فقط پول اینترنت گوشیم ٩٠ هزار تومن خواهد شد:/ دوستان، آشنایان، غریبه هایى که اینجا رد میشید، یه راهى جلو پام بذارید که مامان بابام نفهمن دسته گل بستمو:(((
گاهی آدم باید خاطراتش را بگذارد جلویش و عر بزند. گاهی باید ببرتشان کافه تا قهوه پشت قهوه بخورند. گاهی باید بیفتد توی جاده، کنار تپه و دره بیندازتشان دور. گاهی باید ببرتشان سه کنج اتاق، توی آن کمد دنج، بپیچد شان لای پارچه ای، کاغذی، نایلونی، پنهانشان کند توی صندوقچه ای، کلیدش را ببرد کنار رودخانه ای، بدهد به آب. گاهی باید ببرتشان بالای پشت بام، وقتی که شب است، تاب بخورند دست جمعی با هم. یا حتی می توانی بذاریشان توی کیف دستی ات، با خودت ببریشان دانشگاه، تره بار، خانه ی اقوام، املاکی حتی. حتی ببریشان توی آشپزخانه، برایشان سیب زمینی تنوری با پنیر درست کنی، یکیشان غر بزند که سوپ جو با خامه می خواهد، پیش بند ببندی دور گردنش، سوپ جو با خامه رو فرو کنی توی حلقش، بلکه خفه شود، بسکه زر زر می کند. گاهی باید با مهربانی باهاش برخورد کنی، دست بکشی روی سرشان، قربان صدقه شان بروی، برایشان لالایی بخوانی. می دانم، عر می زنند، ور می زنند، به خود می پیچند، اما اگر بغلشان کنی، دو سه تا لنگ و لقد اولشان را هم تحمل کنی، آخرش آرام می گیرند. سر میگذارند روی گودی گردنت، خواب می روند. فقط حواست باشد، اگر حساس هستند، اگر بد خواب هستند، خیلی زود از خودت دورشان نکنی. بگذار اول به خواب عمیق بروند این توله سگ ها! اما نگران نباش، وقتی که خواب رفتند، عاشق معصومیتشان می شوی مثل همیشه...
من مى دونم، یه نفر باید باشه که وقتایى که آدم حالش بده، بیاد و آدمو بغل کنه. یه نفر که بغلش خوب باشه. من میدونم، یه نفر باید باشه.
تدریس مثل سابق شغل نفرت انگیزی نیست. اصولا اگر دانشجوییانت 55 عدد پسر دهه هفتادی باشند جنبه ی فان شغلت با شتاب بی نظری صعود می کند. به زور توى یک کلاس جا مى شوند. وقتى استرس درس و امتحان مى گیرند، بى وقفه حرف مى زنند. کنترل بازیگوشى شان آسان است. کافى است فقط به اسم صداشان بزنى و بگویى بیایند پاى تابلو براى حل تمرین. تکرار و تمرین بهترین روش براى یادگیرى شان است. خوبیش این است که خنگ نیستند، حتى سر به هوا و گیج هم نیستند، منتها فقط ترجیح مى دهند که کشککى پاس شوند، و برایش چانه مى زنند. بهشان گفته ام تنها راه پاس کردن این درس آن است که به اندازه کافى یادش بگیرند.این بزرگترین تهدید برایشان به حساب مى آید. هفته ی پیش مجبور شدم توی چشمان یکی از دانشجویانم زل بزنم و به اش بگویم جاى هیچ نگرانى نیست. خندید اما چشمانش هنوز وحشت دارد. نمی دانم چرا، ولی دارد.....
پیوست: شما که خودتان می دانید، من حوصله ی نوشتن اوضاع عادی را ندارم. زر زر هایم زمانی است که اوضاع یا بد باشد، یا بسیار خوب! و الان اوضاع بسیار عادی است. البته به غیر از اینکه از آخر هفته ی آینده زندگی مستقلم شروع می شود. ولی هنوز که شروع نشده، پس نوشتنم نمی آید. و نوشته ام همان جور که چند خط بالاتر دیدید رها می شود به چه سادگی...
امروز روز تولدم بودم. شاید باورت نشه، حتی یه نفر هم پیدا نشد که تولدمو تبریک بگه. خب دلیل اصلیش این بود که فیس بوک دچار قاط زدگی شده بود و امروز رو روز تولدم نمی دونست. این باعث میشد همه ی اونایی که تولد آدما رو بر اساس آلارم و تقویم و اینا تبریک بگن، امروز رو روز تولدم ندونن!! از طرف دیگه یه عده هم بودن که تولدمو یکی دو روز زودتر تبریک گفتن و کادو هاشون رو هم زودتر دادن تا صرفا اثبات کنن که وابسته به سیستم های یادآوری مثل فیس بوک نیستن. و بدین گونه روز تولد من به همین ماستی سپری شد. البته به غیر از یک ساعت آخرش!!
پیوست: امروز روز تولدم بود. برای اینکه شاد بشین براتون این آهنگ رو میذارم. همین یکی دو ساعت پیش ملت داشتن باهاش قر میدادن. خداییش خیلی فانه. لیریک اش که اساسی دل منو برده!! شما هم مدیونید به مناسبت تولد من باهاش قر ندید:دی
من اسمش را گذاشته ام "افتادن قند". اسم این بیماری ام را می گویم که ناگهان می آید سراغم، و در کسری از ثانیه دچار بی حسی در تمام ازای بدنم می شوم. اولین علامت اش آویزن شدن دستانم در دو طرف بدنم هست. به هر حال نمی خواهم علائم این بیماری را بگویم. می خواهم بگویم توی خوابگاه که بودم وقتی دچار این بیماری میشدم، بسیار سریع اعلام می کردم "قندم افتاد".( نه اینکه فکر کنی جاهای دیگر اعلامش نمی کردم، منتها که در خوابگاه با یک بدجنسی شیرینی اعلام اش می کردم) بعدش هات چاکلت و بیسکوییت شکلاتی ام را می خوردم. و بعد دوباره اعلام می کردم حالم درست نشد، حالا چکار کنم؟!! یک عدد هم اتاقی مهربان داشتم، به ام میگفت خنگ جان، تو قندت نیافتاده که. فشارت افتاده. بعدش می رفت برام چیپس می خرید، به اش نمک می زد، جفتی می نشستیم می خوردیم. حرف می زدیم، می خندیدیم، بعدش من حالم خوب میشد.
پیوست: ما در خانواده ی پاستوریزه ای بزرگ شده ایم. خوردن چیپس ممنوع بود. هنوزم کم و بیش هست. آن قدیم ها، گاهی که بیرون از محیط خانه چیپس می خوردم، همیشه با عذاب وجدان کم رنگی همراه بود. اما حالا که گاهی من و خواهرم سر پیچی می کنیم و می رویم چیپس می خریم، من حتما به اش یک نمک اضافی می زنم و حالا همیشه با لبخند می خورمش. من یاد هم اتاقیم می افتم.
پیوست: درست است که من همیشه اینجا نق می زنم، و عادت ندارم خاطره ی خوب تعریف کنم ولی این یکی واجب بود. حالم را خوب می کرد.
حال و هوای من - ساعت 7تا 8 - بعد ازظهر جمعه
من یه چیزیو مطمئنم. که اگه به جای خواهرم بودم، بیش از شش هزار و هفتصد و نه بار بود که از شوهر خواهرم جدا شده بودم. آره، تقریبا مطمئنم بیش از شش هزار و هفتصد و نه بار بود. و از صمیم قلبم آرزو می کنم همه ی مردا مثل هم نباشن. آره، تقریبا از صمیم قلبم آرزو می کنم.
من به یک نفر نیاز دارم. یک نفر که گاهی، وقتی که وقتش شد، آرام و بی سر و صدا بیاید و تکه های من را جمع کند.
پیوست: باورت نمی شود. تا همین ده ماه پیش من یک نفر را داشتم. و با اینکه هیچ وقت ندیدمش، ولی او از همان راه دور می توانست بیاید و من را جمع کند. و باورت نمی شود من چقدر خوشحال بودم که او هست. و همیشه فکر می کردم تا ابد خواهد بود، و گاهی، وقتی که وقت اش شد، آرام و بی سر و صدا، از همان راه دور، تکه های من را جمع خواهد کرد. ولی یک روز آمد که از جمع کردن گاه و بی گاه تکه های من خسته شد. به من گفت "برو به جهنم"! و من رفتم. و حالا تکه های من زیاد شده. و هر تکه اش یک جایی جا مانده، کف خیابان، زیر تخت، روی صندلی تاکسی، کنار جوب، زیر خاک، توی گور. جمع کردن تکه های من سخت است و هیچ کس نتوانسته تکه های من را جمع کند. و من، حسرت هر روزه ام این است که کاش به اش گفته بودم من جهنم را دوست ندارم و بلد نیستم بروم به جهنم. و اصلا جهنم جای خوبی نیست که می خواهد من را بفرستد به آنجا. و من گوش به حرف او نمی دهم. و بهتر است بیاید تکه های من را جمع کند هر چه سریع تر، قبل از آنکه زیادی گم و گور شوند...
آه! من گرمم است. و کارد بزنی خونم در نمی آید. و می توانم بروم بالای پشت بام خانه مان و بلند بلند فحش خواهر مادر بدهم به تک تک آدم ها. من عصبانیم. و رگ گردنم ورم کرده. و الان است که تک تک دندان هایم توی دهانم نرم شود، بسکه بر روی هم فشارشان داده ام. من رگ غیرت ام زده بالا. و آن حسادت خفته بعد از سه سال، یا چهار سال، یا نمی دانم چند سال، حالا بیدار شده! چون که چیزی که نباید ببیند را دیده. و الان از آن موقع هایی است که می بایست خون آشام می بودم. می رفتم دم در خانه شان. زنگ می زدم. از دیدن من تعجب می کرد، خیلی هم تعجب می کرد. من ولی لبخند می زدم و با آرامش تمام دندان هایم را فرو می کردم توی آن گردن لعنتی مودیلیانی وارش!!! و او می مرد. و من خیالم راحت میشد. و می توانستم با خوشحالی تمام او را به یک خواب ابدی بفرستم. و خیالم راحت میشد که دیگر هیچ کجا و هیچ لحظه و هیچ مکانی قرار نیست بیدار شود. هر دو شان را می گویم. او و آن رگ لعنتی غریتم را. برای ابد می فرستادمشان به جهنم.
پیوست: شما هیچ چیز نمی دانید. من درونم یک خرس قطبی سفید دارم. که قابلیت این را دارد که سال های سال بخوابد. و یک ذره هم بیدار نشود. و آب هم توی دلش تکان نخورد. و فقط بخوابد و بخوابد و بخوابد. اما امان از وقتی که بیدار شود!! تا به حال خرس قطبی گرسنه دیده ای؟!
من به طرز مجنون واری، عاشق و شیدای این نقاشی هستم. و هر بار و هر بار و هر بار که می بینمش، به طور دیوانه واری مسخ اش میشم. خودمم نمی فهمم چه چیز این نقاشی اینقدر گیراست؟!!

این یک جور بیماری می باشد. که دلتنگ آدم ها باشی، ولی نخواهی که ریخت هیچ کدام شان را ببینی. نمی دانم از کی این بیماری را گرفتم، ولی چند وقتی میشود. دو-سه سالی. و حالا حادتر شده. من اسم این بیماری را گذاشته ام "دلتنگی بدون هیچ اقدامی". بعد از ظهرها، بعد از کار، حول و حوش ساعت 7 تا 8 بعد از ظهر، بیشتر دچار این بیماری دلتنگی بدون هیچ اقدامی می شوم. درمان موقت اش، دیدن فیلم فان است!! مصیبت الیم وقتی است که فیلم هایم تمام شود. درست مثل یک روح سرگردان می شوم با یک جور بیماری عجیب: "دلتنگی بدون هیچ اقدامی"!! تک تک آدم ها را توی ذهنم مرور می کنم. چند تایی را جدا می کنم، و به خودم قول می دهم که همین فردا بهشان زنگ بزنم و باهاشان قرار بگذارم. و همین فرداها می افتند در یک لوپ بی نهایت به چه سادگی. البته گاهی میشود، که از آن لوپ کذایی پرت می شوم بیرون. بهتر بگویم، یک فرشته ی نجات سمجی پیدا می شود، که از آن حلقه ی مسخره ی "همین فردا" پرتم می کند بیرون! منتهای مراتب من مثل انسان های از اجتماع دور مانده ی به دور از تمدن، فقط بلدم لبخند بزنم و گوش بدهم. نتیجه ی اسف باری در پی دارد. برگشت به بیماری " دلتنگی بدون هیچ اقدامی"!!
یکی از دغدغه های اصلی و واقعی و جدی من اینه که اگه من مستقل بشم، کی میخواد بیاد سوسک خونه منو بکشه و بعدش جمعش کنه و بره؟!!
پیوست: فکر میکنین شوخی میکنم؟!! نخیر!! کاملا جدی جدیم!!! من خیلی بهش فکر کردم و در کل به هیچ نتیجه ای نرسیدم!!
پیوست دوم: یعنی فقط یکی جرات کنه بیاد بگه من لوسم!!!! یعنی فقط جرات کنه!