چشم های غمناکت را دیگر تاب ندارم. باید فرار کرد ازشان. باید دور شد، دور ِ دور...
معلوم نیست این ت.. سگا چه غلطی دارن می کنن که کل سیستم اینترنت رو از کار انداختن بابتش.
پیوست: در طول عمرم فحش به این بدی به کسی نداده بودم. دلیلش دهان گشادی من نیست، دلیلش فقط کار ت.. سگی خودشونه. والا!
فروغ: من عاشق علی بودم، البته الان رفته استرالیا، اونم با من تو این آتلیه ای که هستم کار می کرد. عاشق هم بودیم. بعد یهو ویزاش درست شد، رفت استرالیا. اگه یه کم مونده بود با هم عروسی می کردیما. نمی دونم،گیج شدم. من فکر می کنم همه چی از تنهایی شروع میشه...
فروغ: اگه علی نبود، شاید عاشقت می شدم. بعد زنت می شدم. با هم یه خونه می گرفتیم. واست غذا درست می کردم. دو تایی با هم می نشستیم سر میز شام. من نوشابتو یا لیوان آبتو می نداختم. تو هم ظرفا رو می شستی.
کاوه: من ولی هیچیو نمی نداختم! جلوی همه ی بطری ها و لیوانای دنیا کوتاه میومدم. اصلا پاورچین پلورچین راه می رفتم. حتی صدامم بلند نمی کردم. اون موقع من و تو، می فهمیدم همه چی تو دنیا شکستنیه.
فروغ: ... می خوام برم استرالیا،...می دونم، یه روزی با بطری ها و لیوانای دنیا کنار میام. مطمئنم.
پیوست: دیالوگ ها و عکس از فیلم "نسل جادویی"
چشم هایش غم داشت! رفته بود همه ی کتاب های نویسنده ی نیمه محبوب من را گرفته بود. چون یک زمانی، یک کتابی از آن نویسنده برایش هدیه گرفته بودم. بابت تشکر، از لطفی که در حقم کرده بود، بی غرض، بی منظور. نمی دانم منظورش چه بود، اما رفته بود با آن چشمهای غمناکش آن کتاب ها را خریده بود و با چشم های غمناکش نشسته بود روبروی من و با چشم های غمناکش داشت می خواندشان. ذهن من اما، یک جای دیگر گیر کرده بود و حوصله راز گشایی آن چشمان غمناک را نداشت. بلند شدم رفتم در یک اتاقی، روی تختی ولو شدم! چشمانم را بستم و با خود گفتم کاش هیچ وقت، هیچ چیزی، هیچ جایی گیر نکند! که وقتی گیر کرد، روح می خراشد،و دل می فرساید و ذهن نا آرامی می کند.
پی نوشت بعد از 12 ساعت: وقتی داشتم این پست رو می نوشتم، به شدت کم حوصله و بی تاب بودم. 10-12 تا مقاله داشتم دانلود می کردم، این وسطا هم داشتم با یکی می چتیدم. اما الان که دارم این پست رو می خونمش، با خودم فکر می کنم از روی چه حساب همچین چیز مزخرفی رو پابلیش کردم؟!! چرا اینقد از تکرار کلمات استفاده کردم؟ به "جفنگ" گفتن اومده بودم؟! از همه مزخرف تر اون آخرشه: " می خراشد و می فرساید" !!! واقعا اون لحظه چی فکر کرده بودم با خودم؟!!! که سعدی ام؟!!!!!! نه واقعا؟!
پیوست: کامنت دونی رو واسه نقد کردن متن، باز گذاشتم!
با این مسئول دانشگاهمون، یعنی فقط مونده بود با ماهیتابه1 و لنگه کفش بزنیم تو سر و کله ی هم! موبایله شارژش تموم شده،بعدشم رفتم خوابگاه، می بینم شارژ موبایلمو خونه خاله ام جا گذاشتم! با گوشی قراضه ی یدکیم زنگ می زنم خونه که جریان رو تعریف کنم، می بینم مامانه رو به قبله شده از نگرانی! کلی جیق می کشن سرم که چرا اینقدر بی فکرم2!!! بعدش هم اتاقیم می خواد بره یه 24 ساعت از خوابگاه بیرون تا دوست پسرشو ببینه، میگه یه دروغ سر هم کن، به بقیه بگو! توی مدت یک ساعت هزار نفر میان سراغشو می گیرن،من هنوز نتونستم یه دروغ سرِهم کنم، ببافم بدم دستشون! هی می گم هنوز دانشگاهه3!!!
1: می دونم تو دانشگاه دسترسی به ماهیتابه وجود نداره، فقط خواستم عمق فاجعه رو برسونم!
2: نمی دونم چرا بهم می گن بی فکرم. شاید خنگ یا گیج،یا شلخته بشه گفت، اما بی فکر اینجا معنی نمیده گمونم!
3: دوستم اگه بخواد بره خونه شون فقط سُک سُک هم بکنه، 48 ساعت طول میکشه!
پیوست: این زندگی زاقورت رو کجای دلم بذارم؟!!!
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی | چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی | |
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد | بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی | |
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند | همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی | |
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم | که به روی دوست ماند که برافکند نقابی | |
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد | که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی | |
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید | مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی | |
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری | تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی | |
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی | عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی | |
برو ای گدای مسکین و در دگری طلب کن | که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی |
زنده ام کن.
زنده ام کن.
زنده ام کن.
نه آنکه مُردگی ندانم، اما زندگی می خواهم. پس زنده ام کن، وقتی می توانی.
پیوست: این پست به وقایع امروز بی ربط است.
در بِ بسمه الله پروژه پایانیم در چنان اوضاع هَفلَشتِ قاراش میشی گیر کردم، که مانده ام آن آخرهایش چه گِلی باید به سر بگیرم!!!!
پیوست: که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس!
پیوست دوم: چند وقت پیش ترهاا به نیت آینده یک فال گرفتم، همین شعر آمد:حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس!!!
کاش از روزی که تویش تو نیستی و تویش من نیستم و هیچ کس دیگری هم نیست، و خالی خالی است. کاش از روزی که همه چی تمام شود، تویش هیچ صدایی نباشد و تویش هیچ نوایی نباشد و تویش هیچ نغمه ی غمناکی نباشد. کاش از روزی که تویش هیچ گذشته ای نباشد و هیچ آینده ای نباشد و هیچ شعر لطیفی نباشد. کاش از روزی که فقط حال باشد و توی حال اش هم خالی خالی باشد.
می دانی، این فقط تو نیستی که آن سر دنیا،برای خودت لجبازی می کنی، بلکه خاطرات پافشاری های من را هم زنده می کنی برایم. اینجوری می شود که من تند تند اشک هایم را پاک می کنم تا تمام شوند و لعنتی ها نمی شوند. اینجوری می شود که بی خوابی های من دوباره جان می گیرند. اینجوری می شود که تمام خاطرات جاده ام و سختی هایش توی ذهنم درست مثل یک فیلم سیاه وسفید که رنگی می شود. اینجوری می شود که من دفترچه ام را زیر و رو می کنم و تک تک نوشته هایش را مرور می کنم و ... ما باید بزرگ شویم، چون چاره دیگری نداریم. ما باید غرق شویم در این کثافت زندگی، چون چاره دیگری نداریم. ما باید فراموش کنیم، چون چاره دیگری نداریم. و اگر نتوانستیم فراموش کنیم، می توانیم نرم نرم تحملش کنیم، چون چاره دیگری نداریم. ته این جاده معجزه رخ نمی دهد، و آخرش یک خالی گنده است و ما مجبور یک روز بزنیم به جاده خاکی، چون چاره دیگری نداریم!
پیوست: می دانی،کتاب کردنش فایده ای ندارد وقتی رطب خورده را منع رطب نیست، و در برابر تو،جز سکوت، چاره دیگری ندارم.
بعضی وقتا از بزرگ شدنِ خودم عُقم می گیره. با حودم فکر می کنم، یعنی بقیه آدما با این قضیه راحت کنار میان؟! یا مثل من واسشون اینقدر غیر قابل هضمه؟!
بعضی وقتا که دلُم خیلی برات پر می زنه، تو خیال میارُمِش دم خونه تون در می زنه
پیوست: آدما واسه اینکه بتونن این دنیا رو تحمل کنن، خدا واسشون دو تا نعمت لطف فرمودن!! یکی کار، یکی خیال!