اگه قاقالیلی هم واسم بخرن، من دیگه مشقامو نمی نویسم:(

:((((((((((((( فک کن شغل 24 ساعتیه خواهرم کم بود، حالا قصد ازدواج هم پیدا کرده:(((( من خواهرمووو میییییی خوااااااااااااااااااامممممممممممممم:((  

 

پیوست: با این همه شوک ناگهانی، یدونه دوست پسر افاقه نمی کنه:دی کسی چند تا بقالی خوب سراغ نداره؟!؟!!! 

پیوست جدی: من جدی جدی خواهرمو می خواااااااممم:(( یکی بیاد خواهر منو بهم پس بده :(( آخه چرا می یاین خواهر آدمو می دزدین؟!!

اگه طول هفته مشقاتو خوب انجام داده باشی،جمعه واست قاقالیلی میخرم

نه اینجوری نمیشه، با این وضعیت اسفناک پروژه ی منو وضعیت شغلی خواهرم که همه ی وقتشو گرفته و ...، من دیگه چاره ای ندارم که برم یه دوست پسر بگیرم!!!!!!!

پیوست: یه بقالی خوب سراغ ندارین؟!

به وسعت دنیا

آدم باید یک سطل زباله ی گنده توی زندگیش داشته باشد، یک سطل زباله واقعا خیلی خیلی گنده، که یک در محکم و کیپ هم داشته باشد. بعدش که توی زندگیت برگردی، یک عالمه خرت و پرت داری که جای اصلیشان توی همان زباله دانی است!مثلا دلخوری هایت را! چه فایده که آدم نگه شان دارد و هر بار که یادش می افتد،غصه اش را بخورد؟! دلخوری از آن دست چیزهایی است که باید اول همه انداختشان دور! یا مثلا دلتنگی هایت را! تو بگو، آخر یک آدم چقدر می تواند دلتنگی هایش را وَر ِ دلش نگه دارد؟ کل اش را باید انداخت دور،با آن آدم کودنِ احمقش را، وقتی بزغاله بیشتر حالیش هست!!! یا مثلا زر زر! زر زر اصلا از آن دست چیزهایی است که آدم باید از یک گوشش بشنود و مستقیم از آن یکی گوشش پرتابشان کند بین زباله ها! چیزی که زیاد است زر زر! محبت های نخواستنی ِ نچسبیدنی! آخ که آدم سر این محبت ها چقدر که حرص می خورد! چقدر می خواهد فرار کند ازشان. چقدر که می خواهد تمام شوند که نمی شوند لعنتی ها و عین سیریش گاه بیگاه می چسبند و عین بختک می افتند درون جانت! تجربه می گوید آدم نباید اینجور موقع ها مغزش را دگیر این ابراز عشق و محبت های ناخواسته کند، و یا اینکه همه اش سعی کند که ازشان فرار کند. باید بگذارد که باشد، چون فرار کردن ازشان خیلی انرژی می طلبد. اما راحت ترین کار همان سطل زباله ی بزرگ است، همه شان را می شود زودی انداختشان توی آن سطل و برای آنکه تصادفا هم نبینی شان، می توانی درش را محکم بگذاری و برای اطمینان بیشتر بنشینی روی درش تا از کیپ شدنش مطمئن شوی، بسکه چِندش هستند!... 

پیوست: فقط تا جایی که می توانید سطل زباله تان را بزرگ بردارید،چون یکهو دیدید که مجبور شدید کل دنیا را بچاپانید تویش! 

یادته با سنگ زدم سرتو شُکوندم؟اماُ در نرفتمو همونجا موندم؟

امروز که رفتم توی تراس اتاقمان، به جای اینکه به این فکر کنم که این تراس چه ارتفاع جذابی دارد برای سقوط، به این فکر کردم که ای کاش جای آن باغبان پیر بودم! بعد از ظهر ها، چکمه های لاستیکی بلندم را پا می کردم و آن شیلنگ فشفشی ام را بر می داشتم و تمام اون محوطه ی چمن کاری را با دقت خودش آب می دادم! آخ که باغبان ها چه زندگی شیرینی دارند! به خودم قول دادم توی هر جهنم دره ای که زندگی کردم، هیچی که برای خودم نداشتم، به هر آرزویی که خواستم و نرسیدم، اما یک باغچه ی نقلی برای خودم داشته باشم تا تویش تربچه نقلی بکارم و ریحان و تره و توت فرنگی! و هر روز بعد از ظهر بروم بهشان آب بدهم و علف هرزشان را جدا کنم، حالا با چکمه یا بی چکمه!

پیوست:  می دونم کار بدی بود،تلافی کِردم

            تو دلُم شُکوندی من سرتو شُکوندم

عنوان و این تک بیت بالایی قسمتی است از شعرهای یدالله طارمی که بد جور عاشق شعرهایش و صدایش شده ام! از اینجا و اینجا می شود، بهشان گوش داد!

آدم نبودن

من دارم خفه میشم که تو از گذشته ها تموم شدی، و یه چیز جدید شدی. درسته که من هیچ کاره ام و به من ربطی نداره کلا و بهتره برم بمیرم اصلا! اما من اینجا، توی خوابگاه، میون جمع، دارم غصه می خورم که چرا تو تموم شدی از گذشته ها و یه چیز دور شدی! و این تقصیر توئه، که تو گذشته ها اینقد مهربون بودی و اینقد خط خاطره هات پر رنگه. 

 

پیوست: آدم هیچ وقت نباید گذشتشو زیر و رو کنه. آدم باید یه پاکن گنده دستش باشه،واسه پاک کردن. اما من که آدم نیستم! چه مشکل بزرگی...

پروردگارا، 

خدایی به آن نیست که مرده را زنده کنی! 

خدایی به آن است که مرده ای چون من را، زنده نمایی.

از محبت اخلاق سگ، مُل می شود!

دروغ چرا؟!! با اینکه امسال نسبت به آدما اخلاق سگ داشتم و صبح قمبرک(؟) گرفته بودم که کاش اخلاقمو یه کم بهبود داده بودم که ملت رغبت کنن امروز تولدمو تبریک بگن! اما از حدودای ظهر به بعد با سیل تبریک تولدم مواجه شدم!! که حتی بی سابقه هم بود!! کسایی بهم تلفن زدن و تبریک گفتن که به عقل جِنم هم نمی رسید!! دیگه اس ام اس ها بماند! اینجوری شد که با اینکه کلا من با روز تولدم حال نمی کنم(چون همیشه از همون سن دو سالگی،روز تولدم، احساس پیری بهم دست می داد!!!)، ولی امسال تا اندازه زیادی این روز واسم خوشایند بود.( با اینکه پشت تلفن دو ساعت به جون خواهرم عر زدمو صبحشم هم اتاقیمو از غرغرهام کم مستفیض نکردم!!!) 

پیوست: واسه همین شیرین شدن روز تولدم، از امروز تصمیم گرفتم که هر چقدر هم که اخلاقم سگه، تولد آدما رو بهشون تبریک بگم!

پیوست دوم: الان واقعا خجالت میکشم که امسال تولد بعضیا کاملا یادم بود، ولی به خاطر همون سگیت اخلاقم، به روی خودم نیاوردم!!!

آه من بسیار خوشبختم

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
 
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
 
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
 
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
 
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم  

پیوست: دارم سعی می کنم همرنگ جماعت بشم! بسیار کدر و خشک

حالا مگر می‌توانی آن خشت ننه‌سگ را پیدا کنی؟

اول اینجا را بخوانید. 

 

پیوست: من بهتان می گویم، بدون هیچ معطلی، باید بروید یک شهر دور چادر بزنید! حتی اگر شده وسط یک برهوت بیابان! 

 

پیوست تجربی: بیابان ها، آنقدرها هم وحشتناک نیستند. درست است که پُرند از سکوت، اما عوضش هیچ خشت ننه سگی روی اعصابتان نیست! 

تک شیشه ای

الان که به این پست قبلم نگاه می کنم، دچار بهت زدگی می شوم از احساسی که آن لحظه داشتم!! 

 

پیوست: واقعیت این است که احساس نفرت برای من درست مثل یک شیشه اَستونِ در باز است، که زودِ زود می پَرد!! و هیچی ازش نمی ماند! 

پیوست دوم: درست است که از آن استون چیزی نمی ماند،اما آدم دیگر نمی تواند درون همان شیشه آب پرتقال بخورد! 

پیوست نصیحتانه: اگر به خوردن آب پرتقال اعتیاد دارید، سعی کنید شیشه تان استونی نشود!!! آخر مگر یک آدم می تواند چند تا شیشه ی زاپاس توی دل لامصبش داشته باشد؟!!! 

پُرم از نفرت 

 

 

پیوست: و نجات دهنده در گور خفته است.

کیفورگی در حد تیم ملی

کاش هیچ وقت جام جهانی تموم نشه:( من خیلی دارم باهاش حال می کنم!  

 

پیوست: گور بابای تز و پایان نامه و پروژه از بیخ و بن!

و تو چه می دانی غرق شدن یعنی چه؟!

این اواخر، آنقدر آن روح  بیچاره را که سبک بال بود و خیال پرواز داشت را به صندلی کنار شومینه طناب پیچی کردم و تا آمد حرف بزند با پشت دستم، توی دهانش زدم که "خفه شو،می گذاری به زندگیم برسم یا نه؟!!"، که به کل لال مانی گرفته انگار!

پیوست: این روزها نه حرفی می زند و نه تکانی می خورد. گمانم که مرده!

این روزها که به بی تابی می گذرد

مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه‌جا غیر خدا یار ندیدند
 

هر دست که دادند، همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند، همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
 

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند   

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
 

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند  

 

پیوست: شعر از فروغی بسطامی

جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت بود؟

نه اینکه جیک جیکم نیاید ها!! می آید. ولی این آلرژی بد رقم خِفتم کرده است! و این مقاله های چینی خنگ! 

پیوست: جام جهانی که جای خود دارد:) 

پیوست دوم: اگر روزی جایی شنیدید یا خواندید که کسی بر اثر سرماخوردگی یا آلرژی به قرص سرماخوردگی یا خوردن توت فرنگی نشُسته، دچار مرگ شده است، شک نکنید! خود من بوده ام!