مى دانى چه چیز از همه عجیب تر است؟! اینکه من زنده ام! چطور مى شود من زنده باشم؟! یکى بیاید نبض من را بگیرد لطفا! شاید که مرده باشم؟!!
اون روز که قالب اینجا رو عوض کردم، حالم خراب بود! الان حالم خوبه! یادم باشه، شب که رسیدم خونه، همه چى رو به حالت کما فى السابق اش در بیارم!
آخیش بالاخره یه روز خونه :) خونه خیلى خوبه. سر کار نرفتن خیلى خوبه. آدم شش صبح بیدار بشه ولى تا خودِ نه توى رختخوابش هى غلت بزنه. گاهى پلاس بخونه. بعدشم که بلند میشه بره رو تراس هى نفس عمیق بکشه، هى گلدوناشو آب بده، هى واسه کلاغ هاى اونور کوچه دست تکون بده، هى بگه بیاین پیش من، هى اونا بگن قار قار!! بعد به جا اینکه نون و پنیر و کره ى سر کار رو سق بزنه، بره سمنو خوشمزه بخوره...