ما گیر افتادگانیم در وطن غصب شده. به گمانم آنهایی که مهاجرت کرده اند، گیرافتادگانی اند در وطن یک عده آدم غریبه.
اما من، اینجا در وطن، حس ادم هایی را می فهمم که در زمان اسکندر زیست کرده اند. من حس دو جفت چشم را دارم در میان کوهی از چشم ها. زمانیکه اقا محمد خان قاجار به سلطنت رسید. و اولین دستاوردش، بستن دید حدود بیست هزار نفر بود.دارم فکر میکنم آن زمان ها آیا کسی بود که بنشیند دانه دانه چشم ها را بشمارد و تقسیم بر دو کند؟!! اینجا هم کسی نیست که ما را بشمارد.
پیوست: من این را با ترس، با دلهره، با اضطراب می نویسم.
نمی دانم چرا. با اینکه میدانستم او از بیخ اشتباه است. اما او را مجنون وار دوست میداشتم. و هر چه را که ذره ای لایقش نبود، بدون ذره ای تردید به پایش ریختم.
پیوست: پشیمانم؟ بله.
من دوستای واقعیمو الان شناختم. اونایی که پیگیر حالم شدن. با اینکه خیلی ازم دور بودن.
پیوست: قربون محبت تون
خوابت را دیدم. نمی دانم چرا! چون سال ها بود به تو فکر نکرده بودم. برگشته بودی ایران. با آوا. آمده بودید خانه ی کودکی من.
از خواب که بیدار شدم بلافاصله رفتم وبلاگت را خواندم. انگار مهاجرت کرده باشید به یککشور دیگر. توی لینکدین سرچ کردم، انگار درست بود، رفته بودید یک کشور اروپایی دیگر. من چرا خواب دیدم که برگشته اید وطن؟ آمده اید خانه کودکی من که به اندازه ی یک دشت بزرگ است ؟ جاییکه هیچ نور آبی ندارد، هیچ نور نقره فامی ندارد، جاییکه تا بی نهایت غرق نور طلایی است!
پیوست: بعضی وقت ها می گویم نکند دنیای موازی وجود داشته باشد. نکند وقتی که میخوابم، می روم جای دیگری، در کهکشان دیگری، جور دیگری، زندگی می کنم؟!
حیف. حیف از تمام روزهایی که گذشت. حیف از تمام شوق هایی که گذشت. حیف از تمام آرزوهایی که ناکام ماند. حیف از عشق هایی که به وصال نرسید. حیف از عطش هایی که سیراب نشد. حیف از صمیمیتی که ایجاد نشد. حیف از ثانیه هایی که به فنا دادیم. حیف از اشتیاقی که کور شد. حیف از ابراز عشق هایی که در نطفه خفه شد. حیف از تمام فرصت هایی که سوخت شد. حیف زندگی مان که به احمقانه ترین دلایل ممکن، زندگیش نکردیم.
Come back, come back to me
دلم تنگ شده است. دلم تنگ شده است برای عاشقی کردن. دلم تنگ شده است که وقتی صدایش را می شنوم، قلبم تند تند بتپد. دلم تنگ شده است که وقتی ببینمش، تک تک سلول های بدنم از هیجان تکان بخورد. دلم تنگ شده است برای دوست داشتن. دلم تنگ شده است برای کیف کردن از بوی سیگارش. دلم می خواد برگردم به آن سال ها، به آن شور و اشتیاق عاشقی کردن. دلم می خواهد برگردم به آن سال ها که وقتی ازم می پرسد فکر میکنم عاشقم شدی، این دفعه انکار نکنم. محکم بگویم بله، لعنتی حالا می خواهی با دل عاشق من چه کنی؟!
پیوست: قطعا که اگر میگفتم بله، با دل عاشقم همان کارها را میکرد.
پیوست دوم: قطعا که برای تجربه ی شور عاشقی باید برگردم به آن سال ها. چون حال حاضر، هیچ عاشقی ندانم و نتوانم.
چرا وام خرید گربه نداریم؟!! من الان می خوام گربه بخرم، پول ندارم:| الان گربه نازنینم فروش بره، کی پاسخگوی قلب شکسته منه؟!!!
مرور میکنم هر آنچه که گذشته است. خیال می بافم هرآنچه که دل می خواهد. بدین گونه میگذرانم. که جور دیگر نشود.
دلم برای آن وقت هایی که دوستت داشتم، تنگ می شود. برای آن زمان هایی که دوست داشتن مثل کودک چهار ساله ای در کوچه ها می دوید. این خنثی بودن، این سلول های یخی منجمد، این دخترکی که انگشتش را به نشانه هیس، مدام روی دماغش گذاشته است و مدام من را همراهی میکند، تمام شان، تمام شان، من را خسته کردند.
کاش هنوز هم نمی دانستم عشق فقط یک سوتفاهم کوتاه است.