2

آقاى خ هم قد بلندى دارد. اندامى لاغر. چهره اى کشیده. هیچ چیز خاصى جز آن دماغ بسیار گنده اش در ظاهر این آدم بارز نیست. منتها من تا مدتها متوجه همین دماغ خیلى گنده نمیشدم! دلیلش هم این بود که شخصیت بسیار آرام، مهربان، مودب و خوش برخورد این فرد، انقدر پر رنگ بود که هیچ چیز دیگرى دیده نمیشد. این آدم بسیار کم حرف مى زد و بسیار لبخند مى زد و بسیار انرژى مثبت پخش مى کرد. حتا یک مورد هم ندیدم که کسى از آقاى خ بد بگویید. یعنى اگر کمى دیر به دانشگاه نمیامد و من موفق میشدم قبل از کلاس، این آدم را ببینم، مى توانستم تمام آن آرامشى را که در فضا پخش مى کند را جذب کنم و روز خوب من شروع شود. بالطبع وقتى شناخت بیشترى نسبت بهش پیدا کردم، فهمیدم این ادم اتفاقن خیلى شخصیت شاد و شنگولى دارد، منتها که رونمایى شخصیت شادش فقط در برابر دوستان صمیمى اش است. آقاى خ دومین فرد در دانشگاه هست که هواى من را دارد.

1

اقاى الف یک فرد تمام عیار مذهبى است. این را همان روز اول که داشت با آقاى آ بحث مى کرد سر این مرضوع که آیا امکان این وجود دارد که دنیا بدون خالق به وجود آمده باشد، فهمیدم. وقتى مى خواست از خدا حرف بزند، بدون استثناء مى گفت حق تعالى! یک جورى هم با احترام و اعتقاد راسخ مى گفت انگار که مثلن این سرهنگ هاى قدیمى که الان بعد ازسى و خورده اى سال هنوز مى گویند اعلى حضرت شهنشاه! به هر حال آنطور که همه تصور مى کنند که آدم هاى مذهبى، آدم هاى خشک و خنگى هستند، آقاى الف اینگونه نبود. در واقع هنوز هم نیست. آقاى الف قد بلندى دارد، اندام مناسبى. چهره هندسامى! و بسیار خوش پوش. آن اول ها که نمى شناختمش، به نظر آدم مغرورى مى آمد. اینکه فلان دانشگاه مهم درس خوانده و سه کتاب تألیف و چاپ کرده و یک کتاب دیگر هم در دست تألیف دارد و فلان، با آن تیپ اطو کشیده و قد بلندش، باعث میشد آدم فکر کند آقاى الف از آن آدم هاى نچسبى است که حداقل نمى تواند با من هیچ نقطه مشترکى داشته باشد. البته به غیر از اینکه او هم از تهران به آن دانشگاه مى آمد. و این شد نقطه اشتراک ما! دانشجوها نیامده بودند و چون آن روز حوصله معاشرت با آدم ها را نداشتم، از صبحش با آیپدم فقط سودوکو بازى کرده بودم و لام تا کام با هیچ کس، هیچ حرفى رد و بدل نکرده بودم. قاعدتن من هم نمى خواستم تا ساعت شش بعد ازظهر معطل سرویس اساتید بمانم. از انجایى که من آدم رله و راحتى هستم، از تمام اساتید نشسته در اتاق که از صبح نشسته بودند به خوش و بش و بحث شوخى جدى، و از صبح بسکه حرف زده بودند و بسکه حرف نزده بودم و یک آن سرم را از روى ایپدم بلند کردم و پرسیدم "هیج کدام از اساتید تهران نمى روند؟! بدون سرویس؟!"! البته بیشتر منظورم این بود که کدام اساتید ماشین دارند و مى توانند من را سریع به تهران برسانند!! و به قول معروف: بععله، اینک آقاى الف! در این رفت و امدها، خیلى سریع با آقاى الف مچ شدم- خداوند من را ببخشاید! نمى دانم معادل فارسى "مچ" چه مى شود!! -. دلیلش هم این بود که اقاى الف درست مثل من ذاتن شخصیت فرندلى و شادى داشت. همان بار دوم-سوم انقدر با من صمیمى شده بود که گاهى هنگام صحبت کردن، براى تاکید یک حرف خاص، روى شانه ام ضربه اى میزد،یا خیلى کوتاه دستم را مى گرفت. این روزها وقتى داریم با هم شوخى مى کنیم و مى خندیم، آخر خنده هایش مى گوید خدایا این خانم ى را از ما نگیر و هار هار مى خندد!

هیچ وقت بیشتر از موقعى که مى خوام برم دندون پزشکى، به همراه نیاز ندارم:( 

براى ثبت در تاریخ

خوشحالم! 

خوشحالم!

خوشحالم!

بالاخره یه راه در رو!

من به خودم قول داده ام که دوام بیاورم. قول داده ام که زنده بمانم. قول داده ام که 




خوابم میاد!! من هیچ قولى به هیچ کس ندادم!

چقدر چقدر چقدر حالم بده. و چقدر چقدر چقدر از شرایط موجود متنفرم. 

آدم باید شبِ روز تعطیل یک عدد قرص خواب بخورد، و بر خلاف عادتش تا لنگ ظهر - منظور ساعت ٩ صبح است- بخوابد. بعد موزیک لایت بگذارد و وسط آشپزخانه بساط گل و گلکارى علم کند! نوازششان کند، ببوسدشان، وقت شد گلدانشان را عوض کند، خاک برگ بریزد پایشان، دوباره نوازششان کند، ببوسدشان، بگذارد سر جایشان. مدیونید اگر فکر کنید بهتر است ریخت و پاش هاى خاک آلوده ى وسط آشپزخانه را باید جمع کند. نباید. باید صبحانه مفصلش را بر دارد ببرد جلوى ماهواره. با دل صبر صبحانه بخورد و دنبال کانال اسپانیایى بگردد، بعد هى فکر کند که این الان ایتالیایى است یا اسپانیایى؟! هات چاکلتش را مزه مزه کند، ابرویش را بالا بیندازد، و بعد از تجزیه تحلیل عمیقى از اصوات نا آشنایى که مى شنود بگوید این باید ایتالیایى باشد! احتمالن! و این کار را حداقل بیست بار تکرار کند! بعدش باید رفت دوش گرفت. فحش داد به موهاى فرفرى. موس و ژل و کوفت و زهرمار زد بهشان. و آخر کار جلوى آینه لبخند زد و گفت عجب فرفرى هاى خوشگلى! ظهر ناهار میهمانى دعوتید؟! چه بهتر! کل کمدتان را بریزید روى تخت. شلوار جین یا جوراب شلوارى؟ بلوز یا لباس بلند؟! کدام کیف؟ کدام کفش؟ کدام رنگ؟ زیادى زمستانه نشده؟ زیادى تابستانه نشده؟! پس آن جوراب پشمى ام را کجا گذاشته ام؟! من بهتان مى گوییم. شما به جوراب احتیاجى ندارید هنوز. پاییز دامن بپوشید با جواب شلوارى پشمى،  بوت چرم اسپرت. مانتو بلند تابستانه، کت کوتاه پشمى رویش. براى پاییز تنالیته آبى و بنفش انتخاب کنید. یا تنالیته قهوه اى و یشمى و نارنجى. آخرش حوصله تان شد، وقتش شد، اعصابش شد، لاک هم بزنید. موقع انتخاب جینگیلى مستان است! گوشواره، انگشتر، دستبند! بیخود به خودتان دردسر ندهید، باید کل محتویات کمد شال هایتان را بریزید بیرون تا بشود در نهایت ساده ترینش را انتخاب کرد. عطر؟! من همیشه عطر خنک را ترجیح مى دهم. پاییز و زمستان هم ندارد. همان که بوى نم باران و برگ گردو مى دهند. اگر صلاح مى دانید حالا دیگر بروید مهمانى مذکور. البته اگر خیلى دیر نشده باشد!!

می خواهم بگویم تنهایی زندگی کردن چنان اعتماد بنفس و استقلال عملی به من داده است که مثلن اگر همین فردا این دیوار آشپزخانه فرو بریزد، می ایستم وسط آشپزخانه، دستم را به کمرم می زنم، در حالیکه یک ابرویم بالا پریده و دارم خرابی ها را نگاه می کنم، می گویم: مهم نیست، خودم درستش می کنم. بعد می روم توی گوگل سرچ می کنم که کجا می شود رفت سیمان و آجر خرید!! 

 

پیوست: تجربه نشان داده بعد خرید، زنگ می زنم به پدرم که بابا چقدر آب باید به سیمان بزنم که آجرها سفت به هم بچسبند؟ بعد پدرم در حالیکه دارد فریاد می زد اونجا داری چه غلطی می کنی؟! من می گویم شما نگران نباشید. خودم از توی اینترنت سرچ اش می کنم!!  

پیوست: بدون ذره ای اغراق!!

به سراغ من اگر مى آیید، برایم آتل آورید.

طبیب مهره چهار و پنج

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

تو رنگ باخته اى. فقط خودت نمى دانى.


پیوست: هنوز.

آدما از چه سنى آلزایمر مى گیرن؟!


پیوست:  به من بگید! طاقتشو دارم!

ایشون، مخصوصن اون قسمت آخرش.

انقدر که این چند سال اخیر سعى کرده ام ریشه هایم را از هر وابستگى اى جدا کنم، الان احساس درختى را دارم که روى دست هایش راه مى رود، مبادا که ریشه هایش جایى گیر کند!



اعلی حضرت

گوشی ام زنگ می خورد. ساعت یازده و سی و هفت شب است. مغزم اعصاب خودآموزی سی شارپ را ندارد. دارد به جانم غر می زند. غر می زند که پس کی دست از آموزاندن من برمیداری؟! غر می زند که نمی خواهد اسپانیایی یاد بگیرد، نمی خواهد سی شارپ یاد بگیرد، نمی خواهد مقاله بخواند. غر می زند که ولش کنم. غر می زند که دست از سرش بردارم. غر می زند که از جانش چه می خواهم. من اما می روم سرِ یخچال. به این فکر می کنم که سال ها پیش دخترکی نوشته بود از روزی که شیرینی ای پخته بود، و داغ داغ برده بود دانشگاه برای معشوق اش. خنده ام میگیرد که چرا من هیچ چیزم به بقیه آدم ها نمی ماند. مغزم هنوز غر می زند که لابد بعدش می خواهی ای اس پی دات نت را توی حلقم فرو کنی! من اما دارم به این فکر می کنم که چطور توانست با یک سری دلایل عقلانی و منطقی من را راضی کند که پروسه ای را پیش بگیرم که قاعدتا باید رمانتیک و سرشار از احساسات لطیف باشد و نیست. و حالا، این وقت شب، بدون ذره ای انگیزه، دست پخت نازنینم را ببرم برای کسی که کل مجموعه اش دایورت است. مغزم دارد همچنان غر می زند که خوابش می آید و چه از جانش می خواهم و چرا نمی روم کپه ام را بگذارم. من اما مانتویم را تنم می کند. شالم را می اندازم روی سرم، بشقاب را بر میدارم و می روم دم در. سوار ماشینش که می شوم و می بینم که دارد اَدل گوش می دهد، توی دلم بهش می گویم عامه پسند. بعد می بینم اگر عامه پسندی صفت او باشد، اینجوری به خودم هم فحش داده ام. ریز خنده ای می کنم. می پرسد داری با ولع خوردنم را مسخره می کنی؟! توی دلم می گویم هِه. مغزم فحش می دهد که خسته و مانده من را آورده ای اینجا که به اش بگویی هِه؟!! می بردم کافه. عاشقانه زل می زند به صورت خسته ی بدون آرایشم. با خودم می گویم اینهایی که بدون اجازه، عاشقانه زل می زنند به صورت آدم، اینها را باید انگشت کرد تو چشمشان، آن گردالی ها را در آورد گذاشت توی بشقاب، گذاشت جلوی "اعلی حضرت". اعلی حضرت اسم گربه دم خانه همسایه مان است. همیشه ی خدا مثل یک پادشاه لم داده روی طاقچه خانه همسایه. هزار بار بروی و برگردی، اعلی حضرت تکان نمی خورد، حتی ژستش را هم عوض نمی کند. فقط وقتی می روی جلو و خیره میشوی به چشمانش، چشمهایش را می چرخاند و با صلابت خیره می شود به چشمانت. قربان صدقه اش هم که بروی، فرقی نمی کند، او همچنان جذبه و صلابت نگاهش را حفظ می کند. وقتی پیاده ام می کند با اشتیاق می دوم به سمت اعلی حضرت. به اش میگویم کیک مرغم را حرام کردم. به اش می گویم که باید می آوردم میدادمش به تو. به اش می گویم که فردا برایش کیک مرغ درست خواهم کرد. به اش می گویم شاید هم برایش دو تا چشم آوردم.