اشتباه کردم. اشتباه کردم وقتی دیشب خیابان ونک را بالا می رفتم، وقتی کنار پیاده رو آن آقایی که نشسته بود و تار میزد، که صدای تارش توی آن شلوغی می آمد روی انحنای گردن، زیر گوش ات می نشست، همان موقع نرفتم روبرویش بنشینم و یک دل سیر فقط بشنوم!  

 پیوست: یک کاپشن چهارخانه  سفید و سیاه پوشیده بود، شلوار جین خاکستری، کلاهش را داده بود تا پایین چشم هایش. قد بلندی داشت، حدود سی ساله، شاید کمی بیشتر، شاید کمی کمتر. اگر دیدینَش گوشه کنار یک پیاده رویی، خیابانی، اشتباه من را تکرار نکنید. 

من نباید بیفتم توی حفره! برا خودم بهتره.

ترم پیش به یه سرى جلبک درس میدادم، این ترم به یه سرى انیشتن!! خب چرا این همه جهش ژنتیکى آخه؟!!! چرا اینا تعادل ندارن خب؟:|

زیر پایت خالی

اینکه خودت را از آدم ها دور نگه داری تا کمتر آسیب ببینی، یک جور تئوریِ* بی پایه است ظاهرا! اینکه از هر لحاظ که فکرش را بکنی احساس عدم امنیت هم داشته باشی(عدم امنیت شغلی و عدم امنیت مالی، و عدم امنیت روانی و بگیر تا آخر....)، و بخواهی قسمتی از آن را (مخصوصا عدم امنیت روانی را) با دور نگه داشتن آدم ها از خودت جبران کنی، ظاهرا جوابگو نیست. درست مثل کودکی که هر چه بیشتر تلاش کنی لای پنبه بزرگش کنی، بیشتر از بقیه سرما می خورد مثلا!! در واقع کوچکترین لغزشی، باعث آشفتگی شدید آدم لای پنبه می شود .ظاهرا! مثلا!  

*تئوری؟ نظریه؟ فرضیه؟  

سردش نیست؟

فردا صبحش که نیامد - شاید هم آمد و من ندیدمش!- اما امروز عصر آمد. درست مثل همان روز تکیه داد بود به درخت و سیگارش را می کشید. دلم می خواست می توانستم مثل آن روز لذت ببرم از یواشکی دید زدن ژست دستانش. اما مگر این مغز عوضی میگذاشت!! "سردش نیست؟ چرا توی اتاقش سیگارش را نمی کشد؟ حتما باید بیاید بیرون توی این سرما؟! حتما باید تکیه دهد به همین درخت؟ مال کدام خانه است؟ عاشق است؟ معتاد است؟ خل است؟ از ترس پدرش یواشکی می زند بیرون؟! شاید هم زن و بچه داشته باشد برای خودش؟ دفعه پیش هم رنگ لباسش همین بود؟ اصلا همین بود؟!!".  سیگارش را کشید و رفت. تو بگو کدام طرف! چپ؟ راست؟ سیگارش تمام شد و رفت؟ یا داشت می کشید که رفت؟ حواسم به قصه پردازی های خودم بود. تازه نمی گویم که از گلدان یاسم هم نظر می خواستم! جفتی نشسته بودیم تنگ دل هم، برای هم قصه می گفتیم.  

1- بالاخره تصحیح یک مقدار زیادی برگه تمام شد. و من به این نتیجه رسیدم تمام ترم قبل را تقریبا به 100 نفر جلبک درس میدادم! و بسکه خود را جر داده بودم یک چیزهایی را فرو کنم توی مغزشان، ولی مثل اینکه جلبک ها مغز ندارند!! ولی به هر حال اوضاع در دانشگاه دوم خیلی خوب بود. و نمره ها تقریبا خوبِ رو به عالی بود. البته این دانشگاه دوم، جو خود کلاس ها هم خیلی هپی و فرندلی بود. و واقعا کم مانده بود صبح که وارد آن دانشگاه میشوم، من و دانشجویانم همدیگر را در آغوش بگیریم و از سر و کول هم بالا برویم! البته  اوضاع تا آن جایی  پیش رفت که صرفا من را با اسم کوچک صدا می زدند!  

2- دیروز به مقدار یک عالمه ای فیلم به دستم رسید از طریق دوستی! و من طی یک بی جنبه بازیِ مطلق نشستم 4 ساعت تمام، فیلم دیدم و پدر چشمانم را در آوردم و مجبور شدم با یک مُسکن قوی و یک قرص خواب، به یک خواب شیرین 8 ساعته بروم. خواستم تشکر ویژه ای کنم از دوست فیلم دار دست و دلبازمان و همچنین کاگردان ها و فیلم نامه نویسان خلاق و هنری ِ اروپایی و  تشکر ویژه تر از پدر علم پزشکی! 

3- بعد از شوک آنی که دیشب راس ساعت 11 به من وارد شد، مجبور شدم بعدِ مدت ها به پیاده روی بپردازم، که البته چون دیروقت بود، جرات نکردم به خیابان بزنم و به پیاده روی درون خانه ام اکتفا کردم. البته بعد یک ساعت تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که 9 متر فضای مستقیم برای پیاده روی کم است! و ایده آلش این است که خانه آدم حداقل 15 متر فضای مستقیم برای پیاده روی داشته باشد. و خب تصمیم گرفتم هر وقت پولدار شدم، دیوار بین دو اتاق خانه ام را بردارم. و اگر بشود وسط اوپن آشپزخانه را هم ببُرم و محل ورود و خروج از آشپزخانه به جای گوشه، از وسط باشد. و آنگاه همه چیز برای پیاده روی ایده آل خواهد بود به امید خدا! 

4- امروز ساعت 9 صبح یک آقای جوانی روبروی پنجره آشپزخانه ام، تکیه داده بود به درخت و سیگار میکشید. عمرا هم به جایی نگاه میکرد. تمام مدت نگاهش به زمین و نهایتش به سیگارش بود. اعتراف میکنم سیگار کشیدن آدم ها از دور خیلی جذاب است مخصوصا اگر نم نم بارانی هم بیاید. تمام مدتی که جناب سه سیگارشان را پشت سر هم دود می کردند، من هم صندلی گذاشته بودم کنار پنجره ام، و  با وقاحت تمام ایشان را دید می زدم. بی شک این صحنه زیبا روز من را ساخت. انتظار ایشان را دارم برای صبح فردا حتی!! 

این روزها را باید بنویسم. که تنهایم. چون که همه امتحان دارند و من ندارم. من هیچ وقت کاری به کار آدم هایی که کار و زندگی دارند ندارم. پس از تنهایی ام لذت می برم. از خانه ام لذت می برم. از این روند کند زندگیم لذت می برم. برگه ی دانشجوهایم را تصحیح می کنم. گلدان هایم را آب می دهم. فیلم می بینم. برای ترم آینده برنامه ریزی میکنم. کتاب دایره المعارف رویین پاکباز را می خوانم. توی پلاس و اینستاگرام وول می خورم. از صبح تا نیمه شب موزیک گوش میکنم. نهایت تحرکم رفتن تا سوپرمارکت سر کوچه است. خرت و پرت می خرم: دلستر، هایپ، ماست بورانی، چیپس، شکلات، بستنی، آب میوه، پاستیل! راه به راه هم برای خودم نان تُست درست میکنم و پاستا. ذره ای شک نکن که عنقریب است که معده ام بترکد! و تو فکر کن ذره ای از وضع موجود ناراضی باشم. نیستم. من این زندگی ولنگ و وار را دوست دارم. بعید می دانم چیزی پیدا بشود که بتواند من را از این بی خیالی خلسه آور بیرون بکشد. و بهتر که پیدا نمیشود. صبح ها که از خواب بیدار میشوم و میروم جلوی آینه روشویی تا مسواک بزنم، زل می زنم توی چشمانم. از چشم هایم میپرسم: هی تو، چیزی هست که بخواهی؟. چیزی نمی خواهند. لبخند میزنم. نخواستن بد نیست، با چیپس و بورانی حتی لذت بخش تر هم میشود.  با خیال وُیاژ رویا گونه تر میشود.  

دقیقا سه روزه! من عوض شدم. نه یک ذره دو ذره، یک عالمه زیاد! هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاد. شب خوابیدم، صبح بلند شدم دیدم احساسم نسبت به همه چیز عوض شده! نسبت به چیزای مهم زندگیم در واقع! حالا نمی دونم چیکار کنم! خیلی گیجم! چیزای مهم زندگیم دیگه مهم نیستن! اونم بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته! یهو همه چی رنگ باخته! الان در واقع هیچ چیز رنگی ای وجود نداره. من نگرانم! نکنه من همین جوری گیج بمونم؟!!! همین جوری بی احساس؟! همین جوری بی رنگ؟!!! آخه چه بلایی سر من اومده یهو؟؟!!!

خیلی بده آدم آهنگی رو پیدا کنه که سال ها پیش باید پیداش میکرده.

سطح دغدغه های من

یکی پیدا بشه منو ببره حموم، موهای فرفری کوفت شده ی منو بشوره و شونه کنه. بعدش بیاد دندونای منو مسواک بزنه، اون دندون عقل پایین سمت چپم رو از جاش بکشه بیرون. بعد بره یک کیلو لیمو ترش بخره، بیاد بره از تو یخچال من دلستر برداره، با لیمو ترش قاطی کنه، یه لیوان دلستر و لیموترش بده دست من.  

 

پیوست: نمیشه که همش غرغر، همش غمباد! خب راستش از زندگی مجردی مستقلم راضیم. فعلا راضیم. خیلی هم راضیم. حال میکنم باهاش. از تنها زندگی کردنم راضی ترم. اینکه دور و برت موجودی نباشه، که مجبور باشی باهاش کنار بیای، یا حتی کنار نیای، خیلی خوبه. مثل من انتخابش نکنید، اما سعی کنید یه مدت تجربه اش کنید. بدی نیست. 

بزرگترین دغدغه فعلى زندگى من: یکیو پیدا کنم قبول کنه باهام بیاد، بریم دنبال مبل!!!

پیوست: اصلا هم مسخره نیست! 

آدم نیمه شب بنشیند وسط هال خانه اش، از بیخ موهایش را بچیند، خل شده است؟ آیا؟

سوار سرویس کوفتى دانشگاه هستم که خدا میداند کى ما را مى رساند به مقصد! اوقاتم تلخ است، بسکه اوقات تلخى کرده ام سر کلاسم و معلوم هم نیست کدام بوق شبى پایم میرسد به خانه تا ... 

پیوست: از دیوار صدا در بیاید، از شما خواننده هاى شیک وبلاگم صدا در نمى آید. صرفا خواستم اطلاع رسانى کنم که ....

پیوست: به خود سانسورى روى آورده ام ظاهرا!!! همین دیشب تو پلاس کامنت گذاشتم هر کس که حرفهایش را و دردهایش را، نه بگوید و نه بنویسد، خودآزار است!!!

اینو ببینید. مخصوصا اپیزود دومشو، زندگی گه همه مونه. اینم بشنوید تا رستگار شوید.

به نظرتان ٦:٥٠ صبح، غمگین است؟! بعد از ٤ روز فول تایم کارى؟! به نظرتان با همه این شرایط وقت آن نیست که من مثلا خواب باشم، بى هوش، یا حتى کمى کرخت! پس چرا غمگینم؟