن بخونن ولی به دردشون نمی خوره):
خانمهای محترمی که گواهینامه رانندگی گرفتن،الان قوانین جدیدی بر نظام رانندگی حکم فرماست.اون آیین نامه که امتحانش رو دادین به درد این میخوره که بذارنش لب کوزه و آبش رو بخورن.بنابرین اگه میخواین تصادف نکنین باید آیین نامه جدید رو رعایت کنین:
۱- همیشه حق تقدم با موتور سواران هست.
۲- همیشه و تحت هر شرایطی حق تقدم با آقایون هست.
۳- سبقت از سمت راست برای آقایون آزاد و بلا مانع میباشد.
۴-سبقت گرفتن از آقایون تحت هر شرایطی برای شما ممنوعه.(حتی اگه ماشین روبروییتون ژیان باشه...)
....................................................................................
وبلاگ مریم رو بخونین.خیلی(
...
منم من،سنگ تیپاخورده ی رنجور.
منم دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.
نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگِ بیرنگم.
...
اخوان ثالث
..................................................................
از این که میدیدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم عصبی شده بودم.خون هیچ جوری بند نمی یومد...هر چقدر باند رو روی دستش فشار میدادم تا خون بند بیاد تا دوباره باند رو برمیداشتم،خون جاری میشد.به خاطر آسپرین هایی هست که مجبوره بخوره...بدنم کرخت شده بود.یخ کرده بودم.اما دستم نمی لرزید. دفعه اولم نبود که این کار رو میکردم.بابا همیشه دستاش رو میبرید ولی حالا اوضاع فرق داشت.زخمش نیم سانتیمتر هم نبود اما مجبور شدم سه تا چسب زخم بهش بزنم تا خون ها فوران نکنه..........بعدش مجبور شدم یه آب قند اول برای خودم درست کنم.....
..............................................................
میدونید.معلوم میشه کسایی که شعر دیروزی رو خونده بودن،خیلی سَر سَری خونده بودن که حتی متوجه اشتباه بودن جمله نشده بودن...کلمه شادی رو دیروز جا انداخته بودم.راستی کسی شعرای اخوان رو خونده؟؟؟؟
................................................................
همان بیرنگِ بیرنگم...
از صبح این یه جمله افتاده تو دهنم و هی تکرارش میکنم........
هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه پس اهل کجا هستیم؟
از عالم هیچیم و چیزی کم،گفتم.
غم نیز چون شادی برای خود خدایی،عالمی دارد
نور سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باشد مثل شادی،غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق،مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما
هیچیم و چیزی کم.
...
اخوان ثالث
.................................................
نظر شما غیر از اینه؟؟؟؟؟؟؟یعنی ما واقعاً چیزی بیشتر از هیچیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیچ وقت...هیچ وقت...اطمینان داشته باشید که هیچیم و چیزی کم...

خب این عکس رو از راه و روش و اصول خودش اینجا گذاشتم(از روش اختراعیم نیست).بنابرین اگه دوباره نمی بینین عیب از فرستنده نیست.بهتره به گیرنده های خود دست بزنید...
در ضمن:
1- کسی حق نداره بیاد بگه این عکس خوشگل و ناز و ملوس و لطیف نیست.
2- کسی حق نداره از اینجا بره بدون اینکه بگه این عکس چقدر خوشگل و ناز و ملوس و لطیفه.
چنانچه این قوانین نقض بشه،اونوقت من میدونم و شما....
................................................................................................................
یکی از کارهایی که من از انجام دادنش لذت میبرم،تمیز کردن اتاقمه....امروز ساعت 7 با چه ذوق و شوقی از خواب بیدار شدم تا به اتاقم سر و سامون بدم.میدونید خیلی کیف میده بعد از چند ساعت کار مداوم،بعدش یه گوشه ی اتاقت وایسی و یه نگاهی به همه جا بندازی و اون وقت به سلیقه و ذوق هنری خودت تبریک بگی...
................................................................................................................
نتیجه گیری اخلاقی(راستش این چیزی که میخوام بگم،اصلا ربطش رو با اخلاق نمی دونم.خیلی خواستین خودتون پلاک خونه پرتقال فروش رو پیدا کنین!!):
اگه خواستین برین از باغچه تون گل بکنین و توی اتاقتون بذارین،رنگش رو با رنگ قالی( یا موکت یا سرامیک...)اتاقتون سِت کنین.البته یادتون باشه که اونا نباید دقیقاً همرنگ باشن ولی ته رنگشون باید یکی باشه...
روزنامه ها دم در ریختن،یه کمی جلوتر کتاب ریز پردازنده افتاده،هنوز بازه و یه مداد هم افتاده روش...وسط اتاق دفتر نرم 1 و 2 با دفتر گزارش کار آموزی افتاده...کنار کتابخونه هم سی دی های دیپلمات افتاده...در کمد بازه و کنارشم جانماز هم همین طور...روی شوفاژ هم حوله و پاکت جوراب و سه تا کتاب دیگه ...روبان های مخملی با تنگ ماهی روی زمین کنار آیینه جا خوش کرده...کیف و کتاب اخوان روی تخت ولو شده...روی میز هم یک مشت دیسکت و سی دی و کاغذ و کتاب و دفتر به اضافه یه لیوان شربت خورده نشده،لیوان قلم مو هم در آستانه سقوط....دو جفت دمپایی هم زیر میز افتاده... و من دارم روی صندلیم تاب میخورم و به این فکر میکنم که الان که فصل امتحانا نیست!!!!!!پس چرا اتاقم شبیه اون موقع ها شده........

خسته ام...خیلی...فردا دفاع گزارش کارآموزیمه...استاد مشاورمون بهم واسط رو نداد،گفت باید با نرم2 هم نیاز کنم.دنبال دردسر نگرد،مجبور شدم به جاش معماری پیشرفته بگیرم با اون استاد عصبی بی نزاکت...شنیدین میگن تنبل مخترع میشه،منم امروز جو زده شده بودم و میخواستم روش جدیدی رو بکشفم یه عکس رو از هارد
mail دادم به خودم و بالاخره میخواستم از اون آدرسه استفاده کنم.عکسه توی اون صفحه که باید مطالب رو publish کنیم میومد اما توی وبلاگ نه.آخرش رفتم عین بقیه آدما توی یه سایتی ثبت نام کردم(انگار مدرسه ست)اما دیگه نرسیدم ببینم بعدش چه دست گلی به آب بدم...این استاد آز سیستم عاملمون هم بامزه است ها...سر کلاس شبکه هم شعرای اخوان ثالث رو خوندم.استاده مزخرف،معلوم نیست چی میخواد درس بده.هر چی که تا حالا گفته واسه آز کارگاه قبلاً امتحانش رو دادیم،منم که از درس های تکراری متنفرم....عصرم وقتی خسته و مونده رسیدم خونه،مامان عین بچه گربه پشت گردنم رو گرفته و به زور برده ام که واسه عروسی پنج شنبه لباس بخرم...شما الان با یه جسد متحرک طرف هستین(ای بابا نترسین،من که نگفتم که با روح طرفین!!!!!!!)...شب بخیر و خداحافظخب چی بگم.امروز روز جالبی نداشتم.یه روز کسل کننده و بی خاصیت(حالا انگار روزه کپسول یا قرص بوده که باید خاصیت داشته باشه).
بعد از
publish کردن مطلب دیشبم،تا نیمه شب کتاب اخوان رو میخوندن،خوشبختانه شعراش رو دوست داشتم.یادمه دفعه آخر که کتاب شعر شاملو رو خوندم،چنان تو ذوقم خورد که اون روز رو حسابی دمغ بودم(خاک تو سر من کنن که اینقدر تاثیر پذیرم)..صبح ساعت 7 با جیغ جیغ های مامان بزرگم بیدار شدم.پشت سرشم یه سر درد فجیع...یه چند تا وبلاگ خوندم.بعدش دیدم سرم داره واقعاً منفجر میشه و منم تنها کاری که کردم این بوده که دستم رو روی سرم بذارم و نق به جون همه بزنمو از درد به خودم بپیچم.آخرش هم نشستم روی زمین و به تختم تکیه دادم و چشمام رو بستم شروع کردم شعرای مشیری رو خوندن(چیه!!نکنه انتظار داشتین با این سر دردم بشکن بزنم)...سرم تا اندازه ای آروم گرفت...
بعد از ظهر یه وبلاگ پیدا کردم که بگه چه جوری میشه عکس رو از هارد آورد توی وبلاگ.ولی من هر چی خودم رو کشتم تا یاد بگیرم نشد.اون سایته که باید ثبت نام میکردم شماره ویزا میخواست با یه مشت چرت و پرت دیگه..میدونید کجاش حرص آور بود،این که آقاهه تکرار کرده بود این کار چقدر ساده ست.دوباره قاط زدم و اعصابم به هم ریخت،بعد عمری هم فهمیده بودم آرشیوم کار نمیکنه(یکی نیست بگه آرشیو بخوره تو سرت،کسی مطالب الانت هم نمیخونه....)
بعدش نشستم این کتاب مظاهر ادیب پور رو خوندم.اون وسطا فهمیدم
lol یعنی قهقه...داشتم از تعجب شاخ در میاوردم.ناواردیه دیگه.بعدشم فهمیدم پایین بودن سرعت xp به خاطر Ram ام هستش...64 MB واقعاً کمه...منو باش که هی ویندوز پاک و نصب میکردم(خدا شفای عاجل به همه بندگانش مخصوصاً من عطا کند...به قول معروف یا خدا یه عقل درست و حسابی بهم بده یا یه پول کلون به بابام بده که خرج دوا درمونم کنه)1-وقتی اطمینان ندارین که دیسکت
start up تون درست ریخته نشده،یهو قدرت ریسک پذیریتون بالا نره ،که عاقبتی به جز منفجر شدن ویندوزهاتون نداره...2-وقتی کار گزارش کارآموزیم تموم شد اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یه جایزه برای خودم بخرم(بابا این مامان بابا که تحویل نمیگیرین،منم که لوس و ننر...)خلاصه امشب تا صبح کار دارم تا این کتاب شعر اخوان ثالث رو بخونم...
3-خیلی خیلی بده که وقتی بعد عمری یه آهنگ مزخرف پیروز گذاشتی و وسط اتاقت داری
aerobic انجام میدی و دو تا دستات با یه پات رو هوا معلقه و روی انگشت شست پات وایسادی،بابات در اتاقت رو باز کنه و تو بتونی به راحتی از چشماش بخونی که داره از تعجب میمیره که دختر ملایم و رمانتیک و آرومش که صدایی به جز صدای ملایم آهنگ های اصیل سنتی از اتاقش بیرون نمیاد،چی خورده به سرش که به این روز افتاده !!!!!!!!!!4-دوباره یه چیزی افتاده تو مغزم ،اما من واقعاً حوصله 3 ساعت تفکر مداوم رو ندارم،اون دفعه پدر دستام در اومد...نه.خواهش میکنم،الان وقتش نیست،یعنی اصلاً حسش نیست...هی با توام دختر،این دفعه رو فراموشش کن...باشه برای یه وقت دیگه.هر موقع زمانش رو داشتی اونقدر بهش فکر کن تا جونت در بیاد ولی خدا وکیلی این یه دفعه رو کوتاه بیا..باشه؟فراموش کن...میفهمی؟؟؟فراموش...اصلاً این همه به در و دیوار و زمین و زمان فکر کردی،چی دستگیرت شد؟کجا رو گرفتی؟؟دِ جواب بده......میدونی،من فکر میکنم تو آدم بشو نیستی!!والا...شوخی که نداریم...خیل خب..حالا نمیخواد اینقدر تحویل بگیری....
بدانید و آگاه باشید که اگر چند روزی شَرم کم شد،نمرده ام بلکه به بیماری اعتماد به نفس بیش از حد دچار شده و اقدام به مهندسی نموده و ویندوزهای خود را ترکانده ام.
ناراحن نباشین(وای وای..چه اعتماد به نفسی دارم من!!)...بر میگردم...
عجب غلطی کردم که واسط رو گرفتم،10 نمره پروژه!!!!!!!!!چه خبره؟؟؟!!!حالا دات نت رو از کدوم گوری یاد بگیرم.....اِ اِ اِ ..تو رو خدا نگاه کن،چرا این جامدادی و کیفم کثیف شده.!!وقتی مجبور شدی هی بشوریشون،اون وقت چشمت کور میشه،دیگه با کلاس بازیت نمیاد،آدم میشی(زهی خیال باطل...).....پس من کی میرسم ته این اتاق رو جارو بزنم،قالیچه رو هم که لوله کردم،انداختم زیر تخت.بابا مگه این گزارش کارآموزی تموم میشه.اَه اَه...چقدر وقتم رو گرفته و خواهد گرفت...این حذف و اضافه کوفتی چرا افتاد شنبه(چه بی ادب شدم!!!!).منم که اصلاً یادم نیست این آز منطقی رو با کدوم گروه گرفتم.جداً چقدر شوتم!!!!وای وای..ترم دیگه رو بگو که 5 تا آزمایشگاه باید بگیرم،همه اشم که برنامه نویسی داره.نکنه به خاطر آزمایشگاه 9 ترمه بشم.!!اصلاً به جهنم،حالا مثلاً اگه نشم چه شق القمری قراره بکنم...وای چقدر هوس دلمه کردم،چقدر دلم برای برگ انگور تنگ شده.الان فصلشه یا نه؟؟؟؟؟....وای الهی قربون اون بچه نازه که امروز تو اتوبوس دیدمش برم.موهای قهوه ای روشن.یه دماغه ریز میزه.چشم های مشکی با یه چهره ی صورتی. جثه کوچیک با استخون بندی ظریف و باریک..با یه سارافون ناز آبی..چقدر ملوس بود.خیلی شبیه به بچگی های خودم،با این تفاوت که رنگ چشمای من قهوه ای روشن بوده.به خاطر همین بچهه از بچگی های من خوشگل تر بود.حیف که بچه ها همیشه با ماماناشون هستن و آدم نمیتونه ببوستشون.ای بابا باز که من رمانتیک شدم....راستی چه عجب این کامپیوترم بعد از یک ماه از روی زمین ولو بودن، روی میز منتقل شد...چه آدم مزخرفیم من،به جای این که به گزارش کارآموزیم برسم دارم اینا رو مینویسم.چقدر من تو این وبلاگم نق این گزارش رو زدم.چه بامزه!!!چه تایپم سریع شده،اونم بدون برچسب فارسی...ای بابا ،چرا یادم نمیاد واسه پروژه ریز پردازنده چی چی رو باید
search کنم....وای که امروز چقدر از خوندن وبلاگاتون خندیدم:
silvery 1
جون که بعد عمری سوار اتوبوس شدن، سر یه مشت آدم محترم داد زدن.البته اگه من جای اون آقای مهترم بودم،یه ذره بیشتر تشکر میکردم.من حدس میرنم که اون آقای مهترم در آینده به گروه آقایون محترم بپیونده...2-فرزانه جونمم که دیگه هیچی.واقعاً دیگه داشتم از خنده منفجر میشدم...ولی ببین فرزانه جون،برو خدا رو شکر کن که به جای اسبه،الاغ نبوده...وگرنه مریم معلوم نبود چی میخواست جوابت رو بده!!!!!!!!آخه الاغ رو هر چی هم که بشوری اسب نمیشه...
3-و در آخر این آقای حامد که آرمان گراییش همه رو کشته...فقط یه عیب وجود داره،اونم این که سقوط آزاد داره و اصولاً آخر عاقبت نداره...
4-وای این مریم جونمم که الهی قربونش برم،یه شعر خوشگل گفته که واقعاً خیلی تکه...راستی مریم جون هنوزم میخوای این
blogsky رو هک کنیم....1- من نمی دونم ...یعنی مریم اونقدر خنگه که فکر کرده من اونقدر خنگم که نمی فهمم منظورش من بودم یا واقعاً منم یکی از اون آدمهای متحرک مجسمه ای بودم...با همه این تفاصیل دلم واسه اش تنگ میشه..
2-باز این دانشگاه شروع شد و این سر دردهای منم شروع شد...
امروز سر کلاس شبکه همش خط تمرین کردم.چقدر خوبه که کلاس خلوته و این پسرا نمیتونن شیطونی کنن و هی میخ توی اعصاب این استاده بکنن...من واقعاً چندشم میشه و قتی بچه ها این استاد رو سر کار میذارن.قبول دارم که کلاسش واقعاً مزخرف و به درد نخوره ولی این دلیل نمیشه ما احترام اونو نگه نداریم...میدونید بعضی ها اونقدر تربیت خانوادگی ندارن که تفاوت شوخی و شیطونی رو با بی احترامی بدونن...
3- من جونمم که در نیاد باید این درس واسط کاربر رو با دهقان بگیرم.دلیل اول:من مجبورم یه درس اختیاری بگیرم،کلاس اخوان که پر شده اونم فقط به خاطر این که خانمه خوشگله و زیاد سخت هم نمی گیره...امکان هم نداره که معماری پیشرفته رو بگیرم،استادش واقعاً بی شخصیت و بی ادب و بی سواده،درسشم که نگو،همش حفظیه...مگه عقلم رو از دست دادم.و اما واسط میمونه که به دو دلیل میگیرمش:اول اینکه کلاسش خلوته،چون بچه ها میترسن بیوفتن.دوم این که استاده خوب درس میده...حالا صد بارم که این آرزو و سحر خودشون رو نکشن که خودتو بدبخت نکن؛مرغ یه پا داره و نرود میخ آهنین در سنگ...
4-بی خیالیمه که منو کشته...سه شنبه باید گزارش کارآموزیم رو تحویل بدم اما من هنوز چرک نویسم هم تموم نشده،چه برسه به تایپ و بقیه موارد...